Friday, December 05, 2003

خيس آبم
موش آب كشيده به تمام معني
نه من يه بغل آبم كه به آرش آغشته شده
وقتي آدم قرار مي گذارد با يه مشت آدم
و كسي پيداش نمي شه
زير بارون منتظرشون مي موني و باز كسي نمي آد
تلفن همراهشون جواب نمي دن
اونوقت
تنها تو برف و بارون
از سينه كش كوه بالا مي ره
لباس ضد آب هم كه برنداشتي
كه مثلا وقتي گرمت شد بارت سنگين نشه
پارسال با آستين حلقه اي تو برف بالا مي رفتم
امسال آستين كوتاه پوشيدم
اول كار وقتي تو سرما وايستي و خيس شي
حتي اگر تا قله هم بدوي
باز سردته
هنوز مغز استخونم سرده
اعصابم از بعضي دوستان نابود
آخرين باري بود كه با محمد قرار مي گذاشتم
آدم با طناب آدمهاي تنبل و گشاد
نبايد داخل چاه بشود
همون كار سايت رو بهش سپردم براي يك عمرم بسه
بگذريم
دست سروش درد نكند كه پيغام داد نمي آد
مي دونستم
آدم بعد از عروسي پسر خالش كه كوه نمي ره
بهش گفته بودم
به هرحال
زير برف و بارون
كلي خوش گذشت جاي همگي خالي
همقدم و همنورد عزيزم
برادر خوبم آرمان
همپاي من اومد
اونم خيس آب شد به خاطر من
الان فرستادمش دوش آب گرم بگيره
بعد از اومدنش خودم دوش مي گيرم
بعضي آدما راحت
احترام و اعتمادي را كه به دست مي آورند
از دست مي دهند
به ثمني بخس و ارزون
به قيمت كمي بيشتر خوابيدن

تو كوه همش اين آهنگ سر زبونم بود!
تو يه تاك قد كشيده
پا گرفتي روي سينم
واسه پا گرفتن تو
عمريه كه من زمينم
...
آرش

Thursday, December 04, 2003

اندر حكايت ما طبيبان!
ملك الموت رفت پيش خدا
گفت سبحان ربي الاعلي
يك طبيبي است در فلان كوچه
من يكي قبض و او كند صد تا
يا بفرما كه جان او گيرم
يا مرا كار ديگري فرما!

آدرس فلان كوچه رو دوستان از ياسوج ميدن
ولي خوب مابقي دوستان در سرتاسر مملكت پخش و پراكنده اند.

تو گل سرخ مني
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
تو بهاري
نه، بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
تا سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد.

حميد مصدق.

آرش
آسمان ابري بود
ماه ناپيدا
دلم به پهناي تمام ابرهاي باران زا
از بارش اشكي قديمي بي تاب بود
باد مي وزيد
عطر گل هاي بهاري
شكوفه هاي تازه بهارنارنج
بوي سبز علفزار
و كورسوي چراغ همسايه
باد مي وزيد
چراغ همسايه را كشت
ابرها را پراكند
ماه من طلوع كرد
رخوت و سردي شب بهاري
نمناكي سبزه
هم آغوشي من با خاك
حضور ماه
و سكوت شب
برايم شراب بياور نازنين

آرش
ناشناس آشنا خوب مي نويسي
ولي غمگيني
دوست ندارم كسي دور و برم غمگين باشد
من هيچوقت غمگين نمي شوم
بي تفاوت شده ام
هرزه گياهي كه در ميان گندمزار روييده
درد بي دردي به جانم كرده عادت
از خواندن اشعارت حس منفي مي گيرم
يادت باشد

دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي ارزد
...

آرش
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و ازساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
{شاعر برای من ناشناس}

آرش

Wednesday, December 03, 2003

ببینم کسی اونجا حافظه اضافی نداره! اگر خدات تومانم هم باشه خریداریم
با این حجم مطالب اطفال و زنان و داخلی و جراحی بدون در نظر گرفتن مابقی
نیاز به تجدید و افزایش
رم و هارددیسک پیدا کردم
اگر مجبور نباشم
سی پی یو و مادربرد را هم عوض کنم
بابا به چه زبانی بگم
من هنوز هیچی نخونده قاط زدم
داخلی رفته تو اعصاب
زنان و اطفال و جراحی هم مخلوط شدن
ارتوپدی، ارولوژی، و ...
را هم لطفا فراموش کنید

آرش
قصد از این وبلاگ نه مشاعره بوده و نه معاشقه
این وبلاگ را به دستور دوستی درست کردم تا با نوشتن کلماتی از زنده بودنم آگاه باشد
همین
ولی ناشناس گرانقدر
هر چند که ناشناس ها را به این وبلاگ راهی نیست
با این گفته جبران خلیل جبران که اگر عشق در یک لحظه به وجود نیاید در طی سال ها و یا حتی نسلها حاصل نخواهد شد مخالفم
قرار نیست هرچه دیگران گفته اند درست باشد و قابل ارایه
جبران خلیل جبران نویسنده خوبی بود
ولی قرار نیست هر چه نوشت مقبول همگان شود و وحی منزل
بگذریم
من اعتقاد دارم عشقی که در یک لحظه حاصل می شود در یک لحظه به تنفر تبدیل می شود و یا به بی تفاوتی می انجامد
کسی که در یک لحظه همه چیز را می بازد دارای بی ثباتی در شخصیت است
و چیزی جز این برایش متصور نیست
انسانی که ثبات روح و اندیشه و شخصیت دارد و شکل گرفته است
در نهایت احساس دارای عقل است
و در نهایت عاقلی احساس دارد
در نتیجه همین ثبات است که هیچگاه در یک لحظه دل نمی بازد
به دور و برم که می نگرم
پر است از عشق های لحظه ای
که هر کدام سرانجامی جز نفرت به بار نیاورده است
ایکاش همین عاشقان و دلباختگان کمی عزت نفس و بزرگ منشی هم در کنار احساس داشتند
آنگاه پس از جدایی حداقل داستان سرایی کمتری داشتند
و معشوق اسبق خود را از برج عاج به حضیض ذلت و رذالت نمی نشاندند
من هنوز عشقی را که با مرور زمان رنگ عقل و منطق به خود گرفته ترجیح می دهم

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند!
*****************
طلوع کن
طلوع کن
ترا می شناسم
خانه ات جایی هست
پشت آن کوه بلند
در پس ابر سپید
در ته رود زلال
تو به مرغان مهاجر مانی
که هر از گاهی چند
در پی رنگ عوض کردن این پیر زمان
دل به دنیای نویی خواهد داد
طلوع کن
طلوع کن
من آن تشنه مرد زمینم
که با نور تو گرمی ام را بگیرم
تو آن چشمه ای
گرم جوشان پر از مهر
که با خون خود
این مهر گیاه را
به بالا بلندای ایمان رسانی
طلوع کن
طلوع کن
...
*****************
به عزیز بزرگواری که بسیار به این بنده حقیر لطف دارد
قول داده بودم ننویسم و به جای نوشتن
برای تخلیه روانی
از درد و تالماتم برایش بگویم
لازم است اینجا عذرخواهی کنم
گاهی انسان قولی را که نه در مستی و دیوانگی
که در نهایت عقل داده است
در نهایت عقل نیز زیر پا می گذارد
و این همان اصل دوگانگی زندگی است
این نوشتن هم
بیماری روحی بزرگی است
که هر چه سعی می کنم
از آن رهایی یابم
نا ممکن می نماید
ننوشتن
از درس خواندن و از آب کردن چربی های شکم
بسیار سخت تره

آرش
اينجا هنوز تعطيله
منم تعطيلم

آرش
This is me in military clothing
هم دهنم كج شده
هم اينكه مثل اينكه آخر سر بايد برم استخدام سپاه بشم
نظر شما چيه؟
شايد ما هم تو جنگ با آمريكا شهيد شديم
برادران و خواهران گرامي
از صدقه سرمون
فوق ليسانس قبول شدن
يا امتحان رزيدنتي
يك رشته لوكس پذيرفته شدن

آرش

دل روشني دارم اي عشق
صدايم كن از هر كجا مي تواني
صدا كن مرا از صدف هاي سرشار باران
صدا كن مرا از گلوگاه سبز شكفتن
صدايم كن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازي است؟
بگو با كدامين نفس مي توان تا كبوتر سفر كرد؟
بگو با كدامين افق مي توان تا شقايق خطر كرد؟
مرا مي شناسي تو اي عشق
من از آشنايان احساس آبم
و همسايه ام مهرباني است
و طوفان يك گل مرا زير و رو كرد
پرم از عبور پرستو
صداي صنوبر
سلام سپيدار
پرم از شكيب و شكوه درختان
دل من گره گير چشم نجيب گياهست
صداي نفس هاي سبزينه را مي شناسم
و نجواي شبنم
مرا مي برد تا افق هاي باز بشارت
مرا مي شناسي تو اي عشق
كه در من گره خورده احساس رويش
گره خورده ام من به پرهاي پرواز
گره خورده ام من به معناي فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
كه مي آيد از سمت سبز عدالت
دل تشنه اي دارم اي عشق
صدايم كن از بارش بيد مجنون
صدايم كن از ذهن زاينده ابر
مرا زنده كن زير آوار باران
مرا تازه كن در نفس هاي بار آور برگ
مرا خنده كن بر لباني كه شب را نگفتند
مرا آشنا كن به گلهاي شوقي
كه اين سو شكستند و آنسو شكفتند
دل نورسي دارم اي عشق
مرا پل بزن تا نسيم نوازش
مرا پل بزن تا تكاپوي خورشيد
مرا پل بزن تا ظهور {خودم
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهاي بارآور باغ
دل عاشقي دارم اي عشق
صدايم كن از صبر سجاده شب
صدايم كن از سمت بيداري كوه
صدايم كن از اوج يك{شيهه} بر قله صبح
صدايم كن از صبح يك مرد بر مركب نور
صدايم كن از نور يك فتح بر شانه شهر
ترا مي شناسم من اي عشق
شبي عطر گام تو در كوچه پيچيد
من از شعر پيراهني بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در كوچه عطر تو پر بود
و در كوچه باران چه يكريز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
كسي در نگاهم نفس زد
و سر تا سر شب پر از جستجوي تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوي تو هستم
صدايم كن اي عشق
صدايم كن از پشت اين جستجوي هميشه

محمدرضا عبدالملكيان
خيلي بده كه بعد از تنها پنج سال ناقابل خط خودم رو هم نمي تونم بخونم! من عوض شدم دنيا عوض شده.
آرش
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه درد است
ناشناس عزیز
وقتي كه من عاشق ميشم
دنيا برام رنگ ديگه است
صبح خروسخونش برام
انگار يه آهنگ ديگه است
وقتي كه من عاشق ميشم
ترانه هام عاشقترن
گل وازه هاي شعر من
رنگ گلهارو مي برن.
من یک بار عاشق شدن را شاید تجربه کرده باشم
یادم هست دوست گرانقدری به من گفت
تو دوست خوبی هستی
در جوابش گفتم شاید و لی من تو را دوست خود نمی دانم
چرا که رسیدن به مقام کبریایی دوست کاریست بس دشوار
دوستی مقامی است که تعهد می آورد
و تعهد باعث می شود
آدمی تا آخر عمر دیگری را بر خود ترجیح دهد
عشق! مقامی است بسیار بالاتر از دوستی
من فکر می کنم وقتی که من عاشق شوم
رنگ دنیا رنگ نیستی خواهد بود
عاشق از تمام وجود خود می گذرد
دیگر نیست
به همین خاطر تصمیم دارم سعی کنم عاشق نشوم
و وقتی عاشق شدم مطمئن هستم
جانم را هم خواهم داد
فعلا که به این مقام نرسیده ایم
خدا کند وقتی رسیدیم
عاشق آدم با انصافی شویم
همین

آرش

Monday, December 01, 2003

اگر ماه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
اگر سنگ بودم
به هر جا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي
به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي
به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي مرا مي شكستي

فريدون مشيري

اين شعر را يك نفر ناشناس برايم نوشته است
جالب است تازگي ها خوانندگان اين وبلاگ زياد مي شوند
ناشناس بودن و ماندن اين خوانندگان هم ترسناك است و هم مهيج
بگذريم
شعري ديگر براي جوابي ديگر

زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ كبود
توي يك صحراي دور يه برج پير و كهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگي شد
مهربوني اش مرهم شكستگي شد
ام اين حادثه برج و كبوتر
مثل يك فاجعه دلبستگي شد
اول قصه مونو تو ميدوني تو ميدونستي
من نميتونم برم تو ميتوني تو ميتونستي
باد و بارون كه تموم شد اون پرنده پر كشيد
التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود
بعد از اون حتي تو خواب هم اون پرنده رو نديد
اي پرنده من اي مسافر من
من همون پوسيده تنها نشينم
هجرت تو هرچي بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو ميدوني تو ميدونستي
من نمي تونم برم تو ميتوني تو ميتونستي

مثل اينكه شعر همين بود
اگر نقصي داره ببخشيد من اينجوري يادم اومد
آهنگ برج و كبوتر ابي يك چيزي تو همين مايه ها بود
نمي دونم چرا الان تو اين وضعيت يادم اومد
بگذريم
درس خوندن سخت ترين كار دنياست
با پيري منافات داره با خرفتي بيشتر
من هم پيرمردم هم خرفت شدم
يادش بخير
فروغ هميشه گير مي داد به تكه كلام هاي من
هميشه مي گفتم درست مي شه
اونم هميشه بهم مي گفت جوجه
با اين سن كمت مثل پيرمردها مي موني
آدم شو ديگه
اينقدر هم نگو درست مي شه
ولي من هنوزم تكه كلام ها مو حفظ كردم
شبت بخير پشت تلفن جاي خداحافظ
امر!
خرده فرمايش ديگه؟
و ...

آدم نمي شم ديگه

اين نوشتن را هم مثل اينكه نمي شه ترك كرد
مرض شده مثل خوره افتاده به جونم

آرش

Saturday, November 29, 2003

قرار هنوز به ننوشتن است

آرش
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را
به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم

چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم
نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم
چه خوش لحظه هايي كه مي خواهمت را
به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم

دو آواي تنهاي سرگشته بوديم
رها در گذرگاه هستي
به بوي هم از دورها پرگشوديم

چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم

چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق
چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم

چه شب ها، چه شب ها كه همراه حافظ
در آن كهكشان هاي رنگين
در آن بي كران هاي سرشار از نرگس و نسترن
ياس و نسرين
ز بسياري شوق و شادي نخفتيم

تو با آن صفاي خدايي
تو با آن دل و جان سرشار از روشنايي
از اين خاكيان دور بودي

من آن مرغ شيدا
در آن باغ بالنده در عطر و رويا
بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي
چه مغرور بودم
چه مغرور بودم

من و تو چه دنياي پهناوري آفريديم
من و تو به سوي افق هاي نا آشنا پر كشيديم
من و تو ندانسته، دانسته
رفتيم و رفتيم و رفتيم

چنان شاد، خوش، گرم، پويا
كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم

دريغا، دريغا، نديديم
كه دستي در اين آسمان ها
چه بر لوح پيشاني ما نوشته است
دريغا، در آن قصه ها و غزل ها نخوانديم،
كه آب و گل عشق، با غم سرشته است
فريب و فسون جهان را
تو كر بودي اي دوست
من كور بودم

از آن آرزوها، آه عمري گذشته است
من و تو دگرگونه گشتيم،
دنيا دگر گونه گشته است

درين روزگاران بي روشنايي
درين تيره شبهاي غمگين، كه ديگر
نداني كجايم
ندانم كجايي
چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيش رو مي نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها مي كشانم
سرشكي به همراه اين بيت ها مي فشانم

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دل هاي ما را
به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
....
فريدون مشيري

عجب شعري بود. يادم نمي آيد نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت كجا بود ولي انگار از ازل مي آمد. خيلي از دوستانم را نمي دانم اولين بار كي ديدم حتي نمي توانم تصور كنم آخرين بار كي خواهم ديد. دنيا با اين همه تكنولوژي كوچك شده تا ما آدم ها بتوانيم در ارتباط با هم بمونيم ولي دردسر عصر ماشين اين شده كه همه ما براي رسيدن به امكانات بايد شبانه روز بدويم و كار كنيم و زماني براي دوستان و عزيزان نمي ماند كه بشود نشست و در كنار هم مروري بر خاطرات كرد و خاطرات آينده را ساخت.
علي ارون تاج هم به كانادا مهاجرت كرد، دوستي گفت پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. حالا اگر ديوانه اي مثل من در پرنده دل بسته باشد حكايت چه خواهد شد؟ پرواز بدون پرنده رويايي پوشالي است فكرش را بكنيد پرنده كه نباشد پروازي نيست. من پرنده را بيش از پرواز دوست دارم، چرا كه مفهوم پرواز را از او ياد گرفته ام و تصور نبودش آزارم مي دهد، من بدون پرنده پرواز را فراموش مي كنم، به همين خاطر هم مي خواهم پرنده بماند، هر چند كه سرماي در راه زمستان ياد آورم مي شود كه كوچ پرنده نزديك است.
خودخواه شده ام و اين خودخواهي باعث شده است كه در دو هفته ده كيلوگرم وزن كم كنم به علاوه يك برنامه مفصل مطالعه پيش رو دارم كه هر چه مي خوانم از آن عقبم. نمي دانم گرد پيري بر چهره نشسته، وقتي به فكر مغشوش و مغز ناتوان پيوند مي خورد ملغمه اي مي سازد كه تنها غبطه خوردن به روزهاي گذشته و توان هاي از دست رفته را به بار مي آورد. فكرش را بكن، صفحه اي را مي خواني و مي گذري بعد بر مي گردي دوباره نگاهش كني تازه به نظر مي رسد!؟ سابقه نداشته مطلبي را نگاه كنم و در بازگشت برايم تكراري نباشد ولي اين روزها نمي دانم، سرم بد به ديوار خورده است، تمركزم به صفر ميل كرده و حد اين تمايل به فاصله اي اپسيلوني مي رسد، در منتهاي اين حد، جنون به بي نهايت ميل مي كند، و نقطه عطفي در اين نمودار يافت نمي شود، باور نداريد مشتق زندگي مرا محاسبه كنيد! و يادتان باشد مبناي زندگي من مبناي دو گانگي است؟!
آرش

Saturday, November 08, 2003

Beautiful Persia! An American-Iranian girl
اين دختر خوشگل كه ما رو تحويل نگرفت
اولين بار بود كه تلاش كردم مخ يك نفر را بزنم
نه دروغ چرا اولين بار نبود ولي اين يكي بد جوري دلم را برد
ولي خوب كي مي گه آمريكايي ها راحت هستند و راحت دوست مي شن
اين دخترك خوشگل و ماماني كه ما رو تحويل نگرفت
كلي دلبري كرد و كلي شيطوني
بچه نمي تواند يك گوشه آرام بگيرد
همش مشغول شيطنت و دلبري بود
...
**************************
شايد اين آخرين پستي باشد كه تا اوايل اسفندماه منتشر مي كنم
بايد دوباره رفت ياسوج
تنهايي و سرما
دلم لك زده براي برف
لخت ميان برفها قدم زدن و با موبايل صحبت كردن
گلوله برفي از سربازها خوردن و احساس سرما نكردن
ريش بلند داشتن
ياد مادربزرگ به خير بهم مي گفت شبيه ابن ملجم مي شي
بزن اين ريش خر را
منم زبان درازي مي كردم
كجاست كه ببينه
دلم براي اون هم تنگ شده
چقدر ما قدر اطرافيان را نمي دانيم
مي دانيد
اين همه سال دوربين فيلم براداري بود
ازش فيلم نگرفتم
شايد هم كاري خوبي كردم
آيينه دق ندارم
ولي اگر بود گاهي كه دلم تنگ مي شد براش مي ديدم
حال مي كردم
تكه كلامش اين بود
خلي تو؟
و اينقدر جالب مي گفت
كه تكه كلام همه ما شده بود
روز تشييع جنازه آرمين بهم مي گفت
حالا كي بهت مي گه خلي تو؟
يادش بخير
خدا بيامرزدش
اعتقادش عجيب بود
نصف مراكز زيارتي را اگر نگم همش را هم زيارت كرد
اصلا يك جا بند نمي شد
شايد من هم اين هميشه در سفر بودن را از اون به ارث بردم
يك مستاجر ترك داشت براي شش ماه تركي كامل ياد گرفت
يك تنه رفت آمريكا
مي گن آدم جوان تو فرودگاه نيويورك گم مي شه
بدون دانستن زبان
با زبان ايما و اشاره تو فرودگاه نيويورك هواپيما عوض كرد
خلاصه
براي خودش دوراني داشت
يادش بخير
روحش شاد
...
**********************
فعلا تا اطلاع ثانوي خداحافظ
شايد از اون دنيا براتون چيزي نوشتم

آرش

Friday, November 07, 2003

امروز رفتيم با مادر گرامي خريد
مي گفتم مامان اگر خوب بود خدا هم داشت
بهم مي گه روز زن بچه ها بهت سكه هديه دادن
خلاصه كه شوهرمون هم داد
به سه سوت
خدا به خير كنه
...
***********
امشب مي رم كرمانشاه
كسي هم نيست بياد بدرقه
هر چند كه آرمان لطف مي كنه منو مي رسونه
البته اگر بياد خونه كه لطف بكنه
ياد دوش گرفتن توي توالت به خير
زندگي در شرايط سخت
همش خاطره است
...

آرش

Thursday, November 06, 2003

امشب دعوت بودم مراسم افطار و شام موسسه خيريه بهنام دهش پور
همان موسسه اي كه توي بيمارستان شهدا تجريش بخش هماتولوژي و آنكولوژي راه انداخت
اول تشكر كنم از كسي كه دعوتم كرد تا بعد وارد بحثي بشم كه اونجا مطرح شد
آقاي دهش پور مسئول موسسه
اول كار گفت يك روزي مي بينيم پولمان به كارمان نمي آيد
راست مي گفت اين همه ثروت پسرش را از مرگ نجات نداد
يك عمر جاي زندگي
جاي كنار خانواده بودن
دويد و جمع كرد آخرش
پولش به دادش نرسيد
دلم برايش مي سوخت وقتي حرف مي زد
كمي بغض داشت
احساس كردم احساس گناه مي كند
ولي خوب راه خوبي براي تسكين خود و خانمش پيدا كرده است
موسسه خيريه باعث شده با توان مضاعفي حركت كنند
اين دفعه نه براي خود كه براي كودكان سرطاني ديگر
خدايشان اجرشان دهد
******************************
شدم آيينه دق
دل تنگ و عصبي
كي فكر مي كرد من اينقدر دلداده و شيدا باشم
كي فكر مي كرد دل تنگ بشم
كي فكر مي كنه دل نازك باشم
بگذريم
اگر ضجه نمي زنم
اينه كه سرم زا به درس مشغول و گرم دارم
هر چند كه گفتم مسابقه نيست
ولي دارم با خودم مسابقه مي دهم
آنهم با چه سرعتي
بايد ببينيد
خودم باورم نمي شود

آرش

Wednesday, November 05, 2003

من یقین داشتم ما رفتا ر آدم های دور و بر را تنظیم می کنیم
به همین علت هم هر وقت
مشکلی ارتباطی پیدا می کردم
اول به رفتارخودم شک می کردم و می کنم
با همه این اوصاف
گاهی بعضی آدما
خارج از قاعده روح آدم را خراش می دهند
هر چی هم می خوای بهشون بفهمونی که بابا ما خطمون فرق داره
انگار تو کتشون نمیره
فکر می کنن همین که پسر هستی مثل بقیه باید باشی
تا یارو گوشه چشمی اومد کنار بیای
یا همین که دعوتت کرد قبول کنی
یا ... ولش کن تموم جزییات حالمو بهم میزنه
زن ایرانی تا بوده به سنگینی و متانت شناخته می شده
حالا ما سر پیری گرفتار شدیم اونهم از نوعی که بیا و ببین
یکی نیست به این یارو بگه
اگر می خواستم متفاوت نباشم
که میدون های بهتر از این پیش رو داشتم
...
یادش به خیر یک شب دوست بسیار عزیزی می گفت
به آقایان دکترها خیلی هم نمی شود ایراد گرفت
توی محیط هایی که هستند
زیاد تحویل گرفته می شوند
خیال می کنند خبری هست
محیط هم مساعد شده و ...
تقصیر آقایونه
هر کی هر چی گفته نه نگفتن
گفتن خوب مفته
ما نبریم یکی دیگه می بره
نتیجه این شده که می بینی
یارو زنگ می زنه
دهن کثیفشو باز می کنه هر چی می خواد می گه
حیا کجایی که یادت به خیر
حیف که ...
شرمم اومد ولی لیاقتش کلی بد و بیراه آبدار بود
آخه نمی دانم
همیشه تو انتخاب دور و بری ها دقت می کردم
کار کردن تو محیط های بیرونی وحشتناکه
حق انتخاب همه با تو نیست
یارو نه عزت نفس داره نه چیزی
یه ذره بزک دوزک کرده آوردنش بیشتر برای همین کارا
فکر می کنه منم مثل بقیه هستم
عطای کار و درآمد اینجوری رو به لقایش بخشیدم
هر چند حقوقش خوب بود ولی
من تو محیط های اینجوری
دوام ندارم
بابا آدم هم آدمای قدیم
لعنت به سابقه دوستی
همان شرکت آتیه سازان هزار بار بهتره
حقوق نداره ولی به حریمت تجاوز نمی شه
داشتم فکر می کردم یاد امیر حسین به خیر
سال اول دانشگاه بهم گفت
آرش یه روزی میاد آقایون رو سینه پیراهنشون بنویسن
خواهر من بکرم لطفا به بکارتم کاری نداشته باش
مثل اینکه اون روز جهنمی امروزه
لعنتی ببین دهن من رو به چه اراجیفی باز کرده
لعنت به من اگر دوباره دنبال کار هنری فرهنگی برم
حتی اگر دنیا رو هم بهم بدن نمیرم
اگر ماه را در دست چپ من و خورشید را در دست راست من بگذارند
نخواهم رفت

آخیش
سه پلاس تخلیه روانی شدم
آرش
دکتر فرخ سعیدی می گفت
مریض ها را هفتاد درصدشون رو که ول کنی به حال خودشون
خود به خود خوب می شن
سی درصد می مونند
از این سی درصد
هفتاد درصدشون با علم ناقص شما خوب می شن
سی درصدشون درمان نمی شن
آیینه دق می شن براتون که بفهمین هیچ چیز نمی دونید
راست می گفت پیرمرد
از این آیینه های دق زیاد دور و برم می بینم
کمی سواد خدا مرحمت کنه
کمی وقت برای خواندن
هی راستی اینجا تعطیله
من تو روز هفتم دارم می نویسم
آرش
نوشته های مرجان به هوسم انداخت
انتوبه کردن و ...
وای حالم به هم می خوره بس که مریض سرما خورده درمان کردم
بابا یه مریض له و لورده هم خدا به ما برسونه روش مطالعه کنیم
چیزی یاد بگیریم
کمی هم اعتماد به نفسمون بره بالا
آخه مادربزرگم هم می تونه با چند تا قرص سرماخوردگی رو اخوب کنه
به فرضم که نتونه خودش خود به خود خوب می شه
دلم لک زده برای یه چند تا آدم له و لورده و زخمی و تروما دیده
اینم عاقبت پزشکی
آدم از خدا چه چیزها که نمی خواد
کی بود می گفت پزشکی خیلی با شرافته
من که می گم دزدی از مال آدما می بره
این جور خواست ها از جان آدما
خدا به دور
******************
من حاضرم همه سالم باشن شب های جمعه برم گدایی
کار خوبیه
یادش به خیر یه روز تو کمیته گدایی کرده بودیم
نیم ساعت گدایی شرافتمندانه
شد یک هزار و دویست و هشتاد وپنج تومان تمام
اومدیم بیرون
سوار تاکسی شدیم
با کت شلوارمشکی و لپ تاپ به دوش
به راننده گفتم
بفرمایید اینم پول خرد
همین الان گدایی کردم
یارو بیچاره وراندازم کرد
کت و شلوار مشکی
کیف و بند و بساط
به قیافه نمی اومد گدا باشه
باور نکرد
کلی چیزا گفت مثلا
آقا خدا دشمناتو به گدایی بندازه
فکر کردم چه مستجاب الدعوه
بزرگترین دشمن آدم
خوب معلومه خود آدمه
منم که گدایی کرده بودم
دعاش قبل از گفتن مستجاب بود
سروش تا چند روز می خندید که یارو باور نکرد
فکر کرد الکی می گی گدایی کردی
بیچاره راننده
من حتی قسم هم می خوردم باور نمی کرد
چقدر ظاهربینی تو عمق ما آدما نفوذ کرده
********************
یک قطعه گیتار کلاسیک یا اسپانیایی
کمی بی خوابی
نیمه شب
پنجره باز تو سرمای پاییزی
یک چایی تازه دم که نصفه شب دم کردی
کتاب مقدسی به نام هاریسون
اتصال به اینترنت را هم بهش اضافه کن
از حوری و شراب و ... که بگذریم
عیشم کامل بود
به هر حال
دیشب خوش گذشت
جای شما خالی

آرش

Tuesday, November 04, 2003

آدم وقتی مطلبی را می خواند که پشتش فکر هست لذت می برد
نمی دانم این اروس کی هست و کجاست
ولی توی وبلاگش به عکس اون چیزی که خودش ادعا می کنه
یعنی روزمرگی
فکر بزرگی خوابیده
امیدوارم اینکه بهش لینک دادم اشتباه نباشه
و درست از روی نوشته هاش شناخته باشمش
هر چند مهم هم نیست
نوشته هاش خوب بودند همین کافیه
******************************
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
...
دیروز و امروز و چند روز آینده
به چند تا گرفتاری کوچک خانوادگی خواهند گذشت
به قول بزرگی
این نیز بگذرد
هیچوقت زیر بار آداب و عادات غلط نرفتم
به قول مامانم آرش زیر بار حرف زور نمی ره مگر اینکه حرفه خیلی پرزور باشه
راست میگه
مارمولک رو خوب می شناسه
اینجا که هستم زندگی اونقدر در جریان هست که من رو با خودش ببره
یاسوج سکون اونقدر هست که آدم بوی گندش بلند می شه
نمی دانم
اینجا مرگ و میر دور و برم زیاد بوده
امروز هم یک ختم دیگر
من در اثر بزرگی فامیلم
و دیدن کلی مرگ
توپرانتز اگر برای هر کسی 7 روز مشکی بپوشیم
از هر 100 نفر هم یکی بمیره
یا به عبارتی همه 100 سال عمر کنند
روزهای سال کم میاد
نسبت به مرگ و مرده و ختم و ...
حساسیت زدایی شدم
شاید هم پزشکی این کار رو با من کرده
کمی وجدان درد دارم نسبت به این موضوع
یکی به فریاد برسه
لطافت روحی نابود
*****************
مثل عروسک بود
موهای بلوند
چشم آبی
ظریف و کوچولو
وقتی بچه بودم بهش می گفتم عروسک
وقتی باهاش بازی می کردم دوست نداشتم از پیشم بره
هر وقت می رفت گریه می کردم
حالا بعد از سالها
تو مهمونی بهم گفت یادته بهم می گفتی عروسک
گفتم اگر می گفتم هم اونموقع بودی
ولی الان ...
افسوس همه پیر شدیم
بیچاره بهش برخورد
ولی خوب راست می گفتم
دیگه هم هر جوری می خواستم درستش کنم بدتر بود به همین خاطرم هیچ نگفتم
از این که حرفم رامثل همیشه زدم خوشحال بودم ولی دل اون بیچاره
گفت تو هم داری کچل می شی
گفتم کچل ها شانس دارن ما شانس کچل شدن را هم نداریم
...
عروسک پیر شده
ولی یه بچه داره توپولی
عروسک کوچولوی دیگه ای که خیلی ناز و شیطون بود
به بقا به این شکل ایمان آوردم
شیره جان مادری در فرزندش تجلی پیدا می کند

آرش

Monday, November 03, 2003

قرار بود اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي تعطيل باشد هنوز هم اين قرار پا برجاست
اين را هم براي اين مي نويسم كه امشب كلي نياز به تخليه رواني دارم
بگذريم
اول يك جمله از افاضات خودم كه امشب نمي دانم از كجا آمد ولي خوب برام جالب بود
آدم بهتره با ترس زندگي كنه تا با حماقت!
از خلا بعيد بود اين جمله را بيرون بدهد
جاي هاني خالي تا براش ثابت كنم گاهي خلا از 1200 گرم مغز پوكش بهتره
وقتي گفتمش فكر نمي كردم اينقدر تو دلم بشينه ولي خوب هر چند از ترس بيزارم ولي
بين بد و بدتر، بد را انتخاب مي كنم
ترس بدترين چيز دنيا نيست
از حماقت متنفرم
**********************
گاهي گفتن يك نه مسئوليت يك عمر را از دوش آدم بر مي دارد
هر چند به گفتن نه عادت ندارم
دلم هم نمي خواهد دل مردم را بشكنم
ولي گاهي يك نه كوتاه گفتن بهترين كار است
امشب هم به نظرم بايد مي گفتم نه كه گفتم
اگر هم اشتباه بوده آينده باقيست
فكر مي كنم آدم بايد با تعقل بيشتر زندگي كنه تا با احساس
احساس هميشه هست
بي بند بودن احساس را دوست دارم
قشنگي مردم هم به احساس اونهاست
ولي بايد به اين احساس بند عقل زد
اونوقت زيبايي بيشتري داره
آدم بايد
احساس بي بند را براي دوستان بسيار صميمي
و شايد فقط براي همسر و فرزندانش
يه گوشه
Save
كند
**********************
امروز داشتم كلم مي شستم براي سالاد
ذهن فضول نمي تواند يك جا ثابت بماند
به فكرم رسيد طبق نظريه
Reincornation
اين كلم فطرت قبليش چي بوده
از اين نظريه متنفر شدم
دوست ندارم دفعه بعد يك كلم به دنيا بيام
به سادگي مرگ را به عنوان پايان مي پذيرم
ولي نمي خواهم براي دلخوشي حتي يك لحظه فكر كنم كلم به دنيا مي‌آيم
اگر فكرم و مغزم را از من بگيرند
ديگه زندگي را نمي خواهم
به اين موضوع مطمئن هستم
زندگي بدون عقل و فكر و منطق بي معني ترين چيز عالمه
به اين همه آدم دور و بر نگاه كنيد
بعضي حال آدم را به هم مي زنند
از جمله اونهايي كه اين نظريه را ابداع كردن
از اونها احمق تر هم اونهايي هستن كه چون هنديها مي گن بهش معتقدن
خواستيد يك ليست مي دم خدمتتون
البته آفريننده نظريه هوشمند بوده كه اين را توانسته تو ذهنش بزاد
اين همه استفاده عوضي از هوش
*********************
بازم كلي نوشته و چرندو پرند شد
ديگه تعطيله تا ششم اسفندماه
تمام مناسبت ها بالاخص سال نو مسيحي مبارك

آرش

Sunday, November 02, 2003

بزودي و براي يك مدت طولاني يعني درست تا پنجم يا ششم اسفندماه اين وبلاگ تعطيل مي شود
فعلا تصور كنيد صاحب اين وبلاگ مرده است
خرج و مخارج كفن و دفن و ختم و مراسم يادبود هم صرف امور خيريه خواهد شد
براتون متاسفم كه حلوا نمي خوريد
شرمنده
آرش

Saturday, November 01, 2003

امروز از قول بزرگی شنیدم حاضر است دویست هزار دلار هزینه کند تا ده نفر مدیریت علمی بخوانند و برگردند
خدا نصیب ما کند
آرش
امروز توی خیابون
کاشته شده بر سر یک انتظار
خانمی را دیدم که مشغول خرید مواد مخدر بود
این روزها آزادی توی این کشور بیداد می کند
ما اسیر لمپنیسم ناشی از نادانی مدیران و مسئولانی هستیم
که با شعار کار فرهنگی و فرهنگ سازی
ریشه فرهنگ ایرانی را نابود کرده اند
این مختصر جای بحث در اینمورد نیست
ولی دلم عجیب گرفت
خانمی با سن حدود 40 تا 50 سال
التماس یک جوانک را برای یک عدد قرص می کرد و با تضرع می گفت
من پول چهار عدد قرص را دادم
چرا سه تا تحویلم دادی
پسرک جوان هم می گفت جنس گران شده است
و ...
بقیه حرفها را نشنیدم ولی
جنس ها را با چشم دیدم
تو روز روشن
آنهم نه تو میدون انقلاب که سر میرداماد
خانم هم کلی فیس و افاده داشتند بگذریم
نمی دانم چرا همه فکر می کنند مشکلاتی مثل اعتیاد مال دیگران است
نه عزیزان
بنده و شما هم در معرضیم و در خطر
باید صاحبان فکر و منصب فکری کنند این زخم به خون نشسته در این مملکت را
که هر روز قربانی می گیرد
من هر چند به خود مطمئن خودم را، تو را، برادرم را، برادرت را و جامعه را در خطر میبینم
ایکاش راه حلی بود
درمانی چیزی
....
*****************************
پیر ما میگه
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟
....
آرش
هیچ وقت منتظر خوبی نبودم
از انتظار متنفرم
از مرگ هم بیشتر
انتظار خیلی بدتر از مرگه قبول کنید
امروز کلی علاف هستم و کلی کار دارم
دوستانی که آدم را می کارند نوبرند
بگذریم...
من به آمدن و رفتن دوستان بسیار صمیمی عادت کرده ام
هر چند که احساس از بین نمی رود
ولی همین قدر که بدانیم دوستان خوب گذشته سر حال و سلامتند و جایی مشغول گذران زندگی
همین قدر که بدانیم بار بر دوش آمها نبوده ایم
همین قدر که قدر لحظات با هم بودن را دانسته ایم
همین قدر که تا آمجا که از دستمان بر می آمد در خدمتشان بوده ایم
و ... همین قدر که وجدانمان راحت باشد
دیگر چیزی نباید خواست
آدمی زاد هر کجا برود و هر چه تقلا کند
محکوم به مردن است
شبی در دامان عزیزی بودم و او با تضرع پرسید
آرش! من می میرم
هنوز حالت چشمانی که زندگی را از دستان من طلب می کردند یادم هست
نمی دانستم چه بگویم
اگر می گفتم نه دروغ بود
و اگر می گفتم آری
تلخی واقعیت را در کامش ریخته بودم
اگر نگاه نگران مادرش نبود شاید می گفتم حتما مگر گریزی سراغ داری
ولی گفتم مردن آسان نیست همین
می دانید در خاطرات من آدم های مرده زیاد هستند
مردگانی که در کنار من زندگی می کنند
آنهایی که رفتند و یا خواستند که بروند
برخی را خاک سرد در آغوش گرفت و برد
برخی خود رفتند و خاک بی خبری بر خاطره آنها نشست
یادش به خیر
دبیرستان صبح اول وقت و پول جمع کردن و فوتبال
دورانی بود
گرد هم بازی می کردیم و دغدغه بزرگمان شده بود جنگ عراق
بحث سیاسی مان تاریخ معاصر بود و دامن زدن به شایعات
چقدر آزاد اندیش و ساده بودیم
همه یکسان
همه یکرنگ
هنوز تصاویر سیاه و سپید خاطرات گرد فراموشی نگرفته اند
ورودمان به دانشگاه انفکاک ناگزیر بود برای آن جمع یکدل و یکرنگ
رضا سلیمانی متاهل شد و بعد از تاهل هر چه کرد و کردیم دیگر نبود و نبودیم
جاوید سرایی با من به دانشگاه آمد فکر کردم می ماند
بیوشیمی چنان چاهی شد که سالها نگاهش داشت
ناگزیر از او هم گذشتیم
و ...
گاهی فکر می کنم
این جمله عجب عمقی دارد
"بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیاندازید و دل مبازید
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت"
یاد این شعر افتادم

تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد
که چه رنجی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه! ای مرد
چرا تنهایی

راستش را بخواهید من هرگز از دوستانم خنجر نخورده ام
امیدوارم هرگز هم نخورم
این روزها
احساس تنهایی است که آزارم می دهد
می شکندم شکلم می دهد
البته باید اعتراف کنم سال ها این احساس تنهایی را با خود یدک کشیده ام

آرش

Friday, October 31, 2003

ياد چشمان سفر كرده تو
ياد غم هاي نهان دل من
يا د آن خاطره ها، بودن ها
ياد پرواز در آن كنج خيال
ياد آن عصر دل انگيز پر از ياد و خيال
ياد ناز تو و آشفتگي و ميل و نياز
جملگي خاطره تيره و تاري است كه هست
من نيارم كه فراموش كنم راز و نياز

آرش
خستگي ديشب از تنم در نرفته بود كه زنگ نابهنگام تلفن از خواب بيدارم كرد
كله سحر يعني كي بود
گفتم بقيه از خواب بيدار نشن
ولي خوب آوار خبر مرگ ديگري بود كه بر سرم فرو مي ريخت
يكي از بزرگان فاميل هم مرد
بيچاره فكر كنم از صد سال رد شده بود
اين همه سال نمي دانم
كاش فرصت داشتم و مي ديدمش و ازش سوال مي كردم خسته نشده؟
خدا بيامرزدش
با خدا و ايمان بود
نماز شبش ترك نمي شد
حالا كه رفته حتما هم آمرزيدست
نمي دانم من خدا نيستم
تو كارش هم دخالت نمي كنم
خدا فقط مي داند
...
******************
ديشب نرسيدم به الهه زنگ بزنم
مي خوام قبل از رفتنم و رفتنش حتما ببينمش!
فكر مي كنم دارم آدم مي شم
و آداب معاشرت تمرين مي كنم
به قول اسكارلت تو برباد رفته
فردا روز ديگري است
فردا حتما باهاش قرار مي گذارم
.....
*******************
احساس مي كنم دارم تغيير مي كنم
شايد نشانه پيري باشد
نمي دانم
كلي جديدا بهتر شدم
ديگر آن آرشي نيستم كه با خودش قهر بود
گاهي تو آيينه به خودم نگاه مي كنم
ريش هايم داره سفيد مي شه
دو سه تا تار موي سپيد توش ديده مي شه
برعكس بقيه كه اول موها را سپيد مي كنن
من از ريش شروع كردم
خدا عاقبت را به خير كنه
فكرش را بكن
ده سال ديگه مچل با ريش سپيد
اميدوارم خدا خيلي طولش نده
حال صد سال زندگي را اصلا ندارم
همين الان هم احساس خستگي مي كنم

آرش

Wednesday, October 29, 2003

همینجوری پیش بره این وبلاگ در مدت کوتاهی تبدیل به یک مثنوی صد من یه غاز می شه
باید فکری کرد
اگر از خلا تفکری برون تراود
چاره ای خواهم کرد این جنون نگارش را

آرش
ماجرای دیشب
دیشب یک فیلم مجانی دیدیم
جای همه خالی
اول صدای تیراندازی و آژیر پلیس باعث شد متوجه بشم بیرون خبرایی هست
بعد از پنجره دیدم یک مامور نیروی انتظامی
همان پلیس سابق
کمی با ترس
اسلحه رو مسلح کرد
بعد به سمت پرایدی که نیمه واژگون
به علت افتادن دو تا چرخش تو جوب بود رفت
مثل اینکه قاچاقچی تو ماشین باشه
در رو ناگهان باز کرد
و اونوقت
یک دختر بچه را از درب عقب سمت کمک کشید بیرون
خلاصه
از پراید سه پسر و دو دختر پیاده شدند
اول مامور نیروی انتظامی مفصل کتکشون زد
مردم هم داد زدند که حق نداری بزنیشون
اون بدبخت هم از مردم معذرت خواهی کرد
دیگر نزدشون
حالا ماجرا چی بود
از این قرار بود که دو تا دختر دبیرستانی
با سه تا پسر تازه دانشجو شده
میرن پارتی
مست از پارتی برمی گشتن
شاید کمی هم مواد مصرف کرده بودند
چون اصلا تو این دنیا سیر نمی کردند
نیروی انتظامی بهشون آخر شب ایست می دهد
به قول ماموره و تایید بچه ها مودبانه
آنها هم که ترسیده بودند
که مبادا آبروریزی بشه
آخه دخترا نگفته بودن با دوست پسراشون میرن پارتی
گازشو میگیرن
که با پراید از دست بنز فرار کنن
مامورا هم کلی ایست می دن
بعدش هم معلومه تیراندازی می کنن
پانزده بیست فشنگ هم خالی می کنن
بعد فکر می کنن
یا سارق مسلح یا قاچاقچی دنبال می کنن
راست می گفتن
ماموره وقتی به ماشین نزدیک شد من می دیدیم
می ترسید
از ترسشم بود که اول کار کتک می زد
جالب بود
واکنش روانی اون مامور عادی بود
من و شما هم بودیم با اون استرس کتک می زدیم
ولی خوب این دلیل و توجیه اونا نیست
نباید چهار تا بچه رو زد
مامورا باید آکوزش بهتری ببینن
چرا که زدن بچه هنر نیست
راستش خندم از این گرفت
که دخترا تلفن خونشون رو نمی دادن که با پدر مادرشون تماس نگیرین
پر رویی هم می کردند
که شکایت می کنیم
ما آدم ها خیلی ضعیف هستیم
خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه
بگذریم
بچه ها رو بردن کلانتری
بعدش هم برام مهم نبود
تبرئه می شن
پدر مادرشون هم یک داستان پیدا می کنن برای همسایه ها
مامورا هم جایزه شاید بگیرن
ولی می دونید
این خیلی بده که ماموران ما با بنز نتونستند یک پراید رو درست متوقف کنند
این همه تیر زدند به ماشین نخورده
استرس خودشون را با کتک زدن خالی می کنن
و ...
پس به آموزش احتیاج دارن
بدتر اونکه
اونقدر در مورد آبرو به دخترا سخت گرفتیم
که به خاطر آبرو به راننده که دوست پسرشون بوده گفتن وا نایست
این نشان می ده قدیما سخت گیری نیروی انتظامی و منکرات باعث شده ملت فراری باشن
بعدش هم
دخترا از دامن خانوادشون می ترسیدن
چرا شو از فکر عوضی و فرهنگ غلط و غیرت بی جای ملت باید پرسید
این هم با آموزش حل می شه
اگر محکومم نکنید آموزش بی ناموسی می خوام بدم
در ضمن این همه ناموس بانی کردید که خیابونا تبدیل به ... شده
بگذریم
بدتین قسمت دیشب این بود
که مردم مامورین را نصیحت می کردن
و خواهش می کردند که اینها جوان هستند ولشون کنید
من نمی دانم چرا ما ملت تو هر چیز که هیچی ازش نمی دونیم دخالت باید بکنیم
یک بار کردیم آدم نشدیم
باز هم آدم نمی شویم
بابا طرف پلیس شده ولو غلط بگذارید کارش رو درست انجام بده
برید اول قوانین مملکتتون رو درست کنید بعد
اگر یارو خلاف عمل کرد خفتشو بگیرید
هر کی یه کامنت میداد
یکی می گفت ولشون کنید دو تا فاحشه بیشتر بهتر
یکی می گفت ولشون کنید برن حال کنن
یکی می گفت زندانیشون کنید به کثافت کشیدن خیابونا رو
یکی می گفت
...
و من می گفتم
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

و از دور در تاریکی اتاقم از پشت شنجره شاهد خموش و در جوش و خروش این صحنه بودم

آرش
خفه شدم از بس که نوشتم
من دو تا وبلاگ سر می زدم
ولی هر دو تا خفه شدن
بيچاره بچه هام
خبری نيست
اميدوارم زندگی خوش بگذره

آرش
توی اين وبلاگ قرار شده از خود سانسوری خبری نباشه
من هم بعد از نوشتن ويرايش رو دوست ندارم
کسی در مورد من می گفت
He was born to be wild
and he is a fighter
از اين جمله خوشم مياد
من تمام زندگی در حال جنگ بودم
با خودم و محيط
هنوز هم بره و تسليم بودن رو دوست ندارم
آدم بدون شيطنت هاش بی جذابيت می شه
من وقتی زاده شدم 20 ساله بودم
بايد اعتراف کنم مادرم من رو 20 ساله زاييد
اين بود که تا رفتن به دبيرستان 7-8 سال رشد کردم
کارهايي رو که جوانها در سن 20-25 سالگی يا کمی ديرتر انجام ميدن
تو دبيرستان تجربه کردم
دو سال آخر دبيرستان
ناگهان
گرد پيری به چهرم نشست
موهام ريخت
کچل شدم
اومدم دانشگاه
پيرمرد وارد شدم
سال 5 پزشکی با تشخيص عوضی يک استاد
محکوم به سرطان شدم
و مردم
بعد از مرگم
بهم زندگی دوباره بخشيدن
که بمونم
و حالا يدکی زنده ام
آخه مگه می شه پدر پاتولوژی ايران
تشخيص بده يکی سرطان داره و اشتباه کنه
خلاصش
تمام زندگيم عوضی و اشتباهی بوده
اينه که همش تو جنگم
اصلا مثل اينکه
خدا منو اشتباهی خلق کرده
يا به قول آرش
من گلی بودم از دست خدا افتاده
شيطان من رو از زمين برداشت
در من فوت کرد
از روح خود در من دميد
به همين علت هم آدم را سجده نکرد
و به خدا گفت
اين هم مثل آدم توست
خدا هم برای اثبات تفاوت منو به زمين فرستاد
حالا هم آيينه دق هستم و آيينه عبرت خلق که برن آدم شن
***************
مادر دکتر اسپندار هم درگذشت
بيچاره پيرمرد
يک عمر تنها زندگی کرده
حالا تنهاتر هم شده
فرشته مرگ دور و برم بدجوری گلچين می کنه
****************
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدميخوار است
ولی آن دم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نيکی و بدی را گاه پيکار است
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اينست
...
سياوش کسرايی
از منظومه آرش کمانگير
اين منظومه را دوست دارم


آرش
salam jonevare nashenakhte
az yasooj che khabara..
dochare yase falsafi shoodi..
male kare teorike ziade
davaye dardet inke ye majoon bokhori por az raz va ramz va eshgh..
albate age peyda koni.
rasti aresh in yani chi man yeki az sandroom haye nashaye ro daram?
manzooret norofibromatoze?
joonevare azizam mersi ke ino kashaf kari..
rasti hanooz moo to saret dari? kachal nashoodi?
khoob boro be karet beres..
ok?
mersi bye,, az lotfetam manoon
علی کلی لطف کرده دکتر شده برام نسخه نوشته
علی جان ممنون
نوروفیبروماتوز که گفتی دقیقا همون سندروم ناشایع است
بگذریم
خوشحالم که پیدات شد
کچل بودن ما هم چشم بصیرت میخواهد که ببینی
من مدت های مدیدی می شه که کچل هستم
ولی جنس کلاه گیسم خوبه
در مورد نسخت هم باید بگم ممنون
معجون لازم نیست
آب پرتقال هم این خاصیت را دارد
در ضمن
عشق هم رمز و راز نداره
"که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش"
عشق عشقه
هر چی هم بازاری تر
ارزان تر و پر رمز و راز تر
این همه رمز و راز که میگن برای گول زدن من و توست علی
راستی اسمت که میاد یاد این شعر می افتم
برات می نویسم
با رنگ بخونش
"علی کوچیکه علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید بادست
پا شد نشست
چی دیده بود چی دیده بود
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کوپه دوزاری
انگار که یک طاقه حریر با حاشیه منجق کاری
و
..."
شعر از فروغ فرخزاد هست
نمیتونم تا آخر تایپش کنم
یعنی حال ندارم تا صبح تایپ کنم برات
بقیش را خودت از طرف من برای خودت بلند بخون
با خودت حال کن
جای منم خالی
به ندی هم یه قوطی واکس و دو تا فرچه بده
به یاد بالماسکه
با رنگ و شیش و هشت و خواندنت برقصه
خیلی باحال می شه نه
یادش بخیر جوانی
دورانی داشتیم
بالماسکه و بی خیالی
ولش کن
روزگار عوض شده

دلم تنگه برای تلخی می
دلم تنگه برای راحت ای ساقی
دلم تنگه برای سادگی کردن دلم تنگه
دلم تنگه برای بچگی کردن دلم تنگه
**************
اسیرم
من اسیر بودنم در این زمین سرد
روزگار یاس و خاموشی
اسیرم
ناتوانم کرده این عسرت
میان مردمان خفته
سیل غم مرا با خود نخواهد برد
می دانم
که این طاعون وحشتناک زندگی مانند
مرا با خود نخواهد برد
باز می مانم
در این عسرت به نام زندگانی باز می مانم
و باید باز خوانم راه رفته
یاد مردم
یاد مردمی کردن
و باید بازخوانم
با گلوی زخمی از درد گذشتن ها
به گوش کودکان
این سازندگان فرداها
"که آری زندگی زیباست
و رقص شعله اش از هر کران پیداست
آسمان باز آفتاب زر
...
در غم انسان نشستن
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن..."
دلم فریاد می خواهد

علی بازم از معجون عشق و راز و رمز بخورم

با زبان درازی
آرش

امروز یک دختر را توی متروی تهران دیدم
چهرش از ستم یک مرد یا شاید هم نامرد
توسط اسید متلاشی شده بود
اگر نگاه و برق انسانی چشمهایش نبود شاید هیچگاه فکر نمی کردم انسان باشد
پشت نگاهش نفرت می بارید
ازش روی برگرداندم
او هم مثل اینکه فهمید
بعد از برگرداندن روی
از خودم بدم اومد
چه کسی دست محبت به سوی دختر اسید در چهره پاشیده دراز خواهد کرد
جز دست ترحم آیا به سوی او دراز خواهد شد
کدامین دست می تواند به او باز عطر محبت را نشان دهد
چه کسی نفرت را از آن چشمان خواهد گرفت

آرش
=;

آرش
مثل اينکه نوشتن هم شده يک اعتياد
عادت کردم
به اينترنت که سر می زنم
ناخود آگاه خودم را توی بلاگر پيدا می کنم
بايد ترکش کنم
نا سلامتی درس دارم
فعلا خداحافظ
تا اتصال و نوشتن بعدی

آرش

Tuesday, October 28, 2003

ندا رو ديدم
خودش رو خوب حفظ کرده بود
خوشم اومد
اون به اندازه کافی قوی هست
اميدوارم روزهای سخت برای اون و خانواده اش زودتر تموم بشن
هزار تا آرزوی خوب برای ندا و برای همه آنهايی که لياقت آرزوی خوب را دارند
**************************
حالم کلی گرفته است
چرا شو از اتفاقات روز می شه فهميد
من اينقدرها هم سوسول و نازک نارنجی نبودم
ولی از فحش دادن امروز خودم شاکی هستم
فکر کنم چون فحش خيلی بدی ندادم حالم گرفته شده است
شايد هم ...
**************************
وای يک خبر بد ديگر
همين الان محمد عطارد زنگ زد و گفت
پويه فزاشبندی از بچه های دانشگاه ما
از کسانی که متاسفانه کميته پژوهشی هم می اومد
درگذشت
وای همين ديروز به اين آدم فکر می کردم
در موردش داشتم فکر می کردم
پدرش روانپزشک بود
و ...
وای نمی دانم چرا هر چی خبر بد هست از کنارم می گذرد
مرگ دور سرم در پرواز است
راستی شيراز که رفته بوديم
من مامان بچه های کميته بودم
پويه فراشبندی هم بود
اون اصليتش شيرازی بود
باور نمی کنم مرده
اون هنوز و هميشه تو ياد من زنده است
يعنی از اونجا که کارم باهاش اسطکاک نداشت حالا هم بايد خيال کنم زنده است
اينجوری انرژی کمتر از دست می دهم
ولی
........
لعنت به اين زندگی
ولش کن
حالا که مرده من هم خبر دارم
بيچاره مهمان شده بود شهرستان
می رفت اونجا واحد بگذرونه
خدای من
آخه
لعنت به اين زندگی
چی بگم!؟
روحش شاد
يادش گرامی
صبر برای بازماندگانش پايدار
همين ها بسه!؟

آرش
دلم نیامد به این سایت لینک ندم
اینجا را کلیک کنید
نمی دانم چرا از وجود این همه کلیپ ایرانی کلی شاد شدم
خدا تمام کسانی را که در گسترش تکنولوژی نقش داشته اند رحمت کند و می کند.

آرش
دیشب بعد از حدود دو سال یکی از دوستان قدیمی رو روی اینترنت دیدم
ندی دختر سرزنده و شیطونی بود
از طریق خواهرش الهه که یک جورایی معلمم بود باهاش آشنا شدم
با علی برادرش هم همون موقع آشنا شدم
علی یکی از اون سندرومهای ناشایع را داشت
و ...
بگذریم موضوع اصلا معرفی ندی نیست
دیشب بچه افسرده بود
باور نمی کردم
فکر کردم برای چی
ازش پرسیدم
پدرش دو ساله که سرطان پروستات گرفته بود
شیمی درمانی می شد
حالا سرطان متاستاز داده به استخوان ها
رادیو تراپی می شه
لاغر شده و ...
نمی دونم
ندی داغون بود
علی هم داغون باید شده باشه
امروز می خواهم برم دیدن ندی و علی
آدم حالش گرفته میشه
وقتی می بینه
یک بیماری میتونه
تمام توان و سرزندگی مردم را بگیره
به ندی گفتم
کار ما پزشکان این شده
که زجر کشیدن مردم را طولانی تر کنیم
یا شاید بتوانیم به اطرافیان فرصت بدهیم
تا با مرگ آهسته و تدریجی بیمارکنار بیایند و
صبر و تحمل پیدا کنند
نمی دانم!
گاهی از حرفه پزشکی حالم بهم می خوره
از خودم بیشتر
چرا که نمی توانم کاری کنم
نه برای ندی و نه برای دیگران
بزرگترین درد اینه که وقتی خودم را جای بقیه می گذارم
می فهمم که چه زندگی سختیه
تازه اگر برای من یک روز اتفاق بیفته سخت تر هم هست
چرا که آدم به خودش نمی تونه دروغ بگه
درست مثل جریان محمود
که باید خون دل می خوردم و به روی مبارک نمی آوردم
امیدوارم که پیش نیاد
گاهی فکر می کنم آدم هر چه زودتر ریق مرگ رو سر بکشه بهتره
وقتی میمیری
دیگه غصه نمی خوری
تازشم برای بقیه عزیز می شی!
دلم برای طفلک خودم سوخت
عین آدم های دارای کمبود محبت این تکه را نوشتم
ولش کن وحشی نوشتن را دوست دارم
تصحیحش هم نمی کنم
بگذار فکر کنن از کمبود محبت دارم میمیرم

آرش
امروز صبح با ماشین یک پسرک جوان تصادف کردم
قضیه از این قرار بود که تو بزرگراه رسالت
راهم را مستقیم می رفتم
که یارو شروع کرد به سمت راست منحرف شدن
یک بار بوق زدم
دوباره بوق زدم
ولی خوب اون داشت می اومد
من هم مستقیم می رفتم
آینه بغل ماشین گرفت به آینه بابا
گازشو گرفت پیچید جلوم که آینه منو شکستی باید خسارت بدی
وسط بزرگراه گفت باید واستی افسر بیاد
گفتم بابات خوب ننت خوب کار دارم
میریم بیمه خسارتتو میده
گفت نه
منم گفتم آینت اصلا شکسته بوده
کی گفته من زدم شکستم
خلاصه
گفتم وا نمی ایستم
برو شکایت کن
گفت من سپاهی هستم
میدم ماشینتو بخوابونن
گفتم از خدامه
خرجم کم میشه
بعدشم
سپاهی هستی برای خودت و ننتی
به من چه
خلاصه شماره ماشین منو برداشت
منم بهش گفتم
به تخم مبارک!
وقتی راه افتادم کلی عصبانی بودم
بی شعور
باعث شد دهنم به مزخرفات باز بشه
مدت ها بود که جدی بد و بیراه نگفته بودم
هر چند به تخم مبارک بد و بیراه بدی نیست
ولی خوب آدم هر چی از این چیزها دور بمونه بهتره
هر چند که باید بدترین فحش ها رو هم بلد باشه
شاید به کار اومد
ولی هنر اینه که بدونی و استفاده نکنی
خلاصش
الان خیلی عصبی و خشمگین نشستم اینجا
می نویسم که تخلیه شم
...
آخیش

آرش
ویگن هم درگذشت
به مناسبت درگذشت این خواننده بزرگ
سلطان جاز ایران زمین خواستم چیزی بنویسم
دیدم سایت گل پسر پیش دستی کرده و کلیپ قشنگی را گذاشته تو سایتش
دیگه دلم نیامد چیزی بگم
فقط یاد آهنگهایی مثل
خنچه بیارید لاله بکارید میره به حجله شاه دوماد ... یا
دوماد ای شاخ شمشاد جشن عروسیت ... و یا
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
و ...
همیشه تو ذهن همه جاری و باقی خواهد بود
خاطرات این آهنگ ها نه تنها من رو که نسل بعد از من را هم فرا گرفته و آثاری باقی از این هنرمند به جا گذاشته است

یادش پاینده
روحش شاد

آرش

Monday, October 27, 2003

اين کليپ و سايت بسيار ديدنی را دوست دارم.
آرش

Sunday, October 26, 2003

سلام
من باز هم برگشتم تهران
از امروز دوباره بايد رفت سر کار و شرکت و ...
می گفت
بی تو مهتاب شبی باز ار آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
ياد تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق بيچاره که بودم
يادم آمد ...

ياسوج اينبار هميشه ياد سال گذشته
ساعت های مديد با موبايل صحبت کردن و ... را يادآوری می کرد
ولی امسال به لطف بدهی به مخابرات موبايلم يک طرفه شده بود
تا از اين تنها لذت دنيای متمدن که همراهم بود نيز ناکام باشم
روزگار عجيب سر جنگ دارد
************
فلک هر زمان دفتری وا کند
غم تازه را آشکارا کند
دو کس را که بيند هم آواز هم
که از بی کسی گشته دمساز هم
چنان دورشان افکند از ستم
نبينند هرگز دگر روی هم
....

يک شعر رو حوضی که از سال های دور در خاطرم مانده بود.
*******************
عقل و عشق:

گاهی عشق چنان ديوانه ام می خواهد
که در کالبد نيز نمی گنجم
در ميانه راه رفتن
درست آن زمان که دست از همه چيز می شويم
عقل بانگ بر می آورد که هی
ديوانه بازگرد
مگر ديوانه شده ای
حکايت اين گردش مستمر
اين رفتن و ماندن
چنان روحم را سوهان ميزند
و چنان آزار دهنده شده است
که يک روز
يک روز دل انگيز
عقل را قربانی عشق خواهم کرد
و عشق را در مسلخ زندگی نابود
آنروز
يک مرد دوباره متولد خواهد شد
آن روز
در عزای عشق و عقل
ديوانگی و کودکی خواهم نشاند
آن روز زندگی خواهم کرد
آنروز ...

آرش

Friday, October 24, 2003

قلم خاموشی این خموشی چرا
برون از خروشی نجوشی چرا
...

غزال طبع مرا باز رام می خواهند
به خیره زین لب دوشیزه کام می خواهند
عبث از این سر وحشی کلام می خواهند
دوباره کوبه به مصراع بیت بسته زنند
دوباره حلقه به گرد من شکسته زنند
...

آدم تو تنهایی کلی چیز برای نوشتن دارد
همین دیشب بیخوابی و شور و عشق و ...
همه دست به دست هم
کافری را ایجاد کرده بود که تو این شهر کوچک و دور از تمدن
شبگردی می کرد
ولی حالا که می شود از لحظاتی هر چند کوتاه برای نوشتن استفاده کرد
هجمه این همه نگفتنی
شرم و حیای کلمات پربار ننوشتنی
اشعار نیمه بند در ذهنی مغشوش و
هزاران دلیل موجه و غیر موجه دیگر
مانع از نوشتن می شوند
و این دمل چرکین باز بسته می ماند
تا کی سر باز کند و کوس رسوایی این عجوز جذامی را به بار آورد
تا آن روز

آرش
گاهی تو یاسوج هم دست آدم به اینترنت می رسد.
اینجا، این آخر دنیای من هم حالا دیگر اینترنت دارد
بگذریم
تنها با این وقت کم می توانم ایمیل هایم را چک کنم
این را هم برای خالی نبودن عریضه می نویسم
دیشب تلویزیون با جمشید مشایخی مصاحبه می کرد
دیالوگ آخر سوته دلان را از قول علی حاتمی می گفت

گفت
تمام عمر دیر رسیدیم
حکایت همه ما آدم ها
دیر رسیدن تو تمام عمرشون است

آرش

Saturday, October 11, 2003

لازم ديدم تبريك بگم اين نكته را كه يك ايراني بالاخره نوبل گرفت
اگر از صدقه سر جمهوري اسلامي نبود كسي جايزه نوبل صلح نمي گرفت
آرش

بريد حال کنيد از اينکه خفه می شم
من احتمال داره كمي بيشتر از دو هفته يعني چيزي حدود چند ماه ياسوج گير كنم
پس فعلا خداحافظي مي كنم
آرش
من دو سه هفته نیستم:((

آرش
سلامی دوباره
بعد از قهر چند روزه با وبلاگم باز هم اینجا هستم
از مشهد بازگشته
هنوز خستگی سفر بر دوش
بار سفر می بندم
اینبار به سمت یاسوج خواهم رفت
همین فردا
آری فردا باید بروم
و آخرین پیوندم را با عزیزانم از دست می دهم.
آنقدرها هم خودخواه نیستم
مشهد فرصتی بود تا دوباره فکر کنم
بسیاری از اوقات باید خیر خواست
خیر در این زمینه آن چیزی است که دوستان بپسندند
من از اول هم در این میانه نبودم
پس واگذار می کنم به تقدیر و سرنوشت
باز به کنج خلوت می روم
شاید وقتی دیگر
بازگردم
آن روز آیا آغوشی برای استقبالم خواهد بود
***************
اما از مشهد،
دلم شدید گرفته بود
در هوای دیگری بودم
اگر وقت دیگری بود دیدن مشهد و صحن امام رضا شاید به دلم بیشتر می نشست
اندکی برای معتقدین دعا کردم
مادرم گفته بود سری به حرم بزنم که زدم
گشتی در بازار
سخنرانی در کارگاه و آموزش در مورد فلوچارت و روش تحقیق
کلی هم غذا خوردم
باید فوق العاده از دست خودم عصبانی باشم
چرا که عهد و پیمان شکستم
و رژیم سخت خود را کنار گذاشتم
از امروز دوباره به خودم سخت خواهم گرفت
باید اضافه وزن و چربی دور شکمم را آب کنم
و آب خواهم کرد
این روزها باید دوباره برنامه زندگیم را بازبینی کنم
باید بروم
باید کوله بارم را بردارم
از نیمه راه روشن و تاریک بگذرم
...
می خواهم به نور برسم
آرزوی رسیدن به نور را دارم و به آن می رسم
چه تفاوت می کند کجا باشم
اینجا و آنجا ندارد
اگر نیامدم
همین جا
در همین زمانه
با همین امکانات به نهایت می رسم
می رسم...
***********
اینجا حداقل به مدت دو هفته تعطیل است
سعی نکنید مطالبم را بخوانید
این دیوانه به قفس می رود
قفس سربازی
قفس بافته از جنس بلور
قفس ...

آرش

Monday, October 06, 2003

می خواهم اعتراف کنم
چقدر گاهی دلم می سوزد که مسیحی به دنیا نیامدم تا نزد کشیش رفته و اعتراف نمایم
نه مسلمانی را بیشتر دوست دارم
از اعتراف کردن می ترسم
از خیلی چیزهای دیگر هم می ترسم
می دانید
همیشه خلوت خودم را دوست داشته ام
از کودکی در رویا غوطه ور بودن را با خود دارم
گاه در رویا در ساحل های دور به ساختن کاخی ماسه ای می پردازم
اگر مرا از نزدیک در هنگام کار و فعالیت دیده باشید
تعجب خواهید کرد
آرش و رویا
آدمی جدی
یا حداقل نیمه جدی
ولی خوب
من این هستم
در کار جدی
در خانه باری بر دوش
در دوستی رفیقی همراه
در خواب بی همتا و ...
باید مرا دیده باشید تا قضاوتم کنید
در مورد رویایی بودنم می گفتم
از ساحل های دور تا خدا شدن می روم گاهی
و باز می گردم
گاه می میرم و برای خود عزا می گیرم
گاه زنده می شوم و مسیحا دم زندگی می بخشم
آری چنین است و چنین باید باشد
آرزو بر جوانا عیب نیست و من هم تنها جوانیم غوطه وری در رویا است
به همین خاطر هم خلوت خود را با دنیا عوض نمی کنم
گاهی سه تاری همراهم بود آن هم مزاحم خلوتم شده بود
راندمش
حال
بعد از سال ها خلوت نشینی و گوشه گیری
پس از سال ها بستن در اتاق و غوطه وری در رویاهای دور و دراز
می خواهم اعتراف کنم
اعتراف به این نکته که خلوت خود را دارم به کمترین قیمت می فروشم
کسی پیدا شده است
انگار سال های سال می شناختمش
انگار سال ها در من ریشه داشته است
و من نمی دیدمش
او تازه آمده است
دیروز جوانه زده است و امروز
به بار نشسته است
در خلوتم آمده
رهایم نمی کند
در من ریشه دارد
او دارد من می شود
و من در او ذوب
بگذارید اعتراف کنم
تمام خلوتم را برایش می دهم
اگر با من بماند
می دانید
دلم به حال این تازه وارد می سوزد
نمی داند در چه منجلابی وارد می شود ولی
بگذلرید اعتراف کنم
خودخواهی من می گوید او باید بیاید و بماند
اما آن هنگام که به وجود نازک او می اندیشم
آن زمان که به منجلاب خودم فکر می کنم
دلم برایش می سوزد
این دوگانگی
این خودخواهی و دیگر طلبی
این نکته که آیا باید دوست بود و رفیق و همراه
یا همسر و همدل و ...
این نکته فکرم را مشغول می کند
اگر به من باشد
می پذیرم که خون دل بخورم و در تنهایی خود اسیر باشم
ولی او از منجلاب من رها و آزاد
شیطنت کند و پر پرواز بگیرد
همیشه پرواز تنهایی راحت تر است
او می تواند
ارزشش را دارد
حداقل حق دارد امتحانش کند
من دوست همیشه دوست داشته ام زمین گیر باشم ولی
پرندگانی در هوا پرواز کنند و من از دیدن پروازشان هوس پریدن خویش را سیر نمایم
یاد فیلمی می افتم
فیلم آرزوهای بزرگ
یک دزد یا قاتل در آن فیلم
به جوانک گفت
من در استرالیا کار کردم و جان کندم
با این دل خوشی که اگر من لرد نیستم
یک لرد در لندن دارم
نمی دانم چرا مدرسه نمی رفتم این فیلم را دیدم
این جمله از آن زمان یادم هست
حافظه ضعیف نعمتی است که من از آن بی دریغم
بگذارید اعتراف کنم
عدم فراموشی انسان را دیوانه می کند
باشد من دیوانه بودم و هستم
دنبال بهانه می گردم
خوب بگذارید برای دیوانگیم علت تراشی کنم
دیوانگی را قبول دارم پس دیگر نباید ملامتم کنید
می دانید
می خواهم اعتراف کنم این بار
نمی خواهم
از خود بگذرم
می خواهم او را برای خود نگه دارم
به قیمت رها کردن خلوت و ...
حتی اگر بهایش
...

آرش

Sunday, October 05, 2003

سردی آخرین وداع را فراموش نمی کنم
شاید برای مدتی مدید دوستی عزیز را وداع گفته باشم
در تمام مدت فکر می کردم این وداع را چگونه تاب خواهم آورد
اما گذشت خیلی سرد و بی روح
تنها با گفتن یک خداحافظ
و اضافه کردن این نکته که شاید
تا مدتی مدید یکدیگر را ندیدیم
باز جای شکرش باقی است که همین مختصر هم شکل گرفت
بدترین جنبه مرگ اینست که حتی فرصت وداع کردن نمی دهد
شب می خوابید
صبح بلند می شوید عزیزی نیست
با او باید خداحافظی کرد
ولی از او جوابی نمی گیرید
چقدر خوشحالم که توانستم با دوستم وداع کنم
امیدوارم هر کجا که هست موفق موید ÷یروز و کامروا باشد
یک دنیا آرزوی خوب
دامن دامن گل و سبزه و زیبایی
بدرقه راهش باد
چشمان منتظر و نگران من
منتظر بازگشتش

آرش

دیشب آنقدر بی حال بودم که خودم متوجه نشدم کی خوابم برد
سر صبح از سرما بیدار شدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم برادران غیورم از گذاردن یک روانداز بر روی نعش من دریغ کرده اند
بگذریم
روزگاز غریبی است نازنین
هنوز حلاوت عروسی پسر عمه گرامی را سیر نچشیده بودم که مرگ محمود رسید
این روزها وجدان درد دارم چرا که
در عروسی محمود سرباز بودم و در یاسوج بودم
برای ختم و مراسم شب هفت هم غیبت خواهم داشت
لعنت به سربازی از هر مدلش و لعنت به این مملکت با قوانین مسخره و عجیب و غریبش.

آرش

Saturday, October 04, 2003

به یاد محمود
صبح اول وقت تو راه شرکت بودم
کلی کار داشتم
با یک مهندس محترم تو شرکت قرار داشتم
به یک دوست عزیز قول داده بودم تا کمکی هر چند کوچک بنمایم
ولی
آوار خبری بد چنان تکانم داد که نگو و نپرس
موبایل بابا که زنگ زد و تلفن از خانه بود
آوار فرو ریخت
محمود دیگر نبود
صبح اول وقت
درست در اولین سالگرد ازدواجش
محمود
محمودی که تنها شش ماه از من کوچک تر بود
ما را ترک کرد
نمی دانم چگونه در مسیر بازگشتم
چطور مادرم را برداشتم و چگونه به بیمارستان مهر رسیدم
جایی که محمود هنوز در آن زندانی است
باید جسد تحویل پزشکی قانونی شود
آری محمود
جوان سرزنده و جذاب
جوانی متعهد و متاهل
دیگر نیست
در تمام این روزها
هر وقت می دیدمش
قسمم می داد که مرا رها کن
همسرم را درمان کنید
هر چه او لازم دارد تهیه کنید
او امانت در دست من بود
و امانت است
از امروز
باید بکوشیم
او را حفظ نماییم
او اکنون هم خودش است و هم محمود
باید بماند
*******************
امروز خیلی روز بدی بود
با آوار مرگ محمود آغاز شد
به بد قولی من
حرص خوردن دوستی عزیز
عقب ماندن از کارهای شرکت
افسردگی مجدد
انجامید
امشب به خیر ختم شود
*******************
من باید خیلی شدید معذرت بخواهم
عزیزی را زجر داده ام
طاقت ریزش اشک دوستان را ندارم
بالاخص که
باعث ریزش اشک من بوده باشم
معذرت می خواهم
هر چند که معذرت خشک و خالی دردی را دوا نخواهد کرد
امروز هم باید وجدان درد داشته باشم برای رنجاندن عزیزم
و هم باید اشک بریزم برای محمود

آرش

Friday, October 03, 2003

ياد مادر بزرگ به خير
همين روزها چيزي در موردش مي‌نويسم
من اين را به او بدهكارم

بايد نوشت
آرش

شاد بودن هنر است
شاد كردن هنري والاتر
...
زندگي صحن هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پاينده به جاست
...
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
...
مي‌انديشم
اگر عرق نعنا و عطر دل‌انگيزش نبود
اگر طعم شكلات وجود نداشت
زندگي چيزي كم داشت
...
چه كسي مي‌داند شكلات را كه و در چه زماني اختراع كرده است
برايم نامش را بنويسيد
مي‌خواهم براي آمرزش روحش فاتحه بخوانم!

آرش

نه در مسجد گذارندم كه رند است
نه در ميخانه كاين خمار خام است
...
عروسي پسر عمه محترم هم تمام شد
مبارك و ميمون
سال ها خوش و خرم در كنار هم شاد و سر بلند زندگي كنند
جاي همه دوستان واقعا خالي بود
با نيامدن بيش از نصف مهمانان پانصد خانواري در عروسي شركت داشتند
ولي خوب اين عروسي شلوغ نه تنها باعث اصراف كلي غذا و سير شدن شكم گربه‌ها و خانواده كارگران شد
بلكه فكر كنم باعث شد عمع گرامي به مدت چند هفته از پخت و پز راحت شود
دردسر بزرگ من در تمام مدت عروسي اين بود كه هر كه از كنارم مي گذشت به من يادآوري مي كرد كه ديگر نوبت من است
برخي نيز به خاطر حلقه كوچك در دست فكر مي‌كردند كه نامزد كرده ام و تبريك مي گفتند
در عروسي مفصلي كه بيش از ده ميليون تومان خرج برداشته بود و حدود پانصد خانوار از فاميل بزرگ ما شركت داشتند تحمل اين همه تبريك براي چيزي كه وجود نداشت كمي سخت بود
در اين مملكت نمي‌دانم چرا همه دوست دارند نصيحت كننده باشند
وقتي مي‌گفتم كه اي بابا زن ندارم و نمي‌خواهم كلي نصيحت مي‌شدم
بگذريم
همه شما كه اين را مي‌خوانيد
آگاه و مطلع باشيد كه كل فاميل درويش در پي شوهر دادن اينجانب است
انگار كه لكة ننگ خانواده شده‌ام
...

***************
در مورد دچار شدنم يكي از دوستان توصيه‌هاي مفيدي فرموده بودند
بايد گفت
اي بابا
عزيز من دچار شدن من از نوع دچار شدن شما نبود و نيست
من تمام عمر دچار بوده‌ام
و در ادامه نيز خواهم بود
به قول آن شاعر گرام
پروانه‌اي كه با شب مي‌گذشت اين فال را براي دلم ديد
ديريست
ديريست
...
عزيز جان
تمام گيجي و گنگي اين بنده حقير نيز از همين موضوع ناشي مي‌شود
اين نكته كه بسيار فراموشكارم
اين نكته كه دقتي در انسان‌هاي اطراف ندارم
مدل لباس‌ها را نمي‌بينم
و ...
همه ناشي از دچار بودن است
در صحيفه سجاديه
جمله ايست كه امام شيعيان در حالت سجده مي‌خوانده‌اند
و مضمون آن اينست كه
فضل تو مرا مبهوت مي‌سازد
و احسان تو مرا به تفكر وا مي‌دارد
شايد من نيز سال‌ها مبهوت و حيران در فضل و احسان مانده‌ام
راستش را بخواهيد
هميشه اين شعر در ذهنم مي‌آيد كه
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
آري راستش را بخواهي هميشه دچار بوده‌ام
و اكنون دچار‌تر
فلسفه‌اي ذهنم را به خود چنان مشغول كرده است
كه ديگر نمي‌دانم به كجا مي‌روم
و از كجا سر در مي‌آورم
نه چنان معتقدم كه بگويم مسلمان شده‌ام
نه چنان بي‌اعتقاد كه اعلام كنم كافرم
چيزي در ميان راه كفر و ايمان
در نقطه‌اي ميان دو بي‌نهايت
در حالتي كاملا بي‌تفاوت
در نقطه صفر اسير مانده‌ام
در تكاپو
براي هيچ
براي همه چيز
به دنبال هستي در نيستي
كمال در نهايت نقصان
و تمام چيزهاي متضاد ديگر
...
آري اسير و دچار شده‌ام
دچار ...
****************
تا به حال به اين موضوع اينقدر فكر نكرده بودم
كمال طلبي موجود در من باعث شده است
هميشه به دنبال نهايت‌ها باشم
نهايت ادب
نهايت بي ادبي
نهايت نظم
نهايت بي‌نظمي
و ...
راستش تازگي فهميده‌ام كه وقتي در دو بي‌نهايت قرار بگيري
همة اين فاصله را مي‌پوشاني
خودم را دوست دارم
چرا كه در معرض تمام نهايت‌ها خود را آزموده‌ام
و در هر نهايتي تا كنون موفق بوده‌ام
اكنون نيز در اين ميانه
در نقطة صفر ايستاده‌ام
اين نقطه را از ميان دو بي‌نهايت خود گزيده‌ام
اين نقطه
نقطة پايان است
آنچه همه در آخر عمر بدان مي‌رسند
تجربة مرگ
آنچه ناخواسته و ناصواب
به دليل بي‌سوادي اساتيد و پزشكان اين مملكت تجربه كردم
مرا به اين نقطه رهنمون شده است
عدو شود سبب خير اگر ...
**********
يك شعر باز هم از شاعري كه نامش در خاطرم نيست
چقدر نام شعرا را به خاطر سپردن سخت است و چقدر اين اشعار در ذهن من تازه و جاري
از شاعرش عذر مي‌خواهم اگر به دليل نقصان حافظه خللي در شعر ايجاد مي‌كنم
اين آن چيزي است كه در ذهن من مانده
شايد آنچه او سروده نباشد
...

به خرابات شدم دوش مرا راه نبود
ميزدم ناله و فرياد كسم در نگشود
نيم بگذشت ز شب كمترك يا بيشتر
رندي از غرفه در‌اورد سر و رخ بنمود
گفتمش در بگشا گفت برو ياوه مگو
كه كسي بهر كسي نيمة شب در نگشود
اين نه مسجد كه به هر لحظه درش بگشايند
تا تو در آمده اندر صف و پيش آيي زود
اين خرابات مغان است و در او رندانند
كافر و ارمني و گبر و مسلمان و يهود
گر تو خواهي كه دم از صحبت ايشان بزني
خاك پاي همه شو تا كه بيابي مقصود
...

******************
اگر كسي شعر ذيل را كامل مي‌داند و حفظ است برايم بنويسد
از پيش ممنون
نه در مسجد گذارندم كه رند است
نه در ميخانه كاين خمار خام است
...

آرش

Wednesday, October 01, 2003

آن هنگام که نیستم
خود نوع دیگری از بودن است.
زرتشت
هیچگاه خداحافظی را دوست نداشته ام و همیشه سعی کرده ام از لحظه خداحافظی فرار کنم. آخرین باری که مرجان را دیدم و می خواست خداحافظی کند بحث چنان عوض شد که انگار نه انگار که این آخرین دیدار است. نمیدانم باید گاهی از تردید گذشت و گام در راه نهاد. ÷یش رو هر چند ظلمات هر چند مشکلات باید رفت.

امشب بار سفر می بندم
تهی از هر آنچه می خواهم
پر از خواست های تو
به دنبالت
گرد شهر خواهم گست
سراغت خواهم گرفت
خواهم آمد
سرشار از نیاز
تمامی سرمایه ام را خواهم آورد
قلبی قلب
با تنی بیمار و روحی خسته
همه را در راهت خواهم داد
بی چراغ خواهمت یافت
و آنگاه
نمازت می کنم و نیاز خویش خواهم خواست
امشب
همین امشب
یک امشب را برای نیازت دارم
امشب است که سر بر بالینت می نهم
راز نگفته فاش می کنم
و نیاز خویش می خواهم
هیهات
اگر نیازم بر نیاوری!
که این بزرگ بت کبریایی خود خرد خواهم کرد
و آنگاه بر مزارت
به سوگ خویش خواهم ایستاد

آرش
محمود بدبخت همان پسر خاله سوخته مادرم
وقتی از اتاق عمل بیرون می آمده
در حالتی بین هوشیاری و بیهوشی
از پرستارهای اتاق عمل این سخن را شنیده است که
ای بابا ولش کن این بابا با این همه سوختگی حتما مردنیه!
خودم را جای محمود کخ می گذارم میخواهم پرستار لعنتی را پیدا کنم و
...
اگر دستم رسد روزی ...

آرش

گاهی
حماقت چنان در رفتار آدم ها متجلی است
که
حتی سنگها هم آنرا درک می کنند.

آرش


دیشب حنا بندان پسر عمه گرامی بود
از آن طرف هم محمود پسرخاله مامان که پارسال عروسی کرد
در اثر انفجار گاز در خانه بر روی تخت بیمارستان افتاده بود
برایم سخت بود بعد از دیدن محمود خودم را کنترل کنم
جوان طفلی 66 درصد سوخته بود و با همه دردی که داشت ناراحت همسرش بود
بیچاره
درد خودش کم بود داشت به من می سپرد که به خانمش برسم
برای عوض کردن پانسمان محمود
که پوست سوخته اش به پانسمان چسبیده بود
باید بهش مسکن تزریق می کردند انهم از نوع مخدرش
ولی لعنت به این مملکت
بچه را زنده زنده جلو روی من پوست کندند
چه زجری کشید
بغض کردم و لی گریه برای مرد زشته
لعنت به هر چی مردیه!
برگشتم حنابندان
بزن و بکوب و برقص
یک گوشه نشستم
رفتم قدم زدم بلکه هوام عوض بشه
باز برگشتم
سعی کردم پا بپای اطرافیان شادی کنم
ولی نشد
وقتی می گم پدرم از من جوانتره
به همین خاطره
با کمر دردش بلند شد رقصید
مامان هم با همه اعتقادات مذهبی و ...
بلند شد
بعد هم فاجعه شروع شد
مامان اومد و از احوال پسرخالش پرسید
من هم مشتی راست و دروغ تحویلش دادم
بزرگترین و سخت ترین کار یک پزشک این می تونه باشه که
در بد ترین شرایط برای اینکه اطرافیان احساس بدی نکنند دروغ بگه
خیلی سخته که بدونی چی پیش میاد ولی مجبور باشی برای روحیه دادن به دیگران بخندی
نمی دانم
چرا هیچ وقت سنگ صبور نداشتم
و همیشه این بار رو تنها روی دوش کشیدم
آخر عاقبت این راه خیر بشه
بقیش مهم نیست
***************

راستی دیروز رفتم آرایشگاه
میزامپیلی و ...
چقدر زندگی گران شده
دیگه نمی شه آدم به قر و فرش برسه
باید برای بزک دوزک کردن خودم یک فکر دیگر بکنم
هر چند میمون رو هر چی بهش برسی پری دریایی نمی شه
ولی خوب
با این همه پودر و کرم و ...
باید بشه کاری کرد
آرایشگر خیلی وارد بود
ولی اصلا خط نمی داد از چه کرمی و پودری استفاده می کنه
مثل تمام ایرانی ها دوست نداشت کسی چیزی بداند و یاد بگیرد
....
******************
دیشب خیلی دیر خوابیدم ولی صبح به احضار یکی از دوستان
ساعت هفت و ربع در محل شرکت مشغول کار بودم
همین دوست جایی برایم نوشته بود
به این امید که محبت هایت را جبران کنم!
نمیدانم چرا
ولی مدتی است دچار وسواس فکری در این زمینه شده ام
جبران! جبران چه چیز و در کدام زمان؟
نمی خواهم کسی کاری را که برایش کرده ام جبران کند
ولی دوست دارم دوستانم را در نهایت انسانیت
موفقیت
و شادی و لذت ببینم
پس اگر خواستید چیزی یا کاری را جبران کنید
موفق
شاد
سربلند و
انسان گونه زندگی کنید.
آرش

Tuesday, September 30, 2003

عمو جان تشریف آورده اند ایران
تا
ته مونده ارث و میراث پدری را چوب حراج بزنند
بلکه بشود بدهی خود را در آلمان کاهش دهند.
انگار همین دیروز بود که بنده خدا
تشریف آوردند ایران
هنوز دبیرستانی بودم
چنان مغرور از دارایی
و ثروت
که خدا را هم بنده نبودند
هیچوقت یادم نمیرود روزی را
که ایشان کسر شان می دانستند تا به کلبه درویشی ما تشریف فرما شوند
بازی زندگی خیلی ناجوانمردانه و ظالمانه است
شب می خوابی صبح بلند می شوی
از برج عاج به خاکستر سیاه نشسته ای
بگذریم
این نکته تنها افسرده ام می کند
اما جالب ترین چیز اینست که عمو جان
پسر بچه شش ساله اش آدریان را همراه آورده است
طفلک بچه
تا حالا این همه حیوان در خیابان ندیده بود
وقتی سوار ماشین شد
و رفتیم تا در شهر گشتی بزنیم
به پدرش می گفت این ها چرا این طوری از خیابان رد می شوند
وقتی کسی ته سیگارش را از شیشه بیرون انداخت و چرخ ماشین من از روی ته سیگار رد شد
گفت این آقا چرا ته سیگار روی زمین انداخت ماشیم ما خراب می شود
بچه خیلی محجوب است
جلوی ما لخت نمی شود لباس عوض کند
و ...
نمی دانم
گاه فکر می کنم یک بچه شش ساله به ریش ما می خندد
از رد شدنمان از خیابان تا رانندگی در خیابان هایمان را ایراد می گیرد
از ریختن زباله در خیابان
تا نشستن شش نفر در یک پیکان برایش خنده دار است
وضعیت ایران با فرهنگ دوهزار ساله اش!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چنان خراب است
که یک بچه شش ساله به ریش همه ما می خندد
حق هم دارد
اگر آنها انسان هستند
ما رد شدنمان از خیابان
در حد سگ های آموزش دیده آن ها هم نیست
حق دارد بگوید خنده دار حرف می زنیم
حق دارد به همه ما بخندد
او تا کنون در آلمان روسری ندیده است
پس می پرسد
چرا خانم ها حوله به سر دارند
یک بچه شش ساله آلمانی به ما و به همه ما می خندد

آرش



اگر وقت داشتید
یک سری به اینجابزنید
قول میدهم از خواندن داستان پشیمان نشوید

آرش

روز یکشنبه گذشته
به آخرین ذراتی انسانی وجودم
چنان احساس توهینی دست داده بود
و چنان عذاب آور درگیر مهلکه انتظار بودم
که در هنگام ظهر
از احساس حیوان بودن سرشار شده بودم
تا آن یکشنبه دیر گذر
هیچگاه کسی یا کسانی مانند حیوان با من برخورد نکرده بودند
ولی آنروز
در ارگانی به ظاهر فرهنگی مانند سپاه
چهار ساعت پشت در یک اتاق
منتظر یک امضا
بالا و پایین رفتم
و سر آخر معلوم شد
آنکه باید امضا کند از صبح سر کار نیامده است
به راستی در این مملکت
وقت گرانقدر آدمی چنان بی ارزش است
و آقایان همه را همانند خود چنان بیکار می پندارند
که به خود اجازه چنین رفتاری را می دهند
اگر دستم رسد روزی ....


*******************
دوباره یاسوج
امروز صبح در شهر فستیوال بر پا شده است
فستیوالی تماشایی
چنان که شاید جمعیتی قریب دوهزار نفر را برای تماشا به میدان شهر کشیده است
جمعیتی بیکار
نفهم
خالی از شعور انسانی و ...
آری این جمع برای تماشای صحنه اعدام یک مجرم
گرد آمده اند
یک قاتل
یک ...
هر چه اسمش را بگذاری
یک انسان در پشت آن نام نهفته است
برای رسیدن به تیپ از این میدان باید می گذشتم
تاکسی در ترافیک حاصل از تجمع مشتی احمق و بیکاره
گیر افتاد و آنگاه بود
که متوجه وجود یک جرثقیل شدم
وقتی گفتند به زودی کسی اعدام می شود
چشمهایم را بستم
و آنقدر پلکهایم را به هم فشردم و صبر کردم
تا احساس کنم تمام شد
آری در چشم بستن و باز کردنی
او
آن قاتل
دیگر نبود
ولی وقتی چشم گشودم فاجعه تمام نشده بود
که مردی آویزان در باد تکان می خورد
کدامین انسان با کدامین مجوز و از کدامین مرجع
به خود اجازه می دهد چنین
انسانی را از زندگی ساقط نماید
اگر او قاتل است
تمامی کسانی که در اعدام نقشی داشتند و یا تماشاچی بودند
خود نیز به نوعی در قتل نقش داشته اند

چه بگویم
که دل افسردگیت ازمیان برخیزد
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن سردی سخت شبانگاهان را
که فشانده است به دشت و دامن
....
چقدر سخت است که نام شعرا را به خاطر بیاورم

******************
اگر نوشتن در اکثر اوقات برایم راحتی به بار می اورد و نوعی تخلیه روانی محسوب می شود
گاه ننوشتن فریادی را در من ایجاد می کند به اندازه تمام نوشته هایم
پس بگذارید گاهی هر چند کوتاه
با ننوشتن خویش
فریادی بیافرینم
فریادی هر چند ناخوشایند
از وجودی تیره و تار
فریادی که گلویم تاب تحمل آنرا ندارد
گوش های مردم توان شنیدنش را
فریادی سراسر آکنده از سکوت
سکوتی همه خشم
خشمی از ته دل
دلی سرا پا کینه
...
با این روند به کجا خواهیم رفت
آیا انسانیتی بر جا خواهد ماند.
********************
هر چند همیشه سفر را دوست داشته ام
اما در هر سفری همواره شوق بازگشتم بیشتر بوده است
اینبار که به یاسوج می رفتم
شوق بازگشتی در من نبود
تغییری هر چند کوچک
هر چند نازک
در من شکل می گیرد
او بسیار آرام آمده است
آنقدر آرام که متوجه آمدنش نشدم
خیلی نرم در من ریشه دوانده
چنان که هیچگاه فکر نکردم در من ریشه می گیرد
نمی دانم کی آمده
فکر که می کنم
انگار که همیشه با من بوده است
از ازل می شناسمش
ابدی نیست
با من تا ابد نخواهد ماند
من نیز او را تا ابد نمی خواهم
غریبه نیست
آشنا نیست
نمی دانم کیست
نمی گویم نمی شناسمش
آری می شناسمش
او جزیی از وجود من شده است
سنگینی حضورش را بر سینه ام حس می کنم
وقتی که نیست سنگین تر نفس می کشم
وقتی که هست نفس کشیدن یادم می رود
وقتی که هست من نیستم
وقتی که نیست من نیستم
آری باید بگویم
دچار شده ام
دچار ...
نمی دانم
نه یارای گفتنم هست
نه شکیب نگفتنم
نه می توانم عشقش را فریاد کنم
نه می توانم با غم عشقش سکوت کنم
حال که باید گفت بگذار اعتراف کنم
دچار شده ام
دچار...
و چه دچار شدنی است
آن هنگام که پیری
دچار جوانی طناز و هوس باز باشد
مرا نه یارای رفتن است و نه شکیب ماندن
نه تاب آن دارم که عشق پنهان دارم
و نه جرات آن که عشق عیان
به قول خواجه
دل می رود ز ذستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
...
بگذریم

من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
...
آرش



Monday, September 22, 2003

وقتي آدم منتظر باشد
توانايي تكان دادن پاها بزرگترين نعمت است
اگر تا حالا به فرياد نرسيده ام
تنها به اين خاطر است كه مي توانم پاهايم را تكان دهم

آرش
فكر مي كنم گاهي برخي از دوستان مرا امتحان مي كنند
حال به چه قيمتي
نمي دانند؟
آخر عزيز من
حالا كه بايد يك آدرس پستي كوچك برايم بفرستي
آنقدر اين پا و آن پا مي كني كه
باز دوباره به ياسوج تبعيد شوم و آنگاه
...
امشب نيز گذشت
اين آخرين تجمع ياران گذشته
در كنار آن ميز دلگير شام
در سكوتي سنگين
با دلي گرفته
اين شام آخر
قبل از مصلوب شدن محبتي بي‌بديل
محبتي نه از سر نياز بل از نهايت استغنا
اين شب نيز گذشت
اما
...
دريغ
با خود عهد كرده بودم
هرگز در كسي و چيزي كه فنا شدني است دل نبندم
عهد كرده بودم چونان سنگ باشم
سخت و نفوذ ناپذير
اما
تك تك افرادي كه دور آن ميز بودند
هر كدامشان از غرور و سختي
خداي خويش را نيز بنده نبودند
با اين وجود
محبت خالص و بي آلايش
جاري در رگ‌هاي ايشان
جذبه‌اي در سر ميز ايجاد كرده بود كه
...
افسوس
حاضر بودم براي تك تك آنها از جان بگذرم
هنوز نيز حاضرم از جان خويش براي ايشان مايه بگذارم
كافي بود مي‌خواستند و يا حتي بخواهند
با اين وجود
جان فداي كه توان كرد
آن جمع همگي خود
جانبازند و فدايي
جمع كوچكي كه
دلهاي بزرگشان
از محبت سرشار است
...
آدمي
در مرحله‌اي كه كاري از دستش بر‌نمي‌آيد
جز آرزو حربه‌اي نمي‌يابد
پس
آرزوي
خوشبختي
بهروزي
كامروايي
و ...
بدرقه راهشان
اميد كه تمام آرزوهاشان برآورده شود
و هماره در گذر روزگار سربلند و استوار بر جا باشند
...
روز شادي و خوشگذراني
ارزاني ايشان
هرگاه
در خيل غم
در كوران اندوه
احساس كردند كه شايد بتوانم باري بردارم
با جان و دل
با تمام وجود
اگر اقتضاي زمانه اجازتم دهد
در خدمت به ايشان و كشيدن سهم خود از بارشان
تامل نخواهم كرد
...
هي ديوونه‌ها موفق و پيروز و ... باشيد
هر وقت به من نياز بود پر من رو آتيش بزنيد
كاري از دستم بربياد
با جون و دل
انجام مي‌دم.

آرش

Saturday, September 20, 2003

آهای تمام اونهایی که منتظر بودید یک عمر تا به دراز شدن گوش های من بخندید!
یک خواستگار جدید پیدا کردم
هر چند که ردش کردم ولی ...
به همه هشدار می دهم که به خواستگار بعدی جواب رد نمی دهم
همه اونهایی که یک عمر بهتون خندیدم
به سوپورهای محلتون خبر بدهید
بیایند خواستگاری
خواست گاری!
آرش
من همیشه باید منتظر باشم
انگار خدا هم که می خواست این دیوانه را بیافریند دو دل بود. نمی دانست از روح خود در آن بدمد یا بی خیال شود. چه کسی می تواند قسم بخورد او از روح خود در من دمیده است؟ من که می گویم شاید گل وجود من از دستان او بیرون افتاده باشد و شیطان هم در آن دمی دمیده باشد به همین خاطر هم وجودم از دوگانگی و تضاد لبریز است.

آرش
خواب بودم يا بيدار نميدانم
وقتي كه آمد‏
در را آرام بست
كنارم كه نشست هنوز گيج بودم
دستي به موهايم كشيد
آنقدر نوازشش آرام بود كه آنرا احساس نكردم
حس غريبي بود
تنهاييم را گرفت
وجودش لبريزم كرد
آرام آرام ريشه گرفت
ريشه كه مي‌گرفت
شيرة جانم را مي‌مكيد
وجودش آنقدر آرام در من ريشه گرفت
كه هيچگاه بارش را احساس نكردم
به همين خاطر هم ريشه يافت
اما ريشه در كوير مي‌گرفت
به همين خاطر هم رشد نكرد
رشد هم نمي‌كند
بيچاره
اين هرزه گياه ريشه در كوير گرفته
روزي خواهد خشكيد
اميدوارم جوانمردي
سطلي آب به اين گياه برساند
و جانش را نجات دهد.

آرش






آشتي با خدا

هر چند كينه شتري را در خون خود و با خود حمل ميكنم و لي اينبار خدا كاري كرده است كه بايد بگويم تا اطلاع ثانوي با خدا كنار آمده ام و كفر نخواهم گفت.

آرش

Friday, September 19, 2003

از وبلاگ مرجان خيلي خوشم آمد. يك روز كه نزديك هم خواهد بود برايش شعري مي‌نويسم. به ياد روزهاي ديوانگي و جنون كميته پژوهشي.
بگذريم خوشحالم كه اين دوست عزيز هم به جرگه نويسندگان خاموش پيوست.
آرش
يك سفرنامه كوچولو از سفر شمال اينجا تو بلاگر تايپ كردم و بعد از تايپ پستش كردم ولي نميدانم چرا بعد از پست به زبان لاتين نوشته شد. خوب من هم پاكش كردم. ديگر هم سفرنامه تايپ نميكنم.
آرش

Wednesday, September 17, 2003

دو روزی میشود که منتظر یک شماره عین سگ له له می زنم
یکی نیست بگه بابا خل و چل وقتی حرف دهنتو نمی فهمی این طوری گند میزنی
آخه الاغ تو که حرف دهنتو نمی فهمی بیخود می کنی عرعر می زنی
ولی به خدا من منظور بدی نداشتم
تازه هم به تعداد آدم های دنیا عدم وجود تفاهم و درک متقابل وجود دارد این را من می توانم با منبع و ماخذ علمی به شما ثابت کنم
حالا هم اتفاقی نیفتاده همیشه می توان بار سنگین اشتباهات را به دوش کشید و گفت اگر اشتباهی از من سر زده یا گه زیادتر از دهنم خورده ام بخشش از بزرگان است!

نه داره کم کمک از خودم خوشم میاد همینطوری پیش بره برای خودم جای یکی چند تا نوشابه باز می کنم. هم خوب فحش و بد و بیراه به خودم میدهم و هم خیلی ساده می خواهم با گفتن یک اشتباه کردم ساده تمام گندکاری هایم را ماله بکشم. می دانید بگذارید رو راست باشم این بنده حقیر آنقدر ایده آل گرا و کمال طلب است که به هیچکس اجازه خطا نمی دهد و کوچکترین خطاها را نمی بخشد و انقدر بد حافظه که تا ابد و ابدیت اشتباهاتشان را فراموش نمی کنم حال خودم که گرفتار شده ام در نقطه ای که می خواهم بار وجدان خود را سبک نمایم چه ساده و راحت با گفتن اشتباه کرده ام و گه خوردم ببخشید می خواهم رها شوم. آدمیزاد این جانور دو پا عجب جانوری است. بگذریم ولی بگذارید اعتراف کنم این اشتباه کردم گفتن نهایت بدبختی را نشان می دهد و انتهای بیچارگی را. البته از این مرحله یک مرحله بدتر را هم دیده ام و آن مرحله ایست که بعضی دوستان که می دانند گه خوریشان بسیار گنده تر از دهانشان است به جای معذرت خواهی اقدام به پر روگری و لمپن بازی می کنند. کسی را
می شناسم که بعد از هر افتضاح می خندد و سعی در فرافکنی می نماید. بزرگترین بدبختی اینست که برای فرار از عواقب کثافت کاری خود خود را نیز فریب بدهیم.
نمونه این آدم ها امروزه فراوان دیده می شوند. من بسیار در این مملکت می شناسم! شما چطور؟

یه شعر و انتهای روده درازی برای رفتن سراغ پدری که قند خونش بالا رفته!

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولیست خلاف و دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا بینی بهشت همچون کف دست.
خیام

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
بعد از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
مولانا

این همه نوشته را اگر کسی زیر بخواند به دیوانگی من ایمان نیاره من خودم به دیوانگیش ایمان می آورم سه سوت

آرش

Tuesday, September 16, 2003

انتظار خیلی سخته!
به خصوص اگر نتوانی پاهات را تکان بدی!

آرش

اگر برای نوشته قبلی عنوان نگذارید و زیرش یک حضرت مهدی یا چیزی شبیه آن بگذارید آنگاه
...
فکر کنم فهمیدم نصف بیشتر اشعار عاشقانه را چگونه می توان به پول نزدیک کرد.

روزگار غریبی است نازنین!
آمدنت را انتظار کشیدن،
بودنت را حس کردن،
عطر جانفزایت را بوییدن،
گیسوانت را شانه کردن،
رقص و کرشمه ات را دیدن،
درکنارت آرمیدن،
لبانت را چشیدن،
آهنگ موزون گامهایت را شنیدن،
راز چشمانت را خواندن،
با تو بودن،
با تو ماندن،
مرا آرزویی بیش از اینهاست،
بی تو در تو غرقه گشتن

آرش
بعد از یک عمر سگ دو زدن و کار و سربازی امروز خبر مرگم می خواستم برم شمال که تو دو تا عروسی شرکت کنم. دیگه داشتم از زور کار و بدبختی کم کمک خل می شدم!. یکی بغل دستم میگه خل بودی عزیز! باشه هر چی ایشان می فرمایند و لی خوب نمیدانم چرا زندگی همیشه سر ناسازگاری دارد. امروز هم باید بروم داخل سه جلسه بنشینم و به جای فکر به مسافرت اول کارهای ناتمام را تمام کنم و بعد اگر رسیدم به خانه بروم و لباس بردارم اگر نه همین جور ناجور بلند شده به شمال بروم. چشم این چیز تازه ای نیست من همیشه ناجور بوده ام. راضی شدید. اصلا می دونی چیه! ما ناجور به دنیا اومدیم داش! ناراحتی با ما نگرد.
...
با ما منشین اگر نه بد نام شوی

بگذریم نمیذارن که هی نشستن انگشت می ذارن رو اعصاب آدم و انگولک می کنن نمیذارن آدم کمی بنویسه.
چند روزی در خدمت نیستم و در مسافرت این وبلاگ را تعطیل می کنم. بر که گشتم شروع می کنم ببینم چه پیش می آید. میگن هر چه پیش آید خوش آید عشقی! دم و عشقست.
در طریقت هر چه ÷یش سالک آید خیر اوست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

آرش
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود،
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود،
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر،
آری شود ولیک به خون جگر شود،
...

به قول عزیزی این نوشته را می نویسم چنان که کشتی شکسته ای نوشته ای به بطری نهاده به دریا اندر اندازد. حکایت اینترنت ایرانی هم حکایتی است بس عجیب . از پارسانلاین که من از ایشان اینترنت تهیه میکنم نمیتوانم به سایت وبلاگ خود یا هر وبلاگ دیگری سر بزنم و خود نمیتوانم نوشته های خود را به انصورت که دیگران می خوانند بخوانم بلکه انها را در سایت بلاگر آنهم با کلی زحمت و سختی مطالعه می کنم به همین علت هم از شما پوزش به خاطر اشتباهات املایی و انشایی می خواهم.

Monday, September 15, 2003

خواستم برای خدا بازم بنویسم
ترسیدم به جرم لا مذهبی و کفر گویی بلایی سرم بیاد
دیدم هنوز جوانم و جویای نام
از مرگ هم می ترسم
آنهم از نوع سنگسار و امثالهم
به همین علت سکوت می کنم
سکوتی سراسر فریاد
سکوتی مثل این صفحه سفید







































آرش
ظلمات شبانه،
دختری همه ناز،
آغوشی از عسل،
آتشی به نام لب،
اندامی موزون،
چشمانی همه پر ز شهوت،
گیسوانی همه بند،
یک جام شراب،
نوای موزون موسیقی،
هجوم خواب،
موضوعی پیچیده چون هوس،
و ...
همه باعث می شوند تا
چنان فکرم مشغول شود
که ترا هم فراموش کنم
نازنین.

آرش

يك بحث مردانه!
چرا من نمي‌توانم به پدرم كه اين همه مي‌پرستمش بگويم دوستت دارم؟

و هزاران سوال بي‌جواب ديگر
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم مي‌خواست كفر بگم ولي نمي‌دونم چرا مي‌نويسمشون كه مدرك كتبي باشه.
اگر دستم رسد روزي ...

شما رو نميدونم ولي اين ديوونه اون دنيا كه برسه به جاي سوال و جواب به خدا قراره گير بده! چرا، به اين دليل كه اين خداي خوب و منصف و ... كه هر چي صفات خوبه بهش نسبت مي‌دن اين همه آدم آفريده خوب دستش درد نكنه ولي ما رو واسه چي كرده لاي اينا؟ اگر ما آدميم چرا سيم كشيمون عوضيه؟ اگر نيستيم چرا قيافمون آدميزاديه؟
ما خودمونم تكليفمونو نمي‌دونيم. اگر قراره آدميزادي رفتار كنيم ما هم بزنيم تو نخ عرق و سيگار و سكس و .... مگه ما چيمون از اين عمله اكله‌هاي تو خيابون كمتره. وقتي صحبت دختربازي و اين جور حرفاست سرمون به كار گرمه. وقتي صحبت كارو ميكنن، فكرمون به بهتر شدن اونه. خلاصش هر كاري مي‌كنيم راضي نمي‌شيم كه نمي‌شيم. انگار كه همش بايد بدويم كه شايد يه روزي كه معلوم نيس اصلنش زنده باشيم يا نه اوضاع بهتر بشه. تازشم معلوم نيس اگر اوضاع بهتر شد اونوقتش راضي بشيم يا نشيم.
همة اين نارضايتي هم تقصير اون خداي عادله. ما كه نفهميديم عدلش چيه و چه فينتيه. يكي مثل اين مش ممد عملة بغل دستي با داشتن يه ماشين و يه خونه و يه دو جين دختر و دوست دختر و امثالهم راضيه و فكر مي‌كنه دنيا رو بهش دادن. يكي هم مثل ما دنيا رو كه بهش بدن ميفروشه ميره خارج. آخه عدل خدا كجاست كه ما هم با اين جماعت يكي شديم نميدونم. فقط اينقدر مي‌دونم كه اونا اكثريت دارن و ما تو اقليتيم پس اگر اونا آدميزادن ما يه چيز ديگه‌ايم. اسمشو بذاريم ايلااولا. خلاصش بگم من تو اون دنيا مدعيم. از خدا هم شكايت دارم. يه قاضي خوب پيدا كنيد به خداتون هم بگيد يه وكيل خوب بگيره. اين دعوا دعواي مردانه‌ است. بهش گفتم شما هم بهش بگيد: بگرد تا بگرديم.
اينه ديگه
...
درس ادبيات!؟

بگذار صريح بروم سراصل مطلب. بحث، بحث ادبيات است هر چند كه بي‌ادبانه آغاز مي‌شود.
ببينيد اين بحث خيلي جدي است و بايد به آن رسيدگي بشود.
من كشف كردم، هر چند نفر اول نبودم، كه كلمات مركبي مثل كـ... شعر، كـ... مغز،‌كـ... ميخ، ‌و ... اصلاً هم بي‌ادبانه نيستند. پيشوند كـ... در اين كلمات پيشوند فراواني است و نشان دهندة اوج و شدت موضوع مي‌باشد. مثلاً كـ... ميخ يعني خيلي خيلي ميخ و قص عليهذا.

استاد ارجمند جناب آقاي دكتر شريعتي كه خيلي از بزرگترها و يك نسل قبل از ما اسلام و دين و انقلاب و خيلي چيزهاي ديگر خود را مديون او مي‌دانند و هر كدامشان كتاب‌هايش و نوارهاي سخنرانيش را دست به دست مي‌كردند، در كتاب معظم كوير خود كه من به شخس بسيار آنرا دوست دارم و برخي از قسمتهايش را بيش از چند بار خوانده‌ام مدعي شده‌اند كه دوست داشتن از عشق برتر است.
من نه خود را درسطحي مي‌دانم كه به ايشان خرده بگيرم و نه قصد توهين به ايشان را دارم ولي معتقدم كه ايشان در اين مبحث درگير بازي با كلمات شده‌اند و اين تمايز تنها بازي با الفاظ است. من معتقدم كه عشق‏‏‏، دوست داشتن‏، مهر ورزيدن،‌ علاقه داشتن، و ... همه الفاظي هستند كه يك اصل را نشان مي‌دهند. من معتقدم عشق و يا هر يك از كلمات بالا همگي يك چيز را نشان مي‌دهند و خود مراتبي دارند به عنوان مثال ما همگي به پدر و مادرمان عشق مي‌ورزيم. مادر به فرزندش عشق مي‌ورزد. همسر به همسرش عشق مي‌ورزد. كافيست كلمات عشق ورزيدن را با دوست داشتن عوض كنيم باز هم همگي جملات يك معني را القا مي‌كنند. اما نوع عشق ورزيدن به فرزند با عشق ورزيدن به پدر و مادر و يا همسر متفاوت است. عشق به وطن با عشق به فرزند تفاوت دارد. همة اينها ريشه در يك چيز دارند. هر چند در آوردن مثال زبان خويش را الكن مي‌دانم و معتقدم با اين مثال‌ها نتوانسته‌ام شما را راضي نمايم كه عشق ورزيدن با دوست داشتن يكي است اما معتقدم عشق مراتبي دارد. عشق با احساس نياز آغاز مي‌شود و اين نياز بعد از مدتي در صورت بلوغ و ريشه يافتن به فنا ختم مي‌شود. انسان بالغ كه به مقام فنا در عشق برسد آنگاه مي‌تواند ادعا كند كسي را دوست دارد. مادر حاضر است از زندگي خود براي فرزندش بگذرد و خود را فنا نمايد و از جان خود بگذرد. اگر كسي به اين مرتبه برسد نامش را هر چه مي‌خواهيد بگذاريد، بگذاريد، او فنا شده است ديگر برايش چه فرقي مي‌كند. او دنبال نام و ننگ نيست، از هر چه به او وجود دهد گريزان است و به همين علت نامي نمي‌جويد. او را بايد يافت. كسي را كه نيست!. نيستي مقامي است بسيار بالا. هر چه را كه هست مي‌شود در چهار بعد به زنجير كشيده‌اند و او محدود به اين چهار بعد است. مي‌توان از او طول را گرفت تا نابودش كرد. مي‌توان در زمان محصورش نمود. ولي با آدمي كه نيست چه مي‌توان كرد. چگونه مي‌توان به بندش كشيد و رامش كرد. همين مقام، مقاميست كه از آن به استغناء نام مي‌برند. او بي‌نياز شده است و در معشوق خويش فنا گشته است. اين همان مقامي است كه رياضت مي‌طلبد و در مسير گمراهي به همراه دارد. گذر از اين ظلمات زخم‌هاي فراوان بر جان به جا مي‌گذارد و داغ بر دل. اين بلوغي است كه پير مي‌خواهد و پير مي‌نمايد.

من هنوز پير نشده‌ام
جماعت سوداي جواني به سر دارم
من هنوز نيست نشده‌ام
دوستان خيال هستي در سر مي‌پرورم
من بي‌نياز نيستم
اما هر چه هستم
در پي نياز نيستم
خامم هنوز
سوداي سفر دارم
پختگي و بي‌نيازي و نيستي را
در دوردست‌ها
آنسوي افق
در خواب ديده‌ام
...
آخر اين هفته دو سه روزي به استراحت و شادي تو دوتا عروسي جاي يكي مي‌گذرد. اميدوارم دوستاني كه تاهل پيشه مي‌كنند موفق و مويد باشند. بالاخره جايگزيني من براي رفتن به ياسوج هم به حقيقت پيوست و فكر مي‌كنم خيلي كه دوام بياورم تا آخر هفته يا اوايل هفتة‌بعد تهران باشم بعد از آن هم بايد كوله بارم را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم و از كوره راه به سمت سرنوشت بروم. اين اسير سرنوشت بودن ما هم دنيايي شده براي خودش كه فكر مي‌كنم در نهايت ما را غرق خواهد كرد.
گاهي فكر مي‌كنم گوشه نشيني و خلوت گزيدن بهترين كار در دنياي امروز است ولي هميشه از فراموش شدن و در خفا ماندن مي‌ترشم به همين خاطر هم هست كه بيشتر اوقات عليرغم تصميم گرفتن به گوشه‌گيري و سكوت همگان مي‌بينند كه ميدان دار و سردمدار حركت و شلوغي هستم.
آرش

Sunday, September 14, 2003

گاهي نزديك شدن لحظة جدايي از جدايي دردناك‌تر مي‌باشد.
ديشب داشتم احساساتم را مرور مي‌كردم و خط بطلاني بر آرزوهاي محال خود مي‌كشيدم. نمي‌دانم چرا ولي هميشه دنيايي كه ما در ذهن خود براي خويش و اطرافيان خود ترسيم مي‌كنيم بسيار بزرگتر از دنياي واقعي بيرون است. گاهي مي‌خواهم هر چه كه دارم حتي زندگي خود را براي پيشرفت اطرافيان فدا كنم. بزرگترين نكته اينست كه در لحظة فدا كردن زندگي است كه تمام مشكلات آغاز مي‌شود. به قول پير خرابات ما
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد

مثل اينكه اين سياه رويي هم بزرگترين مشكل موجود اين بندة حقير شده و از آن گريزي در حال حاضر نيست. ايكاش ما انسانها هميشه هماني بوديم كه ادعا مي‌كرديم ولي متاسفانه اين طور نيست و به همين علت شايد باشد كه بيشتر اوقات دوست دارم اصلا نباشم تا اينكه حضورم بعدها به علت همطراز نبودن با ادعاهايم ترك بردارد و سياه رويي برايم بماند.

اندكي محبت،
كمي شراب،
و يك آغوش گرم،
عشقبازي و ديگر هيچ،
اگر فراهم شود،
آنگاه ...
چيزي براي گفتن نيست

بازم پاهام را آتل گرفتم به دليل سقوط يك قالب يخ بر روي مچ پا

به قولي
ديگه اين قوزك پام ياري رفتن نداره!
...

آرش
تَه اين كوچة بن بست
زير اون درخت بي بار
يادگاري مي‌نويسم
...
ياد روزهاي گذشته
ياد ناز با تو بودن
ياد عشق، با تن خسته
با تو بودم بي تو بودم
بي تو هستم با تو هستم
راز زندگي همينه
بودنش عين نبودن
...
خواب ناز تو مي‌بينم
روي ناز بالش خوابم
تنهايي رفتي از اينجا
تنها كرديم و اسيرم
...
پر پروازت نبودم
ساز آوازت نبودم
قد طنازت نبودم
رفتي و كردي ذليلم
...

ميگه عاشق شدي، آخه عاشقي تو قرن ماشين و آهن، تو قرن اينترنت و فضا و ... ديگه معني نداره!
ميگم ديوانه‌ام، ديوانه نديدي! آخه جونم تو دنيايي كه همه ديوانه‌ها جمع شدن ما هم اينوري افتاديم!
ميگه ديوانگيتم نوبره؟ آخه آدم! تو رو چه به ديوانه بازي اين كار مال آدم‌هاي شكم سيره! بشينن ... شعر بنويسن، از عاشقي بگن، و كوس و كرنا راه بندازن كه آهاي ما هم هستيم!
بهش ميگم عزيز من! ما هم هستيم، ديگه چيه! "ما اصلاً در اين ميونه نيستيم"! از اول هم نبوديم! نوبرشو هم نياورديم كه چيزي كه فراوونه ديوونست. مي دوني چيه اما اين ديوونگي عالمش سواست.
ميگه ديوونه ديوونست همين و بس. ديگه انواع نداره. تازشم اگر ديوونگي هفتاد نوع شناخته شده باشه اين مدل تو از هيچكدومش نيست راست و حسينيش ديوونگيت يه چيزيش مي‌لنگه.
بهش ميگم دِ آفرين همينه! ما هم كه گفتيم ديوونگيمون فرق مي‌كنه. ماشا... خوشم اومد چيز فهم!
ميگه آخه خل و چل بعد از شهريار كه پزشكي رو ول كرد و زد به عاشقي و شاعري بايد چشممون به تو روشن باشه.
ميگم: به شهريار توهين نكن هر چند كه سر پيري ر.. ولي خوب آدم حسابي بود
ميگه تو نيستي؟
ميگم: نه بابا! يعني تو منو آدم حسابي مي‌بيني! اگر ميتوني بنويس من آدم حسابيم تا ...
ميگه: معلومه كه نمي‌نويسم! آخه خل و چل سر و وضعتو، لباس پوشيدنتو، نگاه كن. آدم حسابي كه اينجوري نيست.
ميگم: قربون آدم چيز فهم. بابا شما كه آدم حسابي هستي دس از سر كچل ما بردار. بذار به درد خودمون باشيم و بميريم. بذار يه گوشه تنها بمونيم و بپوسيم.
ميگه: برو گور تو گم كن، اينم از بخت من سياه بخت، كه يكي هم پيدا كردم آدمش كنم تو زرد از آب در اومد.
ميرم و گورم و گم مي‌كنم. با اين حسرت كه ايكاش آدم مي‌شدم.

آرش

Saturday, September 13, 2003

خواب تو را ديدن،
در كنارت آرميدن،
بي تو بودن،
با تو بودن،
سر به دامانت نهادن،
راز گفتن،
سر شنيدن،
دل سپردن،
دل بريدن،
از خود و از تو گسستن،
بازگشتن،
خواب تو
...

اين همه خود آرزويي است،
آرزويم را برآور

آرش

Tuesday, September 09, 2003

يادش بخير وقتي
يادت هست وقتي
دستم را در دست گرفتي
لبم را بوسيدي
برايم ترانه خواندي
از عشق گفتي
از مهر نوشتي
گوشم در آن زمان نمي‌شنيد
چشمانم ترا نمي‌ديد
فكرم تو را نمي‌خواند
روحم ترا نمي چشيد
عطر وجودت در جام وجودم نمي‌پيچيد
آنروز ساغر لبهاي تو
عطش نابودة مرا سيراب نمي‌كرد

امروز كه از احساس پر مي‌شوم
امروز كه عطش كوير پيرامون مرا مي‌سوزاند
اكنون كه نوازشت را متكديم
اكنون كه ترا مي‌جويم
رفته‌اي
دور از من
آنروز تو نياز من بودي و من ناز تو
اكنون كه من سرا پا نيازم
نازت نيست
بگو اينك بگو
هنوز روي نيازت هست!
....

آرش
A Car!

من دارم عكس گذاشتن تو وبلاگ رو امتحون مي‌كنم. الان هم يه عكس تو مايه‌هاي عكس‌هاي رو حوضي محض خنده مي‌خوام بذارم تو وبلاگ
زت زياد

Monday, September 08, 2003

يك صبح سرد و صاف زمستان بود
...
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدي و نشستي
چون خيره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شكستي
من شرمناك ماندم و آنگاه
گلبرگ نيم خند تو پژمرد
مي خواستم بگويم ... اما
آن خواستن درون من افسرد
دست ترا فشردم و گفتي
فكرش مكن كه دستم گرم است
شايد تويي كه سردي و
...
آنگاه
ديدي كه مات ماندم و رفتي
رفتي و روزها سپري گشت
بي تو گريستم
بي تو گداختم
اينك
من سرد نيستم
اينك
اين عشق ضربه خوردة عاصي
بيزار از آن دو لحظة ترديد
بيزار از آن دو لحظة شرم است
اي دور مانده از من
آيا هنوز دست تو گرم است؟


ساده بودن، ساده زيستن
ساده ماندن و ساده گريستن
سادگي آن دخترك روستايي
سادگي زندگي در تنهايي
ساده بودن را دوست دارم ايكاش
...



راستي ياسوج از چهارماه قبل تا حالا تنها تغييرش اين بوده كه خانه‌هاي 40 سال قبل را كه سازماني هم بود سازمان زمين شهري تصرف و تخريب كرده الا آسايشگاه زندان مانند ما را
دور تا دور آسايشگاه زمين خالي شده كه چون مركز شهر هم هست كلي گران مي‌فروشندش. اين سازمان زمين شهري هم خوب مي‌داند چگونه پول در بياورد. آميدوارم پول به جيب آقايان نرود

Sunday, September 07, 2003

تصميم گرفته‌ام تغييراتي در سيستم وبلاگ نويسي خودكم پديد بياورم. اگر عمري باقي بود و دستي به قلم در آينده اين وبلاگ را به فارسي مي‌نويسم و وبلاگ ديگرم را به انگليسي. حس غريب و قريبي به من ميگويد اندكي جلوتر اتفاقات جالبي در انتظار است. اميدوارم و مطمئنم كه خير است. در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

بگذريم! بوي غريبي در نزديكي به مشام مي‌رسد. باز هم حلوايي در راه است. شايد به خاطر نامزدي آيدين كه امروز شنيدم اينقدر حس غريبي دارم
مبارك است ان شاء ا... و
فكر مي‌كنم با اين وضعيت تو ياسوج تنهاتر از قبل باشم

دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل
كجا دانند حال ما سبك بالان ساحل ها
آخرين كلام‌هاي قبل از رفتن
طاقت ماندن در اين سراي به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه به در شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
اشك و تب و تاب و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر غمخوار
...
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز بادة پر جوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار
‏‏‏‏‏،،،
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گر چه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار
،،،
اي نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي، يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز، يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ، يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار، يا نگهم دار
...
سلامي دوباره!
انگار برگشتن از پادگان اصل بازگشت به زندگي شده است. امروز بعدازظهر مي‌خواهم بروم ياسوج به سلامتي تا بلكه با يه دختر لر آشنا بشم و ... خوب مي‌دونيد اينه ديگه دنيا تا بوده چنين بوده
پس تا اطلاع ثانوي من مرده محسوب ميشم مگر اينكه خلافش ثابت بشه
عزت زياد
آرش