Friday, May 14, 2004

گاه نمی دانی که باید گفت یا باید سکوت کرد
سرشار شده ام
در میانه برزخ زندگی انرژی می بخشم
می خوانم
می نویسم
کار می کنم
کار می آفرینم
پیش می روم
و دوست می دارم
زندگی را با تمام ناپاکی هایی که به همراه دارد
من عاشق طبیعت سرسبز شمالم
من عاشق ارتفاهات بلندم
من عاشق حرم کویر این دیارم
من عاشق سواحل نیلگون خلیج جنوبم
من عاشق آدمیانم
چه تفاوت دارد
دین و رنگ آدمیت
انسان را چشمهایش انسان می کند
و من مستقیم در درون تمام چشم ها خواهم نگریست
و دوستت دارم را به تمام زبان های دنیا
به تمامی نژادهای موجود
و به تمامی انسان ها پیشکش می کنم

آرش

Tuesday, May 11, 2004

ديروز برايم عجيب بود
در ميان حجمي عظيم از كار و تلاش
در راستاي انجام هر چه بهتر كارهاي روزمره
احساس كردم دوستي عزيز و گرانقدر را نمي فهمم
مي دانم از يك دوست چه انتظاراتي هست
اما
در درون خود نسبت به مجموعه اي كه در آن كار مي كنم
احساسي دارم كه بايد براي رساندن مجموعه به ساحل نجات
بجنگم و برخي مواقع حجم و فشار بالايي را تحمل كنم
اگر دركش نمي كنند و نمي كنيد
مرا رها و آزاد
همچون گذشته به حال خود بگذاريد

آرش

Sunday, May 09, 2004

گاه مي داني كه مي دانم
گاه مي خواهي كه بدانم
و گاه پنهان مي كني
قلبي شكسته را در قفس سينه
گاه آغوش مي گشايي كه بيايم
گاه عبوث مي شوي چو مي آيم
گاه بي تفاوت به نظاره مي نشيني
حجم پليد بودنم را
گاه مي خواني
گاه مي راني
گاه سكوت برمي گزيني
در سر دوراهي بودن و رفتن من
...

آرش
جمعه كوه بودم
چقدر خوشحالم كه در زمانه حاضر دختر خلق نشدم
نمي‌ دانم بعد از چند سال
وقتي مسير دركه به حكم سربازان پادگان قم
به پست اين بنده حقير خورد
چرا اينقدر از احساس پوچي سرشار بودم
نگاه سنگين رهگذران و كلمات قصارشان
كه همچون سنگريزه هاي رمي جمرات به دختركان
ظريف و گاه كودك آمده به كوه فرود مي آمد
بر قلب و جان من همچون خنجري
سخت فرود مي آمد
و اين من بودم كه زير آوار مدفون مي شدم
دختركاني كه گاه براي خودنمايي و گاه براي تفريح
به عرصه اي گام نهاده بودند كه
عاقبت راه را خود نيز نمي توانستند
حدس بزنند
حداقل سه بار دعوا در طول مسير ديدم
كه گاه دخترها بودند كه كتك مي خوردند و يا مي زدند
و من همچنان متحير
كه به كجا مي رود
اين كاروان خسته از جماعت

آرش
در مورد كوري نوشته بودم اما
تازگي ها دارم تغييراتي را تجربه مي كنم
ديديد وقتي به خود دروغ مي گوييد و اين دروغ عظيم را باور مي كنيد
كلي حال مي دهد
آدم رويايي و حالي به حالي مي شود
اصلاً واقعيت چه معني دارد
بگذار در دنياي رويايي خود غوطه ور باشيم
كلي بيشتر خوش خواهد گذشت
در رويا مردن هم حال خودش را دارد

آرش

Friday, May 07, 2004

مجبور شدم برای اولین بار یک نظر پست شده را پاک کنم
هر چند نوشته های دیگران برایم مهم نیست
ولی امیدوارم رعایت ادب را خوانندگان بکنند و اگر
می خواهند فحش بدهند لطفا فحش خود را واضح و شفاف
و رک و پوست کنده بنویسند

آرش

Thursday, May 06, 2004

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
و ...

واقعاً تصویری که سیاوش کسرایی از زندگی می دهد
رویایی شیرین را ایجاد می نماید
و مرا با خود به عمق کوه ها و دشت ها می برد
اما اکنون
در میان این شهر پر آشوب
زندگی ملغمه ای از دود و روغن و ... است
چیزی کثیف و غریب
افروختن نمی خواهد که خود افروخته است
از زیبایی رنگ سیاه را به سر دارد
در خیابان که راه رفتی
باید سریع حمام کنی
تا در پس زمینه سفید وان حمام
اوج سیاهی رو را در یابی
روسیاهی همه ما
از دود محیط است!!؟؟
وگر نه ما سر بلندیم که
.........
*********************
اتفاقی را که هفته گذشته و در روزهای پنج شنبه و جمعه گذشت
کامل سانسور کرده ام
همه چیز را که نمی نویسند
بالاخص وقتی
نقش آدم در آن
نقش بره ای باشد کهع توسط
شیری شکار شده است
تنها باید نوشت
چی ... غلط می کنی
!!!!!!!!؟؟

آرش

Monday, May 03, 2004

آدمي يك بار عاشق مي شود
يا به مقصود مي رسد و وصال حاصل مي شود
و يا درد هجران و فراق نصيبش مي گردد
آن گاه كه تلخي عشق را مزه كرد
بايد بسيار جسور باشد كه دوباره آزموده را بيازمايد
اولين بار كه عاشق شدم
خودم نفهميديم كه از كجا رفيقي وارد شد
چنان استوار به قلعه تنهايي من پا نهاد
و چنان ساكت و آرام آمد
كه هيچگاه زمان ورودش را به خاطر نياوردم
و هيچگاه جرات نكردم بيرون برانمش
آن هنگام كه بدون خداحافظي رفت
چون ديوانگان بي هدف و تهي گشتم
بت پرست بت شكسته
آن كس كه تا ديروز با ايمان به هدفي پيش مي رفت و امروز چيزي براي جلو رفتن ندارد
بدبختي كه چيزي را پرستيده و به واهي بودنش بعد از مدتها پي برده
شايد به همين خاطر در اسلام افراد مرتد را شايسته مرگ مي دانند
انسان در آن حالت به مردگان شبيه مي شود
از وقتي كه رفت
سايه يك بت را بر سر در تنهايي خويش نقش كردم
و هنوز فرشته رويايم را مي پرستم
او رفت و با رفتنش درسي بزرگ داد
تجربه اي كه شايد كسب نمي شد
بي بت هم زندگي ادامه دارد
نفسي هست و بايد بگذرد
او رفت و گفت حتي من
آن فرشته اي كه در خيال مي پروريدي
خيانت نه، بي وفايي را مي دانم
بگذلريد اعتراف كنم
اكنون ديگر جايش خالي نيست
من بت خويش را در ده ها نفر يافتم
غرور سروش
حجب نويد
قلم مرجان
ثابت قدمي آرمان
مهر ...
زيبايي ...
و ...
بت من دستش را از فلاني
چشمش را از ديگري
و خلاصه هر خوبي را از كسي وام گرفته
بت من دوستانم هستند
آنها كه مي پرستم
نه به تمامي كه گوشه اي اندك را در درونشان دوست دارم

آرش
مرجان عزيز
بگذار بگويم كوري من به خاطر عدم انتظار از مردم كوچه و بازار است
من خود را تافته جدا بافته اي از دامان جامعه مي بينم
و به همين خاطر تكليفم را با عموم مي دانم
ولي گاهي
آن هنگام كه كسي را كه به دوستي برگزيده ام
خطايي مي كند
و يا رفتاري ناپسند انجام مي دهد
آن هنگام است كه از او خواهم بريد
و او را نيز به جماعت كوچه و بازار مي سپرم
و درد آغاز مي شود
اول خودم را نفرين مي كنم كه دوستي اينگونه برگزيدم
آن گاه چنان او را فراموش مي كنم، انگاري كه هيچگاه نبوده است
و در نهايت چنان بي تفاوت مي شوم كه مرگ و زندگي او برايم فرقي نمي كند
همان گونه كه مرگ هزاران آدم هر روز براي من و براي تو فرقي نمي كند
مي داني
كوري درد خوبي است و تمام ما از آن رنج مي بريم
هيچگاه دم درب مرده شور خانه ايستاده اي
آن هنگام كه مرده اي در داخل نداري كه بشويند
اين همه مرده مي بيني ولي برايت فرقي نمي كند
مرده براي مرده شور هم فرقي ندارد
همه ما در اين زمانه به گونه اي مرده شور شده ايم
شايد روزي بيدار شويم
ولي من فقط مي دانم كه فردا دير است
حتي الان هم دير كرده ايم
همان گفته قديمي
تمام عمر دير رسيديم

آرش
كوري درد بزرگي نيست مرجان جان
مسري هم نيست
اكتسابي هم نيست
به ژنتيك هم ربطي نداره
كوري من از نوعي است
كه همه چيز را روشن تر از بينايان مي بينم
ولي
در زمانه بي بنياد كنوني
بايد ديد و چشم بست
بايد خون خورد و خاموش بود
بايد سر به زير داشت
بايد نديد هر چند ناممكن
مرجان عزيز
در تمامي دوران ها
از ازل تا كنون
آنان كه دانا تر بوده اند
خون خورده اند و گاه مجبور به خاموشي بوده اند
غم اين خفته چند
خواب در چشم تر بسيار شكسته است
اين مرداب
سال ها خاموش بوده است و عرصه خوكان و گرگ ها بوده است
زمانه من و تو را كور مي خواهد
كوري درد زمانه است
درد گران بار آدميان روزمره
كساني كه براي لحظه اي فراموشي
تخدير و تسليم رل بر مي گزينند
و من و تو كه با روزمرگي مخالفيم
ذوب مي شويم و نابود

آرش

Sunday, May 02, 2004

در ماوراء اين شب تيره
نور مي بينم
و در آن نور دوگانگي هست
وقتي ميرسيم مي بينيم
آن دو نور چشمان يك نفر هستند
نتيجه هميشه يكي است
پايان راه هميشه يكي است
و آن به درون ما بستگي دارد

آرش

Saturday, May 01, 2004

من كورم و كوري را دوست تر مي دارم
چشم به تمام ناپاكي هاي روزگار بسته ام
دختركان خياباني را نديده ام و نمي شناسم
سر در برف فروبرده ام و در كنارم
هزاران موج از نامردمي ها در جريان است
من خسته و نابينا
كدامين مسير را مي توانم رفت؟

آرش
بعضي وقت ها فكر كه مي كنم!!؟؟
البته اگر از خلاء تراوشي به بيرون بشود
به يك نقطه عجيب مي رسم
اين نكته كه اين همه استاندارد هست
دنيا اين همه پيشرفته شده
ولي ما هنوز استانداردهامان
تفاوت چند متري را نديده مي گيرد
تا كي اين رابطه ها به ضابطه ها برتري دارند

آرش

Wednesday, April 28, 2004

چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
گل هاي غربت!؟؟؟
{؟؟؟؟}
*********************************
تقدير نويس
داستاني ديگر ساز كن
مرا نامي دگر بگذار و اين قصه آغاز كن
از سرنوشت شوم هرگز دگر مگو
از بخت بد چيزي به من مگو
من سرنوشت خويش به دستت نمي دهم
از سرنوشت من چيزي دگر مخوان
من خواب و خسته ام
پير و شكسته ام
اما هنوز
من سرنوشت خويش به دستان خويشتن
تقرير مي كنم
************************
مرگ را دوست دارم
حتي اگر چهره اش كريه ترين موجود زمان باشد
من مرگ را دوست دارم
حتي اگر اين بزرگترين آدميخوار
خواهان خون من باشد
اما مرگ را براي تو، و براي ديگران
مصيبتي مي دانم
كه تحمل آن سخت مي نمايد
ايكاش مرگ هميشه براي من مي آمد!!؟؟؟

آرش

Sunday, April 25, 2004

اگر قرار باشه جایزه بی ادبیاتی نوبل بدن
من حتما نفر اول می شم!؟
به لطف دوستان لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان
و من ادب از دوستان آموختم

آرش

Friday, April 23, 2004

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
...
دارم بدجوری تحریک می شوم
خدا آخر و عاقبتم را به خیر کند
کلی فشار روحی و روانی
ولی خوب روشن شدن آینده از بلا تکلیفی بهتر است
حتی اگر مسیر را غلط انتخاب کنیم
حرکت از سکون برتر است

آرش

Thursday, April 22, 2004

بعضی وقت ها خجالت باید کشید وقتی چرندیات به دوستان تقدیم می کنیم
ولی بضاعت درویش در همین حدست

آرش
دوستی خانه ای تصویر کرده بود
سراپا از مهر
یاد خانه افتادم

خانه من جاییست
خانه آنجاست که ما
باز می گوییم
عریانی حقیقت خود را
خانه آنجاست
که پنهان کردن
در درونش نه رواست
خانه آنجاست که من، من شده ام
تو خودت را عریان
به نمایش دادی
خانه من
کنج تنهایی بودن در خویش
خانه تو ...
من به کنج خانه
میهمانی نخواهم خواند
میهمان هر چند عزیز
حجم عریانی من خواهد برد
خانه را از من تهی خواهد کرد
من لباسی زیبا به تنم خواهم کرد
خانه مهمان سرا خواهد شد
دوست آنست که خانه را خانه نگه می دارد
من عریان می مانم
با همه زشتی ها و زیبایی ها
خانه سقف امن منست و
دوستی هست که عریانی حقیقت را تحمل می کند
زینت خانه من
زشتی عریانی من خواهد بود
که به یمن قدم دوست مزین شده است
نور این خانه کوچک و قشنگ
از افق های نهایت پیداست
خانه گرم و قشنگی که در آن
از کران تا به کران
شوق صد گونه محبت برپاست
خانه ات آبادان

تقدیم به دوستی مهربان
آرش
سیاه بختی من از وقتی آغاز شد که چشم باز کردم
می دانید
من کور به دنیا آمدم
مدتهای مدید چیزی نمی دیدم
پزشکی مهربان به خیال مهر و دوستی
به من بینایی بخشید
تا قبل از آن
همه چیز برایم دو حالت داشت
یا بود یا نبود
یا زیبا در ذهنم بود یا زشت
اما نمی دیدم
کلمات برایم باری نداشت
رنگی احساس نمی کردم
در تصورم نور معنی دیگری داشت
اما دستان پزشکی مهربان
چشمانم را به خیال دوستی گشود
بینا شدم و دیدم
دنیا را با تمام زشتی ها
با تمام زیبایی هایی که از رویاهایم بسیار دور بودند
توانستم بخوانم
و تمام اراجیف زمان های گذشته را
با تمام اراجیف منتج از گذر زمان
خواندم و اکنون می دانم
دنیای نابینایان
بسیار زیباتر است
ایکاش هرگز نمی دیدم

آرش
آغوشی پیش رویم گشوده است
طناز دیگری و هیچ
هنوز معنی زندگی را نمی دانم
پس گوشه ای از وجودم را طلب مکنید
تنها بوده ام
تنها هستم
تنها خواهم ماند
آغوشم را طلب مکنید

آرش
شبانگاهان برفی
ردی از خون بر برف
در گذاری سخت دردآلود
گرگی زخمی
ز دست بیدادگر صیاد زمانه
ناله ای از ته وجود
و سکوت
صدای پایی بر برف
نه صدای برفی زیر پا
جور گلوله ای بر دامان
کدامین پناهگاه، پناهگاه من است
مرگ این دامان گشوده
عجوزه ای عبوث پیش رویم آغوش باز دارد
پیش رو مرگ
پشت سر گلوله و صیاد
در درون سرما
سرنوشت شومی است برادر جان
مرا از مرگ ترسی نیست
سرما هم استخوانم را نخواهد پوساند
اسارت را تحمل نمی توانم کرد
آزادی را و آزادگی را خواستارم
حتی به قیمت نیستی

آرش


قدم برداشتن سخت است
آن هنگام که نتیجه قدم برداشتن خود را نمی دانی
پیش رو نوری نیست
دوراهی این گذرگاه هر دو به آینده ای کور ختم می شوند
زندگی تا بوده همین بوده
همه این راه ها را رفته اند
تکرار تجربه ای تلخ
همه هزاران بار از این دوراهی ها گذشته اند
کسی باز نگشته است
و باز نمی گردد
عابران گذشته تابلویی برای افراد بعد از خود نصب نکردند
آنقدر در فکر فرورفته بودند
که به فکر بعدی ها نبودند
اینک من هم غرقه در تفکر ایستاده ام
برای نفر بعدی چه باید بنویسم
به کدامین طرف و چرا؟
فلسفه از همین جا آغاز می شود
مجموعه ای بافته ذهن آدمی
رویایی بی بدیل
اما پوچ و تهی
چرا باید رفت
کجا باید رفت
بی چراغ فلسفه نوشتن
راهنمایی کردن
ممکن نیست
ولی نفر بعدی چه
او باید بهتر از من انتخاب کند
تنها چیزی که می دانم اینست

آرش

Wednesday, April 21, 2004

امروز باید نوشت
مشکل خاصی پیدا کرده ام
آیا تا کنون در میانه دوراهی ایستاده بودید
من درست در میانه دوراهیم
راهی به چپ و راهی به راست
مستقیم دیگر نمی توان رفت
ایستاده ام در جا
متحیرم
کسی دستی به سویم دراز کند و مرا به سویی بکشد

آرش

Sunday, April 18, 2004

نوشتن امروز اصلا حال همیشگی رو نمی ده
شاید وقتی دیگر

آرش
می خوانم برای چشمان زیبای تو
می خوانم به یاد دامان تو
می دانم اکنون شادی دیگر
می خوانم با یاد خندان تو
می دانی دور از تو چون هستم؟
می دانی بی دامانت مستم
می خواهی با تو بگویم رازی
می دانی دوست دار تو هستم؟
...

نصفه نیمه که می نویسی اینجوری در می آد
ولش کن
***************************
کوه بلند با من می گوید
اشک و لبخند با من می گوید
خواب دلبر با من می گوید
گل پر پر با من می گوید
رود جاری با من می گوید
شمع سوزان با من می گوید
پایان راه
نیستی این محض همیشه است

آرش

اینجا هم هوای دیگری دارد
دل که بشکست خرسند کردن مشکل است
چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
امروز گفتاری خواندم از سهراب سپهری
که گفته بود من نمی توانم کسی را که دوست دارم بدبخت کنم
و به همین دلیل هم هرگز ازدواج نکرد
وضعیت کنونی ایران
و عدم توانایی در پیش بینی آینده
باعث می شود که احساس کنیم
نباید کسی را که دوستش داریم بدبخت کنیم
به هر حال من به بدبختی اعتقاد ندارم
ولی متاسفانه اعتقادم به آینده را هم از دست داده ام
و اینک این منم
منم تنها در این میانه
مست در کناره
بی پروا و آزاد
شاید شبی بال بگشایم
تا آنور رود تنهایی بروم
و مرگ را در آغوش بگیرم
حلاوت زندگی و دستانی غریب
تمامی دشت های نادیده
تمامی ساحل های دور
تمامی رودهای خروشان
و تمامی قله های بلند و برفی
تمام این زیبایی ها
مرا به زندگی پیوند کرده اند
یک روز زیبایی ها رنگ می بازند
زندگی سیاه و سفید می شود
و من می روم
آنروز
امیدوارم
دلی را نشکسته باشم
و خاطره ای خوش نقش کرده باشم
پس آن هنگام که نرا یاد می کنید
لبخند بزنید
و یاد بیاورید
ساعات خوشی را که با هم بودیم
رشدی که با هم کردیم
ریشه ای که در هم گرفتیم
بخندید به دیوانه ای که در من گم بود
و اشک نریزید
که از اشک بسیار بیزارم

آرش

Thursday, April 15, 2004

زندگی جدید

Life is just a moment,we're blowing in the wind,
we're trying to find a friend,and only time can tell us
if we win or if we lose...............and who will stand beside us!!!
بالاخره کار نقل و انتقال اولیه صورت گرفت
طول می کشد تا عادت کنم

آرش
کسی پرسید من کیستم؟
درویشم؟ صوفیم؟
ایکاش می دانستم
خود نیز نمی دانم کیستم
فکرش را بکنید
من نتیجه شهوت شبانه ام
عذاب یک عمر بعد از وقوع!
من حاصل یک حادثه ام
گرمی محبت یک هم آغوشی!
من فرزند برومند خانواده ام
مایه پیری و عذاب مادر و پدر
من روح بزرگ خداوندم
دمیده شده در مشتی گل!
من خلیفه خدا بر روی زمینم
ناتوان ترین خلیفه در تاریخ
من ترسوی همیشه ام
در هراس ازآشکاری آنچه در سینه دارم
من مجموعه ای از کلمات رکیکم
بسته بندی شده در قالب زبانی کهن
من ناشناس ترین فرد زمانم
به دنبال شناسایی خویشتنی نابوده
من دیوانه زنجیری گسسته بندم
عریان در میانه جمعی تماشاچی
من روسپی تمامی شبهایم
هم آغوش با خاک و در آغوش آسمان
من کتاب نانوشته اعصارم
متغیر به حجم اندیشه انسانی
من خمیر بی شکل بازیم
بازیچه در دست کودکانی خرد
من بی شکلی غناث و بی تابم
سیمابی به شکل مظروف خویشتن
من پهلوان بزرگ تاریخم
ساخته ذهنی غریب و بس بیمار
من دروغ بزرگ روزگارم
گفته هر روزه مردمان هر برزن
من کیستم؟؟؟؟
******************************
آرش درویش
فرزند محمدنبی
شماره شناسنامه 3674
صادره از تهران
متولد 6/6/1355
حد تحصیلات ششم قدیم
اخلاق صفر
معرفت زیر صفر
دانش منفی
...............
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

آرش
گرفتن کارت پایان خدمت
مصیبتی که به پایان رسید
و راهی نو آغاز شد
من عوض نشدم
دنیا همان رنگی که بود را دارد
ولی خوب
آیینه ها را شفاف تر می بینم
احساس می کنم در پایان یک راه طولانی
عاشق شده ام
!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرش
من دارم این سایت را به محل جدیدی منتقل می کنم
کمی طول می کشد اما
بهتر خواهد شد
!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرش

Saturday, April 10, 2004

آین آغاز یک راه تازه برای نوشتن است

آرش
منم شدم آیینه دق
یک آدم جدی که بیا و ببین
پشت ستاره حلبیم هم دیگه قلبی از طلا ندارم
...
******************
ستاره های دوردست
همان اشک های قدیمی
همان چشمان روشن آسمان
چنان شبها مرا با چشمک های خود فرا می خوانند
که گاه
چاره ای جز تسلیم ندارم
اگر دستی مرا
بر لبه بالکن نگه ندارد
کمی بی وزنی و آنگاه
ستاره ای دور می شوم
آه این کدامین دست است
که مرا اینگونه به خاک نشانده
کدامین دست مرا با زندگی پیوند می زند
از دست تو هم بیزارم
حتی اگر خدا باشی

آرش
نوشتن وقتی که وقت سر خاراندن نداری سخته
کلی برنامه و کار پیش رو
وقتی با یک دست بالاتر از توانم بار برمی دارم
حالا چه به حکم دوستان که قول همکاری می دهند و از زیر کار در می روند
چه به حماقت خویشتن
هم لذت می برم از این همه توانایی
هم زجر می کشم که اگر ده عدد خر مثل بنده پیدا می شد وضع مملکت این نبود
بگذریم
از شخم زدن اینترنت خسته شدم
دارم برنامه می ریزم برای یک سری کار مفیدتر
کلی کتاب پیش روم هست
شبها عشق بازی با کتاب ها حال دیگری دارد
کوری چشم تنها چیزی است که نصیب آدم می شود
صبح تا شب پای کامپیوتر و شب ها هم پای کتاب
قول دادم بچه خوبی باشم درس بخونم
ولی خوب بدقولی من چیز تازه ای نیست
بگذریم
فردا میریم کوه
جای همه خالی
خوش می گذرونیم هوارتا
تا چی پیش بیاد

آرش

Tuesday, April 06, 2004

می خواستم داستان بنویسم
از بی تفاوتی خودم و ...
ولی خوب حالا بهترین کار این نیست
سرم شلوغ شده
وقت ندارم
تا بعد

آرش
اینجا تازه آغاز یک راه جدیده!

آرش

Sunday, April 04, 2004

شاید یه وقتی بنویسم
؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

آرش
شبانگاه است
می خواند ز شاخی دور
جغدی کور
شبانگاه است و من بی خواب و بی تابم
سخن در سینه می ماسد
کلام از گفتنش عاصی است
شبانگاه است و بی تابی
مرا با خویش خواهد برد
کتابی پیش رویم باز
مرا آهسته می خواند
بیا اکنون که من آغوش بگشودم
بیا بنگر برایت سینه بگشادم
ولی بی تاب می مانم
مرا یارای ماندن نیست
پای رفتن نیست
می مانم
می مانم و می خوانم

آرش

Saturday, April 03, 2004

امروز که محتاج توام جای تو خالی است!!!؟؟؟
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

جای همه دوستان را خالی احساس می کنم ولی
با این وصف جای کسی هم خالی نیست
دارم راه خودم را می روم
افتان و خیزان
حیران و پرسان به سمت جلو
یک برنامه ریزی دارم برای پنج ماه آینده
سرشار و لبریز
روزانه پیشرفتم را خواهم نوشت

آرش

Friday, April 02, 2004

آرمان عزیزم تولدت مبارک
برادری که بیشتر از یک برادر برایم دوست محسوب می شود
و چنان احساس پشت گرمی به من می دهد
که فکر می کنم می تواند هر آنچه را من نیافتم بیابد
امیدوارم سال های سال
پاینده و پابر جا بمانی
استوار و محکم قدم برداری
و به پیش بروی

آرش
باز خواهم گشت
بر هر رهگذری آتش خواهم افروخت
بر هر زورقی پرچمی خواهم آویخت
در هر دشتی کشت خواهم کرد

راه خواهم رفت
همچو موجی بر آب
چون ستاره، چو شهاب
خسته و پیوسته راه خواهم پیمود

خواب خواهم دید
خواب روزان بهار
خواب باز آمدن شور به یار
خواب زیبایی آن دخترک ایرانی
خواب آبادی و آبادانی

حرف خواهم زد
ز آتش عشق تو خواهم گفت
سرخی شرم ترا خواهم خواند
آتش عشق ترا خواهم سوخت
شعر خواهم گفت
حرف خواهم زد

باز خواهم گشت
خانه ام ویران است
دوست خواهم داشت
خانه را با همه ویرانی ها

آشنا خواهم ساخت
گام را با راه
اشک را با لبخند
روح را با همه سرشاری ها
ذوب خواهم شد
در میان همه ویرانی ها
نیست خواهم شد
نیست خواهم ماند

بند خواهم زد
دل بشکسته را با عشق
عشق را با سوختن
سوختن را با شمع
شمع را با پروانه
پروانه را با خاکستر
خاکستر را با غم
غم را با اشک
اشک را با چشم
چشم را با نرگش
نرگس را با جام
جام را با می
می را با دل بشکسته

اینم شاید بشه اسمشو از هر دری سخنی گذاشت

آرش

Wednesday, March 31, 2004

طوفان نیستم
چون نسیم می گذرم
رود خروشان نیستم
برکه ای آرام و ساکتم
موج خروشان نیستم
امن دریای آرامم
مرداب راکد و مانده
عقاب تیز پر آسمان نیستم
گنجشک کوچک بی پناهم
من در اوج نیستم
در فرودست روییده ام
من آخر زمین و زمان نیستم
آغاز یک ماجرای ساده ام
من هیچ نیستم

آرش
هر چند از انرژی سرشارم ولی
نمی دانم راه تخلیه این همه انرژی چیه
بگذریم
الان احساس خوبی دارم
بعد از دو روز مهمانداری
اون هم از نوع فجیع
تعارف و چایی و ...
انگار کلی خواستگار داری که باید یکی یکی به همه برسی
آرش کیک بپز
پای سیب درست کن
چایی بده
میوه تعارف کن
بالاخره تموم شد
به همه رسیدم
خوب شد دختر نشدم
وگر نه تا حالا با این همه هنر
...
کلی کار انجام دادنی دارم
تصمیم گرفته شده
پاشنه ها ور کشیده
دارم می رم تو گارد
تا مدتی نوشتن یه خط در میان می شود
ببخشید کم می نویسم
کلی کار دارم

آرش

Monday, March 29, 2004

از حال بد به حال خوب
از دلمردگی تا سرزندگی
از غم تا شادی
هزار مقام هست و صد هزار منزل
منزل به منزل می روم
شاید برسم

آرش

Sunday, March 28, 2004

هیچ آیا عاشق بوده اید؟
فکرش را بکن
هم آغوشی گرمی است
چه هم آغوشی طولانی و لذت بخشی خواهد بود
آن هنگام که در آغوشش خواهی خفت
چه بی پروا برای آغوش کشیدنمان آغوش می گشاید
هزاران چون من و تو را در آغوش گرفته است
هنوز این روسپی هزاران هم آغوش می طلبد
مادری مهربان است
ولی با همگان هم آغوش می شود
با سواد و بی سواد
پیر و جوان را در آغوش می گیرد
زمین را می گویم
طولانی ترین هم آغوشی ما
با اوست
آن هنگام که در خاکی سرد
هم آغوش مام زمین می شویم
فکرش را بکن
اگر این هم آغوشی را می دیدیم
شاید دنیا جای بهتری می شد

آرش
خواب هم خواب های قدیم
این شبها پرم از کابوس هایی عجیب
خواب آینده ای تار پیش رو
درد گذشته ای گذشته
وقتی از نزدیک تر نگاه می کنم
به پوچی مطلق رسیده ام
چه سخت و چه تحمل ناکردنی

آرش

Saturday, March 27, 2004

کلی که فکر کردم
دلم کینه ای از دزدان به دل ندارد
ای کاش فقری نبود
دزدی نبود
زندگی جریان داشت
در میانه جریان زندگی
امنیت بود و آسایش
خوبی بود و شادی
و ما غمگنانه پای می کوفتیم
و به سلامتی راستی و درستی
پیمانه پیمانه می می نوشیدیم
آرزو دارم روزی بیاید
که فقر نباشد
و در نبود فقر دزدی و ... نباشند
هر ترانه ای عشق بسراید
هر کلامی دوستی

آرش
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
از گل انديشه ها مي تراويد عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
جو مي كرد چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت ومردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
افسوني نه نيرنگي به كار من نه
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
است كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
پيكاراست ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
لبخند به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در
كند نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
خواهم ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
شانه مي كوبيد كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
خاموش زمين خاموش بود و آسمان
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
مردانه مي رفتند ؟ طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي
؟ طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
بينيد وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
زنگ راهها چشم انتظاري كارواني با صداي
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز

سیاوش کسرايي
شنبه 23 اسفند 1337

بالاخره این رویا هم تايپ شد
آرش

Friday, March 26, 2004

مرجان عزیز مطلب زیبایی در مورد عشق و تنفر نوشته بود
من فکر می کنم
عشق و تنفر از یک ریشه هستند
هر چیزی که تنفر می آفریند
عشق هم می زاید و بالعکس
بارها گفته ام متضاد عشق را تنفر نمی بینم
متضاد عشق بی تفاوتی است
اما هرچیزی که عشق لحظه ای بیافریند
تنفر لحظه ای هم ایجاد می کند
اینکه ما انسان ها از هم متنفریم
ریشه در جای دیگری دارد
آن هم بندی است به نام بند مقایسه و دامی به نام قضاوت
اگر خویش را با هیچ کس مقایسه نکنیم
و دیگران را به قضاوت ننشینیم
اگر این گفته آبراهام لینکلن را قبول کنیم که
"بر آنها خرده مگیرید، آنها همانند که ما در شرایط مشابه بودیم."
آنگاه تنفر به این مرحله نمی رسید
عشق هم چنین بی باک نمی تاخت
دلیل این نکته را که هیچگاه عاشق بی تاب نمی شوم
در همین نوشته یافتم

آرش
زندگی هم چیز عجیب و غریبیه
داری تو خیابون برا خودت گز می کنی و حال می کنی
یه موتوری با دو تا سوار که یکیشون لباس نیروی انتظامی داره جلوت سبز می شه
می گه بزن بغل، پیاده شو
پیاده می شی
می گه مدارک ماشین
خوب تو هم تحویلش می دی
در همین گیر و دار
یه پیکان سفید نمره شخصی میاد
میگه چی شده
طرف هم که تا حالا کارت می خواست پا می ذاره به فرار
مامور خوش تیپ لباس شخصی هم دنبالش
راننده موتور هم برای اینکه فرار نکنه دستبند می خوره
خلاصه یارو مامور قلابی از آب در میاد
تا میای بجنبی باید بری کلانتری بازجویی
می گم آخه بازجویی
می گن شما شاکی هستی ولی ما از شاکی هم بازجویی می کنیم
فقط پنج دقیقه طول می کشه یه شکایت تنظیم می کنی و خلاص
ساعت نه شب می رسی کلانتری
ساعت دوازده نصفه شب دو تا متهم تو ماشینت می ری آگاهی
برگشت می خوری دوباره به کلانتری که بدون حکم قاضی قبول نیست
شب می ری خونه کمی می خوابی و نمی خوابی
صبح دوباره کلانتری
بعد دادگاه
سر آخر آگاهی
مامور قلابی قسم می خوره
اولین بارش بوده
راننده موتور هم میگه من مسافر کشم
این بابا رو تو خیابون سوار کردم
هر چی تو کلانتری کتک می خورن همین و می گن
صبح پیش قاضی دلم سوخت داشتم رضایت می دادم
گفتم بار اولشون بوده قاضی راضی نشد
گفت چند شکایت داریم که زورگیری و خفت گیری کردند
خلاصه پای ما هم به آگاهی باز شد
رفتیم آگاهی
دو تا چک نخورده ابهت آگاهی همه رو گرفت
دو تا دزدا رفیق در اومدن
برنامه ریزی شده
با سابقه و ...
تازه فهمیدم ملت چقدر می تونن پشت ظاهر مظلوم و بدبختشون
گرگ و ظالم باشن
خلاصه که تا اینجا به خیر گذشته
خدا عاقبتشو به خیر کنه
از آگاهی سر ظهر که زدم بیرون
علی مونده بود و حوضش
داشتم فکر می کردم آخر عاقبت این مملکت چی می خواد بشه
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.

آرش

Sunday, March 21, 2004

چند روزی مسافرت
گشتن تو کوچه های خاکی ده کوره ای پشت کوه
لذت خوردن شیر تازه دوشیده شده
من چند روز نیستم
تولدت مبارک

آرش
من کویر تشنه هستم
خاک خشک و چاک خورده
من کویر تشنه هستم
پرم از حسرت بارون
بارون محبت ابر
که بباره بر سر من
من کویر تشنه هستم
پر غرور از بودن خود
دامن باد و می گیرم
ببره ابر سپید
نذاره که اون بباره
من کویر تشنه هستم
بی نیاز از بارش ابر
خسته تن از خشکسالی
پر غرور از بی نیازی
من کویر تشنه هستم
...
یه روزی میاد که من هم
قدر یک ابر و بدونم
دامن ابر و بگیرم
که بباره بر سر من
یه روزی میاد که من هم
زیر بارون محبت
سبز سبز سبز می شم
صد هزاران گل پر عطر می شکفه رو سینه من
یک روزی میاد که من هم
همدم یک ابر می شم

آرش

Saturday, March 20, 2004

ابری که می بارید با من گفت
یاد آر ز یاران سفر کرده و باز
از پس بارش اشک
از پس این نوبهار
عشق از یاد ببر
وزش سرد نسیم
در برم زمزمه کرد
هر چه زیبایی هست
هر که عشقی دارد
در نهایت سفری خواهد کرد
باز خواهی ماند
دل مبند و منشین
کوله بارت برگیر
سمت خاموشی رو
جاری رود سپید
ساخت آهنگ سفر
گفت باید رفت
وصل در یک قدمی است
مانده بودم حیران
سرخی و مستی می
گفت بنشین و مرو
گفت برخیز و برو
گفتمش حکم چه بود
گفت هر کار کنی
عاقبت عین صلاح
آنچه خواهی باشد
ساز غمگین بسرود
ناله ای خواند و بگفت
گر به وصلش برسی
یا که هجران بکشی
شاد بکن، شاد بزی
عشق فریاد بزد
در رهش جان ندهی
غم هجران بکشی
گر به وصلش برسی
در برش نیست شوی
عقل حیران چه کند
مانده در راه منم
عقل گفت بمان
عشق فرمود برو
مانده در ره حیران
از دو سو می کشدم
یک طرف زینت عقل
یک طرف هجمه عشق
مانده در راه منم
وصل ممکن نشود
تاب هجرش نبود
پای آبله من
مانده در راه منم

آرش
بوی عیدی آمد
رخت نو بر تن کن
گل نازی در راه
عطر یاسی آورد
عشوه ای بر رخسار
ناز بنیاد نمود
عشق فریاد نمود
اشک بیداد نمود
نوبهار از ره رسید
سبزه ها روییدند
...
آرش

Friday, March 19, 2004

سال نو از راه می رسد
خرامان می آید
دامن دامن سبزی به زمین خواهد بخشید
شکوفه های زیبای بهاری
عطر گل های تازه به دوران رسیده
هنوز بهار از راه نرسیده
سرمست می گردم
چنان مست
چنان سرشار
و چنان مبهوت
فرا رسیدن بهاران خجسته باد

آرش

Thursday, March 18, 2004

شب به نیمه نرسیده بود
برف می بارید
سردی هوای بیرون با گرمای درونی من جنگ می کرد
در میانه برفها قدم می زدم
صدای له شدن بر زیر پاها
و گردشی طولانی
آسمان چنان کبود و چنان زیبا شده بود
که اگر تو هم دیده بودی
دل از دست می دادی
در انتهای کوچه باغ های خاموش
زمین با دامان سپیدش
چنان زیبا شده بود
و چنان خویشتن آراسته بود
که گویی از خاطر برده بود
بهار در راه است
شکوفه های زیبای درختان
که بوی بهار شنیده بودند
و آشکارا به خودنمایی آمده بودند
از شبیخون سرمای این برف
آیا جان سالم به در خواهند برد؟
قدم می زدم و فکر می کردم
آنقدر احساس گرمی داشتم
که احساس می کردم
برفها اگر درک کنند ذوب خواهند شد
و سعی می کردم
حضورم آسیبی به برفها نرساند
هیچ کس حتی خودم نمی دانم
چرا اینقدر احساس گرمی می کنم
زندگی این روزها یک سوال بی معنی شده است
آمدیم، ماندیم، خوردیم
یک روز می رویم
معنی بی معنی این گردش چه خواهد بود؟
و پاسخ این سوال بی معنی
و این گردش بی حساب
هنوز در ذهن من خالیست

آرش
دوست خوب مثل یه دنیاست

من همیشه دوستان خوبی داشته ام
ولی اینکه آیا دوست خوبی بوده ام یا نه
چیزیست که فکرم را مشغول می کند

آرش

Monday, March 15, 2004

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید

در بحر تفکر مستغرق
به آینده می اندیشم
در آینده ای دور
دنیایی در رویا ترسیم می کنم
نقشی از چشمی می زنم
از هر تنی کرشمه ای می ربایم
از هر رقصی عشوه ای
بتی می سازم
سرشار از تمام زیبایی ها
بتی به طراوت شبنم
اندکی می گذرد
بت پیر می شود
من رویایم را می بازم

آرش

Saturday, March 13, 2004

دلم عجیب گرفته است
همدردی نیست
تا غم دل با هزار راز گویم
دلم عجیب گرفته است
آغوشی نیست
تا یکدم بی دغدغه و آرام در آن غوطه خورم
دلم عجیب گرفته است
...

آرش

Friday, March 12, 2004

وقتی به گذشته می نگرم
یاد یاران رفته در ذهنم می پیچد
شاید تنهایی را که این روزها بیشتر از گذشته حس می کنم
مربوط به این عزیزان باشد
با این وصف زندگی ادامه دارد!!؟؟
دیشب فردی را دیدم
که در من احترام بر می انگیخت
مردی که پاهایش در گذر زمان
توان از دست داده بود
همسرش را در تصادف اتومبیل و با کودکی چهارماهه در شکم
وداع گفته بود
ولی همچنان با انرژی
به کمک دو عصا گام بر می داشت
و می گفت
ده سال گذشته
چیزی را فراموش نکرده ام
اما به خاطر همسرم زندگی می کنم!!؟؟
شاید من و شما هم روزی به این خاطر ادامه دهیم!!؟؟

آرش
دراین میانه پرآشوب
در کویری سرا پا تشنگی
حسرت همین یک قطرة باران
و انتظار بارش بی دریغ یک ابر
چنان مرا با خود می برد
که زمان و مکان را فراموش می کنم
********************

تو بارش دوباره بارانی
از پس سال های تشنگی
تو محبت بی دریغ ابری
ریزش قطره قطره تا نهایت بودن
تو دامن دشت چمنی
سرشار از عطرهای پنهان
تو آن آهوی رمنده ای
خرامان با ناز و سرشار از نیاز
تو وزش همواره نسیمی
نوازشی دوست داشتنی
تو مستی یک جام شرابی
لذت نوشیدنی تلخ
تو، تو هستی پاسخ هر چه می پرسم
آغاز و پایان راه من
آرش

Wednesday, March 10, 2004

ترانه ها

من آن ابرم كه مي آيم ز دريا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان كشتزار تشنه اي كو
كه بارانم كه بارانم سراپا

پرستوي فراري از بهارم
يك امشب ميهمان اين ديارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد
به ديدارم بيا چشم انتظارم

كنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب

مرا گفتي دل دريا كن اي دوست
همه دريا از آن ما كن اي دوست
دلم دريا شد اينك در كنارت
مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

به شب فانوس بام تار من بود
گل آبي به گندمزار من بود
اگر با ديگران تابيده امروز
همه دانند روزي يار من بود

نسيم خسته خاطر شكوه آميز
گلي را مي شكوفاند دل آويز
گل سردي گل دوري گل غم
گل صد برگ و ناپيداي پاييز

من و تو ساقه يك ريشه هستيم
نهال نازك يك بيشه هستيم
جدايي مان چه بار آورد ؟ بنگر
شكسته از دم يك تيشه هستيم

سحرگاهي ربودندش به نيرنگ
كمند اندازها از دره تنگ
گوزن كوه ها در دره بي جفت
گدازان سينه مي سايد به هر سنگ

سمندم اي سمند آتشين بال
طلايي نعل من ابريشمين يال
چنان رفتي بر اين دشت غم آلود
كه جز گردت نمي بينم به دنبال

تن بيشه پر از مهتابه امشب
پلنگ كوه ها در خوابه امشب
به هر شاخي دلي سامان گرفته
دل من در برم بي تابه امشب

غروبه راه دور و وقت تنگه
زمين و آسمان خونابه رنگه
بيابان مست زنگ كاروانهاست
عزيزانم چه هنگام درنگه

ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهيدونه دل من
نداره ره به آبادي رفيقون
بيابون در بيابونه دل من

از اين كشور به آن كشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به ديدار عزيزان فرصتت باد
كه وقت ديدن ديگر چه دوره

متابان گيسوان درهمت را
بشوي اي رود دلواپس غمت را
تن از خورشيد پر كن ورنه اين شب
بيالايد همه پيچ و خمت را

گلي جا در كنار جو گرفته
گلي ماوا سر گيسو گرفته
بهار است و مرا زينت دشت گلپوش
گلي بايد كه با من خو گرفته

سحر مي آيد و در دل غمينم
غمين تر آدم روي زمينم
اگر گهواره شب وا كند روز
كجا خسبم كه در خوابت ببينم

نه ره پيدا نه چشم رهگشايي
نه سوسوي چراغ آشنايي
گريزي بايدم از دام اين شب
نه پاي اي دل نه اسب بادپايي

چرا با باغ اين بيداد رفته ست ؟
بهاري نغمه ها از ياد رفته ست ؟
چرا اي بلبلان مانده خاموش
اميد گل شدن بر باد رفته ست ؟

به خاكستر چه آتش ها كه خفته است
چه ها دراين لبان نا شكفته است
منم آن ساحل خاموش سنگين
كه توفان در گريبانش نهفته است

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو
جهان درديدگانم بود و گم شد

غم دريادلان را با كه گويم ؟
كجا غمخوار دريا دل بجويم ؟
دلم درياي خون شد در غم دوست
چگونه دل از اين دريا بشويم؟

سبد پر كرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسيم عطر گياه كال در كام
به شهر آمد پيامي داد و بگذشت

نسيمم رهروي بي بازگشتم
غبار آلودگي اين سرگذشتم
سراپا ياد رنگ و بوي گلها
دريغا گو غريب كوه و دشتم

تو پاييز پريشم كردي اي گل
پريشان ز پيشم كردي اي گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غريب شهر خويشم كردي اي گل

خوشا پر شور پرواز بهاري
ميان گله ابر فراري
به كوهستان طنين قهقهي نيست
دريغا كبك هاي كوهساري

بهارم مي شكوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزويم لانه دارند
پرستوهاي چشمان سياهت

شبي اي شعله راهي در تنم كن
زبان سرخ در پيراهنم كن
سراپا گر بزن خاكسترم ساز
در اين تاريكي اما روشنم كن

منم چنگي غنوده در غم خويش
به لب خاموش و غوغا در دل ريش
غبار آلود ياد بزم و ساقي
گسسته رشته اما نغمه انديش

شقايق ها كنار سنگ مردند
بلورين آب ها در ره فسردند
شباهنگام خيل كاكلي ها
از اين كوه و كمرها لانه بردند

بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا كه شبنم اشكي نمانده است
چه سازم گر بيايد خانه من ؟

غباري خيمه بر عالم گرفته
زمين و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است اين كه يخبندان دل هاست
چه شهر است اين كه خاك غم گرفته ؟

به سان چشمه ساري پاك ماندم
نهان در سنگ و در خاشاك ماندم
هواي آسمان ها در دلم بود
دريغا همنشين خاك ماندم

سحرگاهان كه اين دشت طلاپوش
سراسر مي شود آواز و آغوش
به دامان چمن اي غنچه بنشين
بهارم باش با لبهاي خاموش

تو بي من تنگ دل، من بي تو دل تنگ
جدايي بين ما فرسنگ فرسنگ
فلك دوري به ياران مي پسندد
به خورشيدش بماند داغ اين ننگ

پرستوهاي شادي پر گرفتند
دل از آبادي ما بر گرفتند
به راه شهرهاي آفتابي
زمين سرد پشت سر گرفتند

به گردم گل بهارم چشم مستت
ببينم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم كه از بامت پريدم
ندانستم كه هستم پاي بستت

الا كوهي دلت بي درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسير دست نامردان نماني
سمندت تيز و يارت مرد بادا

دو تا آهو از اين صحرا گذشتند
چه بي آوا، چه بي پروا گذشتند
از اين صحراي بي حاصل دو آهو
كنار هم ولي تنها گذشتند
{سیاوش کسرایی}

آرش
خواب را دوست تر دارم
آن هنگام که شب می رسد
آن دم که جغدی می خواند
آن لحظه که نفس به شماره می افتد

خواب را دوست تر دارم
آن هنگام که در برم نیستی
آن دم که به قهر می رانیم
آن لحظه که به ناز می خوانیم

خواب را دوست تر دارم
در لحظه های تلخ تنهایی
در سختی و مرارت روزمرگی
در هنگام گذر از دو راهی ها

خواب را دوست تر دارم
**************************************************
من خواب سال های متمادی زمینم
در گذر از سختی روزگاران صعب
من سکوت ستبر دماوندم
شاهد روزانه تلخی روزگاران
من بلندای خورشید عالمم
روشنی بخش عالم تباهی ها
من دامن غمین شبم
گسترده بر تمام پلیدی ها
من اشک طفل یتیمم
در شوگ پدر شهید از کفر
من مهر مادریم
آغوش گشوده برای فرزندی مرده
من خاک سرد زمستانم
لگدمال زیر پای رهگذران مغرور
من غبار فراموشی مردمم
گردی ریشه گرفته در تاریخ
من سکوت بره های سپیدم
خونین در دهان گرگ های درنده
من غریبة غربت زندگیم
بی کس و تنها در میانة مردمی خاموش
من خماری شب شرابم
دردی از تلخی و سرخی می
من انسانیت خاموشم
خوابید در پس چشمان همگان
من وجدان سوخته ام
در کویر بی فرهنگی روزگاران

آرش
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

حکایت من و دوستانم
حکایت جماعتی شده که همگی فقط زبان داشتند
وقتی گفتم بگذارید و بگذرید
گفتند می مانیم و می سازیم
وقتی گفتم بسازید
گفتند بگذار و بگذر
و اینک من مانده ام در منجلابی که دوستانی عزیز برایم تدارک دیدند
و اینک من مانده ام بی پشتوانه ای در میانه ای پر آشوب
حکایت کار کردن دوستان
همچون دیگر حکایات زندگی ایشان
چنان با احساسات و سلایق آمیخته است
که احساس می کنم باید
به گذشته برگردم و بازنگری در کارم کنم

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالم دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

این همون چیزیه که من به عنوان تاریخ اعتبار دوستی ازش نام می برم
گذر زمان همیشه بر دوستی ها گردی از تفاوت ها را خواهد نشاند
آغاز هر دوستی سرشار از اشتراکات است
نقاطی که دو روح را پیوند می زنند
و ادامه اش آغازی برای پیدا کردن تفاوت ها و اختلافات
و اختلافات زمینه سازی برای جدایی ها
اگر و فقط اگر آنقدر بالغ بودیم که قدر تفاوت ها را بدانیم
اگر و فقط اگر کمی خود را جای طرف مقابل می گذاشتیم
شاید آنگاه این مودت تاریخ مصرفی طولانی تر می یافت
ولی ما به صرف انسان بودن
محدود به دریچه مردمکان خود هستیم برای دیدن واقعیات
و چه محدودیتی از این بالاتر که
همه چیز را باید از دو سوراخ به قطر حداکثر 10 میلیمتر دید
(من دنیا را با دیدی فراخ می نگرم!!؟؟)
خسته و زخمی از این رفاقت ها
به سمت دیگری می روم
خلوتی در کناره ای

آرش
امروز چنان محتاج محبت بارانیم
چنان بی نصیب از مائده های بهشتی
چنان تنها و بی کس در میانه ای پر آشوب
که حتی دست خداوندگار هم رهاییمان را رقم نمی زند
این داستان تلخ بودن
این گذران غریب زندگی
این هجوم ثانیه ها را گاه بر نمی تابم

آرش

Tuesday, March 09, 2004

این داستان تایید طلبی هم داستان غریبیه
بعضی افراد برای از دست ندادن تایید دیگران حاضرند هر کاری بکنند
درست مثل من
من هم یک جوری تایید طلبم
فقط من برای از دست دادن تایید دیگران
حاضرم هر کاری بکنم
ما اینیم دیگه!؟

آرش
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟؟؟

من ترک نیستم ولی ترک ها را دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم برای اینکه ثابت کنم واقعاً دیوانه هستم

آرش
هنوز برای نوشتن
قلم دوست داشتنی ترین چیز است
هنوز برای نوشتن
دست بهترین همراه است
هنوز برای نوشتن
انگیزش سلول های ظریف مغزی لازم است
هنوز برای نوشتن
به سفیدی کاغذ محتاجم
من فریاد را دوست تر دارم
برای فریاد
نه قلم لازم است
نه فکر
نه کاغذ
دلم فریاد می خواهد
برادر جان

آرش
خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد
ما رو هم که گاو آفرید شاخمونو برید
وگر نه که شکم همه شما سفره بود

آرش
بحث انرژی های درونی بحثی شده که این روزها کلی ذهن من رو مشغول کرده
نمی دونم چه چیز در پیش روی من قرار داره
ولی احساس می کنم چیزهای خوبی دارند به سمت من می آیند
به همین خاطر اکثر اوقات سرشار از انرژی هستم
خدا کنه اشتباه نکنم

آرش
گاهی فکر می کنم چگونه می شود
یاد همه بود و یاد هیچ کس نبود
من گمنامی را دوست تر دارم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*********************
چنان سرشارم امروز که می توانم خورشید را از وجود خویش گرم نمایم

آرش

Monday, March 08, 2004

خوشا شیراز و وصف بی مثالش

ماموریت هر چند کاری بود ولی دو ساعتی توی شیراز قدم زدم
هوای بهار، عطر شکوفه های درختان
باغ هایی وسیع و آسمانی باز
اگر فکرم مشغول نبود و اگر می شد از این همه افکار پریشان خلاص شد
شاید می شد ذره ذره هوا رو احساس کرد
بوی عرقیات سنتی وقتی از جلوی مغازه ها رد می شدم مستم می کرد
فکرم پریشان بود و در پریشانی مطلق
شوریده ای بودم خارجی درون جمعیتی از مردم
چه لذتی داره وقتی از بیورن مثل یک غریبه به مردم نگاه می کنی
هیچ کس رو نمی شناسی و هیچ کس تو رو نمی شناسه
ناشناس بودن احساس امنیت به آدم می ده و جسارت
وقتی رفتم سر قبر خواجو کلی حال داد
از ارتفاع پاهام رو آویزون کردم
بی خیال از همه قید و بندها
خوب آخه من یک غریبه بودم
به هرحال خوش گذشت
جای همگی شما خالی بود

آرش

Friday, March 05, 2004

زمانی بگذشته است
زمان دیگری نیز بگذرد
غبار زمان گرد سپیدی بر چهره ها بنشاند
روزها و شب ها بیایند و یروند
فصل ها بگذرند
من به راه خویش می روم
تو به راه خویش می روی
همراهی ما همدلی نیست
همدلی، همراهی می تواند به بار نیاورد
در این سیر بیهوده
در این تلاطم همواره
برای من ایستادن مردن است
برای تو ؟؟
خودت ایستادن یا رفتن را تعبیر کن
من می روم
اگر همراهی برخیز
اگر می مانی گریه مکن

آرش
وقتی یکی خیلی وقته نمی نویسه آدم نمی دونه زنده است یا مرده؟
امیدوارم بچه سلامت و سالم باشه
قول داده بود بنویسه
بیشتر از قبل
بابا قول هم قول های قدیم

آرش
من به رویا بودم
ته سبز باغی
بر درختان بلند
میوه های سرخی
چون چراغ آویزان
عطر خاکی نمناک
مسخ روحم می کرد
ماکیانی بودند
گل سرخی هم بود
باد غوغا می کرد
بچه آهویی بود
چشم زیبایی داشت
شرم چشمانش را
خاطرم هست هنوز
سایبانی هم بود
لذت خوابی خوش
شهوت لمس نسیم
یک نفس آزادی
عطر یاسی پیچید
شبنم از برگ چکید
دل من هم لرزید
سایه ای پیدا شد
ابر سرخی آمد
آسمان ابری شد
دل من سخت گرفت
بچه آهو ترسید
ماکیان ترسیدند
آسمان اشکی ریخت
بچه آهو بگریخت
غرش رعد شکفت
وقت بیداری شد
آسمان صبح دمید

آرش

Thursday, March 04, 2004

امتحان خوش گذشت
حالا باید فاصله ها رو وصله پینه کرد
از خودم شروع می کنم
به کمی تنفس و کمی انرژی نیازمندم
یه مسافرت کوچولو
بعد هم کمی بی خیالی
کلی هم درس دوباره
ضعف رو که بشناسی
نصف مسئله حل شده است

آرش

Tuesday, March 02, 2004

داستان داستان امروز و دیروز نیست
داستان درد دل امیرکبیر بوده است
تاول زخمی دیرین بر پوست هر انسانی
داستان را دهخدا نیز نوشته است
در جلسات متعدد مجلس نیز گفته شده است
درست در آغاز مشروطیت
اگر نطق آن نماینده را در دوره دوم می دیدی
می دانشتی داستان تکراری است
هنوز هم بوی به روز بودن می دهد
داستان درد به جا مانده در تاریخ است
داستان خودخواهی ما انسان هاست
داستان را در شعر حافظ می خوانی
در گلستان و بوستان سعدی می یابی
داستان قرن هاست که بر سر من و تو جاریست
داستان شرح بی فرهنگی ما نیست
شرح محرومیت است
ما ندیده ایم که یاد بگیریم
و این آغاز داستان تاسف بار ماست
داستان داستان ایران ماست
داستان می گوید آنها که بیشتر خواستند
زیاده خواهان
همواره بیشتر یافتند
درد ما عدم زیاده خواهی مان بوده است
تاول زخمی که بر تن داریم
جای ستم زیاده خواهان بوده است
من و تو تنها با محیط سازگار شده ایم

آرش
هیچ نمی دانستم
گاهی چنین از احساس سرشار می شوم
اگر مرا در هنگام کار می دیدی
هیچگاه باور نمی کردی این نوشته را من بنویسم
گاه خود نیز می مانم
این کیست در درون من
گاه لبریز از احساس
گاه همچون سنگی خارا
خود را در میانه این دو
در تواتری همواره می بینم

آرش
ابری که می گذشت با باد گفت
دلم به پهنه آسمان آبی باران دارد
یک لحظه به درد دل من گوش می کنی
باد گفت
تو پر از بارانی
من پر از شهوت رفتن
توان ماندن ندارم
دلهره ای در دلم مرا می برد
ابر ماند و باد رفت
دشت تشنه باران بود
تشنه شنیدن درد دل ابر
لیکن ابر
دشت را ندید
بر سر سنگ بارید
دل سنگ نلرزید
درد ابر را نشنید
و این درد
درد تکراری زمانه شد

آرش

Monday, March 01, 2004

آینده از آن ماست
تفاوتی ندارد
به کدامین آینده می روی
چه تفاوت دارد، با که همراه خواهی شد
سرشاری این لحظه را دریاب
قدر این یک لحظه با هم بودن،

آینده از آن ماست
این لحظه با من می گوید

آرش
چنین در تلاطم؟
خسته و شوریده
گاه سرشار و لبریز
چیست این زندگی
جز نفسی که به بطالت می رود
و من اینک
در آستانه گامی به جلو
قدمی معلق را بر می دارم
گامی که نمی دانم به کدامین آینده خواهم نهاد

آرش

Sunday, February 29, 2004

حوصله ندارم
مزاحم نشید
بگذارید تو خلوت خودم باشم
من همیشه زیادیم
سعی کردم نزدیک باشم
در دسترس
ولی الان فکر می کنم
باید دور باشم
خیلی زیاد
اصلا شاید بهتره نباشم
اینجوری بهتره

آرش

Saturday, February 28, 2004

نمی دونستم
وقتی خوندم به خیلی چیزها فکر کردم
مرجان نوشته بود عموش فوت کرده
عزراییل هیچوقت خودش رو بدنوم نمی کنه
هیچ کس تو جواز دفنش دلیل مرگ رو حضور عزراییل نمی نویسه
عزراییل یه مفهوم غیر قابل لمسه
دلیل مرگ ایست قلبی، سکته، و ... است
چون ما حسش می کنیم
ولی می گن عزراییلی هست که قبض روح می کنه
به هر حال تسلیت می گم به مرجان
هر چند همیشه گفتم
ما هم می میریم
پس اشک ریختن برای مرده ها معنی نداره
اگر هم کسی اشک می ریزه برای خودش می ریزه
ولی برای بعضی آدم ها و در نبود بعضی ها باید خون گریست

آرش

من به راه خویش می روم
در مسیری یگانه
در گردشی بی همتا
در این مسیر صعب
با دستان خود راه می سازم
من در دوردستها
خورشید را دیده ام
و اینک راه به سوی فتح خورسید دارم
اگر همراهید کوله بار برگیرید
اگر می مانید
مرا از رفتن منع نکنید

آرش

وقتی بر بیکران دریای جنوب
رهنوردی بیچاره بودم
می خواستم غرق شده ای ناچیز باشم
تا پاکی آب های خروشان را درک کنم
تا همراه امواج به بیکرانه های دور بروم
وقتی نسیم گونه هایم را نوازش می کرد
می خواستم غباری باشم
تا در حرکت موزون نسیم
رقص بگیرم و به پرواز درآیم
چون شب می رسید
می خواستم شب تابی باشم
نوید بخش روشنایی
و چون صبح می دمید
می خواستم خواب و خستگی باشم
یادگار تاریکی شب
اما
با تمام این خواست ها
من هیچ نبوده ام
و این غم بزرگ زندگی
اشکی است که بر گونه هایم
ردی از گردش ایام می نشاند

آرش
من به رویا بودم
گل یادی برخاست
بوته ای از ته باغ
عطر اقاقی می ریخت
من به رویا بودم
شعله ای روشن شد
بر سرم حرم حرارت می ریخت
از فروغ شعله
نور در چشم تجلی می کرد
من به رویا بودم
رنگ خوبی ته رویایم بود
آبی چرخ کبود
سبز جنگل، سبزه
سرخی گونه شرم
همه با هم بودند
رنگ رویای من آنروز
رنگ رویای کبوتر ها بود
من به رویا بودم
ته رویا ماندم

آرش

Tuesday, February 24, 2004

یکی می پرسید این نازنین کیه؟
هر چی گفتیم بیل میریم باور نکرد
خوب من چیکاره بیدم
این وسط وا... ما بی تقصیر بیدیم
چشم دید دل پسندید
فقط یه مشکل کوچولو باق موند
اونم اختلاف سنی ما با هم دیگست
آخه بچم تازه دو سالشم نشده بود
به هر حال که ما رو تنها گذاشت و رفت
منم در غم فراقش
باید بسوزم و بسازم
:-P
آرش

Monday, February 23, 2004

امروز دارم می رم سفر
تا ته این مملکت
لب دریای جنوب
بندر عباس یا همان بندر گمبرون
بعد هم قشم
بالاخره زندگی به من هم لبخند می زند
گردشی و گذاری
دوستی عزیز را به همراه دارم
هم صحبتی دوست داشتنی و نازنین
چند روزی امکان نوشتن ندارم

راستی رفته بودم سفارت تاجیکستان
محاوره نمودیم به همراه کارمندان
گفت و گو کردیم بسیار
و ...
اگر فارسی اون چیزی بود که اونا صحبت می کردند ما به زبان ایلا اولا حرف می زنیم

آرش
من امشب یه چیزیم هست
نمی دونم چه مرگم شده
این کیه!!!؟
من که تکذیب می کنم

آرش
چه سبکبار بال گشوده ام امشب
چه بی خیال پر پرواز می گیرم
چه بی پروا خواهم پرید
چه گرم در این سرما به راه می افتم
از تمام دلبستگی ها، چه رها می بُرم
تا به وصل تو ای نازنین برسم
بارها از هر چه دلبستنی بود بُریدم
سالها از هر چه سودایی به سرم می آورد گذشتم
و اکنون از پس سال ها و بارها
اسیری گشته ام در بند زلفانت
روزی از تو نیز خواهم برید
آن روز که دیگر نباشم

آرش
من تنها در گذر زمان
دلخسته از نامردمی ها
بی رمق در پس یاران رفته
اینک بر قلهً افتخار و موفقیت
اینجا تنها ایستاده ام
پشت سر کوره راهی صعب
پیش رو دشتی سبز
چشمه سارانی فرح بخش
رودهایی سرشار از طراوت
به پشت سر نگاه می کنم
این راه صعب را
برای وصال خورشید
برای در آغوش کشیدن حرم محبت
پیمودم و اینک
بر فراز قله ای ایستاده ام
که از پی آن
سراب طلوع می کرد!!؟

آرش
امشب چه سرشارم
گرمای آغوشی دور
یاد وجود مهربانی
دستان نوازشگری
دامان امنی
همه با هجوم ناگهانی خویش
چنان سرشار و مستم کرده اند
که خود را نیز فراموش می کنم
امشب چه سرشارم اگر
...

آرش
دستانم را به دست بگیر
لبانت را بر لبم بگذار
راز عاشقانه زیستن را
بر لبهایم بیاموز
حرم وجودت را بر سرم ریز
تن طنازت را به عشوه در آور
رقصی بساز زیباتر از همیشه
تا دوباره سازم رابه بر گیرم
و آوازی بسازم به نام زندگی
شرابی در جامم ریز
سرم را به دامن بگیر
ناز و نوازشم کن تا بخوابم
که سال ها کابوس نبودنت
خوابم را آشفته کرده بود
و اینک آرامش حضورت
رخوتی عمیق در رگ هایم جاری می کند
بمان با من

آرش
طلوعت مبارک عزیز دلم
وجودت بی گزند از گذار زمان
جوانه که می زدی
وجودت را باور نکردم
اما اکنون
حضور شیرینت
رقص رویاییت
تمنای بوسه از لبانت
گرمای دستانت
آرامش دامانت
همه و همه مهری است
بر اثبات بودنت
حضورت فرخنده و گرامی
نازنین

آرش
وقتی در خیال خود چیزی را می سازیم
چنان وهم انگیز و زیبایش می آفرینیم
که از واقعیت بسیار جذاب تر است
ترا در رویا دوست تر می دارم!!؟

آرش
حس غریبی است
روشنایی سپیده دمان
محو تماشای منظره ای
مستی جرعه ای می
از لبان نازنینی
و آغوش گرمی
بی خوابی در کنار زیبا رویی
هم آغوشی خیال انگیزی
بیداری از رویایی چنین
هرگز!؟

آرش


Saturday, February 21, 2004

هزار سال ره است از تو تا مسلمانی
هزار سال دگر تا به شهر انسانی

این جمله ومطلب قبل از اون رو اینجا بخونید
وقتی خوندمش فکر کردم راست میگه
ما از تحجر فرهنگی به این نقطه رسیدیم که حتی به زنان اجازه عاشق شدن هم نمی دیم
همه به یک دختر عاشق در بطن جامعه یک جور دیگه نگاه می کنن
من خودم که این مطلب رو می نویسم بارها وقتی به این موضوع برخوردم برام قابل هضم نبوده
راستش رو بخواهید وقتی به کنه مطلب برسید می بینید در ذهن آدم های این مملکت زن تبدیل به یک کالا شده
همون کالایی که توی تلویزیون و غیره نسبتش می دیم به غربیها
وقتی ما دید خودمون عوضی باشه
همه چیزو عوضی میبینیم
وقتی تو دبیرستان می خوندم که زن در غرب تبدیل به یک کالا شده نمی فهمیدم
ولی راستش تو ذهن ما ملت این مملکت هست که زنها رو به شکل کالای ارضای جنسی می بینیم
اونقدر عقده تو بطن این ملت هست و اونقدر رسم و رسوم غلط وجود دارن
که چندین نسل باید فدا بشن تا شاید درست بشیم
درد رو وقتی می دونی ولی درمانی نیست
یعنی آخر خط و این درست مثل یک غده سرطانی می مونه
خون دل باید بخوری و شاهد اضمحلال سیستم باشی
تا جایی که یا مرگ دامنگیر سیستم بشه
یا معجزه
رفیقی می گفت بهترین سیاست برای آبادی یک جا، ویرانی اون تا نهایته
می گفتم همیشه سازندگی رو دوست دارم
خراب کردن هرگز، ولی این روزها گاهی فکر می کنم
باید فکر خیلی از آدم های دور و بر رو عوض کرد تا به مسلمونی رسید
انسانیت که ...
****************************

من یه قطره اشک پاکم
تو یه دریا پر خوبی
من اسیر این زمینم
تو پرندهً مهاجر
من خراب از این نشستن
تو سرافراز پریدن
من توی اینجا غریبم
تو غریبه، آشنایی
من میمیرم توی این خاک
تا که زندگی بگیری

پر بکش
پر بکش پرنده
ای پرنده مهاجر
پر بکش به سوی غربت
از غریبه ها نپرهیز
غربتت مبارک اما
یاد این اسیر در خاک
یاد این مونده به جا کن
بغض ما رو، بخون اونجا
از اسارت یادها کن
ما اسیریم توی خونه
توی این ویرونه مونده
تو پرنده ای که رفته
توی غربت سرسپرده
یادتم نیست دیگه ما رو
دنیای اسیری ها رو
سفرت به خیر اما
یاد این اسیر مونده
یاد این بیچاره ها کن

آرش

Friday, February 20, 2004

دیشب غم دل به دل بگفتم به نهفت
انشا کردم
چون صبح دمید دیگری هم می گفت
حاشا کردم
من بودم و دل راز مرا فاش که کرد
ای وای به من
دیگر غم دل به دل نمی باید گفت
بیجا کردم

نمی دونم گاهی یه چیزی میاد تو ذهن آدم همون دم تایپش می کنه دیگه
شان نزول این آیات هنوز مشخص نیست

آرش
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ندیدی چه دیوونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونی هامو
فقط باد و بارون شنیدم صدامو!!

دیشب خوابم نمی برد
احساس سنگینی عجیبی در فضا می کردم
انگار یک آسمان غم بر دلم نشسته بود
هر چی فکر می کردم
دلیلی برای دلتنگی پیدا نمی شد
نمی دانم کی و چگونه خوابیدم
در اطراف خبری هست
هنوز من نمی دانم
ولی اتفاقی در شرف است
امیدوارم اینبار مرگ نباشد

آرش

Thursday, February 19, 2004

یاسوج که بودم فرصتی دست داد
تا از طریق سیستم دیگری به اینترنت وصل بشم
در مورد تاریخ مصرف دوستی نظرات دیگران را در وبلاگ مرجان خوندم
می دونید چیه
من فکر می کنم
خیلی از اوقات همه اشتباه می کنن
یک اشتباه عرفی همیشه اشتباه می مونه
هر چند عرف باشه
مثال کلی برای این موضوع هست
تعارفات بی جای ما ایرانی ها از این دسته هستند
و ...
به هر حال که من می گم دوستی هم تاریخ مصرف داره
باور نمی کنید خوب نکنید
چیکار کنم خوب راستش اصلا مهم نیست
داشت، داشت، نداشت نداشته باشه

آرش
آدمها از زندگی من بیرون می روند
سنگی، نشانه یادبودی
و گلی بدرقه راهی،
اشکی نثار و دیگر هیچ
برخی مردگان در یادم نمی میرند که زندگانند نه در یاد من که در یاد آدمیان
برخی زندگان در من ریشه نمی گیرند که مرده متولد شده اند یا حیوان
این گذار بی بدیل زندگی چیزی در خاطرم بر می انگیزد
یادمان باشد زندگی کنیم
و زنده باشیم
آنچنان که خود می پسندیم و نه آنچنان که دیگران می خواهند

آرش