Wednesday, October 29, 2003

خفه شدم از بس که نوشتم
من دو تا وبلاگ سر می زدم
ولی هر دو تا خفه شدن
بيچاره بچه هام
خبری نيست
اميدوارم زندگی خوش بگذره

آرش
توی اين وبلاگ قرار شده از خود سانسوری خبری نباشه
من هم بعد از نوشتن ويرايش رو دوست ندارم
کسی در مورد من می گفت
He was born to be wild
and he is a fighter
از اين جمله خوشم مياد
من تمام زندگی در حال جنگ بودم
با خودم و محيط
هنوز هم بره و تسليم بودن رو دوست ندارم
آدم بدون شيطنت هاش بی جذابيت می شه
من وقتی زاده شدم 20 ساله بودم
بايد اعتراف کنم مادرم من رو 20 ساله زاييد
اين بود که تا رفتن به دبيرستان 7-8 سال رشد کردم
کارهايي رو که جوانها در سن 20-25 سالگی يا کمی ديرتر انجام ميدن
تو دبيرستان تجربه کردم
دو سال آخر دبيرستان
ناگهان
گرد پيری به چهرم نشست
موهام ريخت
کچل شدم
اومدم دانشگاه
پيرمرد وارد شدم
سال 5 پزشکی با تشخيص عوضی يک استاد
محکوم به سرطان شدم
و مردم
بعد از مرگم
بهم زندگی دوباره بخشيدن
که بمونم
و حالا يدکی زنده ام
آخه مگه می شه پدر پاتولوژی ايران
تشخيص بده يکی سرطان داره و اشتباه کنه
خلاصش
تمام زندگيم عوضی و اشتباهی بوده
اينه که همش تو جنگم
اصلا مثل اينکه
خدا منو اشتباهی خلق کرده
يا به قول آرش
من گلی بودم از دست خدا افتاده
شيطان من رو از زمين برداشت
در من فوت کرد
از روح خود در من دميد
به همين علت هم آدم را سجده نکرد
و به خدا گفت
اين هم مثل آدم توست
خدا هم برای اثبات تفاوت منو به زمين فرستاد
حالا هم آيينه دق هستم و آيينه عبرت خلق که برن آدم شن
***************
مادر دکتر اسپندار هم درگذشت
بيچاره پيرمرد
يک عمر تنها زندگی کرده
حالا تنهاتر هم شده
فرشته مرگ دور و برم بدجوری گلچين می کنه
****************
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدميخوار است
ولی آن دم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نيکی و بدی را گاه پيکار است
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اينست
...
سياوش کسرايی
از منظومه آرش کمانگير
اين منظومه را دوست دارم


آرش
salam jonevare nashenakhte
az yasooj che khabara..
dochare yase falsafi shoodi..
male kare teorike ziade
davaye dardet inke ye majoon bokhori por az raz va ramz va eshgh..
albate age peyda koni.
rasti aresh in yani chi man yeki az sandroom haye nashaye ro daram?
manzooret norofibromatoze?
joonevare azizam mersi ke ino kashaf kari..
rasti hanooz moo to saret dari? kachal nashoodi?
khoob boro be karet beres..
ok?
mersi bye,, az lotfetam manoon
علی کلی لطف کرده دکتر شده برام نسخه نوشته
علی جان ممنون
نوروفیبروماتوز که گفتی دقیقا همون سندروم ناشایع است
بگذریم
خوشحالم که پیدات شد
کچل بودن ما هم چشم بصیرت میخواهد که ببینی
من مدت های مدیدی می شه که کچل هستم
ولی جنس کلاه گیسم خوبه
در مورد نسخت هم باید بگم ممنون
معجون لازم نیست
آب پرتقال هم این خاصیت را دارد
در ضمن
عشق هم رمز و راز نداره
"که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش"
عشق عشقه
هر چی هم بازاری تر
ارزان تر و پر رمز و راز تر
این همه رمز و راز که میگن برای گول زدن من و توست علی
راستی اسمت که میاد یاد این شعر می افتم
برات می نویسم
با رنگ بخونش
"علی کوچیکه علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید بادست
پا شد نشست
چی دیده بود چی دیده بود
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کوپه دوزاری
انگار که یک طاقه حریر با حاشیه منجق کاری
و
..."
شعر از فروغ فرخزاد هست
نمیتونم تا آخر تایپش کنم
یعنی حال ندارم تا صبح تایپ کنم برات
بقیش را خودت از طرف من برای خودت بلند بخون
با خودت حال کن
جای منم خالی
به ندی هم یه قوطی واکس و دو تا فرچه بده
به یاد بالماسکه
با رنگ و شیش و هشت و خواندنت برقصه
خیلی باحال می شه نه
یادش بخیر جوانی
دورانی داشتیم
بالماسکه و بی خیالی
ولش کن
روزگار عوض شده

دلم تنگه برای تلخی می
دلم تنگه برای راحت ای ساقی
دلم تنگه برای سادگی کردن دلم تنگه
دلم تنگه برای بچگی کردن دلم تنگه
**************
اسیرم
من اسیر بودنم در این زمین سرد
روزگار یاس و خاموشی
اسیرم
ناتوانم کرده این عسرت
میان مردمان خفته
سیل غم مرا با خود نخواهد برد
می دانم
که این طاعون وحشتناک زندگی مانند
مرا با خود نخواهد برد
باز می مانم
در این عسرت به نام زندگانی باز می مانم
و باید باز خوانم راه رفته
یاد مردم
یاد مردمی کردن
و باید بازخوانم
با گلوی زخمی از درد گذشتن ها
به گوش کودکان
این سازندگان فرداها
"که آری زندگی زیباست
و رقص شعله اش از هر کران پیداست
آسمان باز آفتاب زر
...
در غم انسان نشستن
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن..."
دلم فریاد می خواهد

علی بازم از معجون عشق و راز و رمز بخورم

با زبان درازی
آرش

امروز یک دختر را توی متروی تهران دیدم
چهرش از ستم یک مرد یا شاید هم نامرد
توسط اسید متلاشی شده بود
اگر نگاه و برق انسانی چشمهایش نبود شاید هیچگاه فکر نمی کردم انسان باشد
پشت نگاهش نفرت می بارید
ازش روی برگرداندم
او هم مثل اینکه فهمید
بعد از برگرداندن روی
از خودم بدم اومد
چه کسی دست محبت به سوی دختر اسید در چهره پاشیده دراز خواهد کرد
جز دست ترحم آیا به سوی او دراز خواهد شد
کدامین دست می تواند به او باز عطر محبت را نشان دهد
چه کسی نفرت را از آن چشمان خواهد گرفت

آرش
=;

آرش
مثل اينکه نوشتن هم شده يک اعتياد
عادت کردم
به اينترنت که سر می زنم
ناخود آگاه خودم را توی بلاگر پيدا می کنم
بايد ترکش کنم
نا سلامتی درس دارم
فعلا خداحافظ
تا اتصال و نوشتن بعدی

آرش

Tuesday, October 28, 2003

ندا رو ديدم
خودش رو خوب حفظ کرده بود
خوشم اومد
اون به اندازه کافی قوی هست
اميدوارم روزهای سخت برای اون و خانواده اش زودتر تموم بشن
هزار تا آرزوی خوب برای ندا و برای همه آنهايی که لياقت آرزوی خوب را دارند
**************************
حالم کلی گرفته است
چرا شو از اتفاقات روز می شه فهميد
من اينقدرها هم سوسول و نازک نارنجی نبودم
ولی از فحش دادن امروز خودم شاکی هستم
فکر کنم چون فحش خيلی بدی ندادم حالم گرفته شده است
شايد هم ...
**************************
وای يک خبر بد ديگر
همين الان محمد عطارد زنگ زد و گفت
پويه فزاشبندی از بچه های دانشگاه ما
از کسانی که متاسفانه کميته پژوهشی هم می اومد
درگذشت
وای همين ديروز به اين آدم فکر می کردم
در موردش داشتم فکر می کردم
پدرش روانپزشک بود
و ...
وای نمی دانم چرا هر چی خبر بد هست از کنارم می گذرد
مرگ دور سرم در پرواز است
راستی شيراز که رفته بوديم
من مامان بچه های کميته بودم
پويه فراشبندی هم بود
اون اصليتش شيرازی بود
باور نمی کنم مرده
اون هنوز و هميشه تو ياد من زنده است
يعنی از اونجا که کارم باهاش اسطکاک نداشت حالا هم بايد خيال کنم زنده است
اينجوری انرژی کمتر از دست می دهم
ولی
........
لعنت به اين زندگی
ولش کن
حالا که مرده من هم خبر دارم
بيچاره مهمان شده بود شهرستان
می رفت اونجا واحد بگذرونه
خدای من
آخه
لعنت به اين زندگی
چی بگم!؟
روحش شاد
يادش گرامی
صبر برای بازماندگانش پايدار
همين ها بسه!؟

آرش
دلم نیامد به این سایت لینک ندم
اینجا را کلیک کنید
نمی دانم چرا از وجود این همه کلیپ ایرانی کلی شاد شدم
خدا تمام کسانی را که در گسترش تکنولوژی نقش داشته اند رحمت کند و می کند.

آرش
دیشب بعد از حدود دو سال یکی از دوستان قدیمی رو روی اینترنت دیدم
ندی دختر سرزنده و شیطونی بود
از طریق خواهرش الهه که یک جورایی معلمم بود باهاش آشنا شدم
با علی برادرش هم همون موقع آشنا شدم
علی یکی از اون سندرومهای ناشایع را داشت
و ...
بگذریم موضوع اصلا معرفی ندی نیست
دیشب بچه افسرده بود
باور نمی کردم
فکر کردم برای چی
ازش پرسیدم
پدرش دو ساله که سرطان پروستات گرفته بود
شیمی درمانی می شد
حالا سرطان متاستاز داده به استخوان ها
رادیو تراپی می شه
لاغر شده و ...
نمی دونم
ندی داغون بود
علی هم داغون باید شده باشه
امروز می خواهم برم دیدن ندی و علی
آدم حالش گرفته میشه
وقتی می بینه
یک بیماری میتونه
تمام توان و سرزندگی مردم را بگیره
به ندی گفتم
کار ما پزشکان این شده
که زجر کشیدن مردم را طولانی تر کنیم
یا شاید بتوانیم به اطرافیان فرصت بدهیم
تا با مرگ آهسته و تدریجی بیمارکنار بیایند و
صبر و تحمل پیدا کنند
نمی دانم!
گاهی از حرفه پزشکی حالم بهم می خوره
از خودم بیشتر
چرا که نمی توانم کاری کنم
نه برای ندی و نه برای دیگران
بزرگترین درد اینه که وقتی خودم را جای بقیه می گذارم
می فهمم که چه زندگی سختیه
تازه اگر برای من یک روز اتفاق بیفته سخت تر هم هست
چرا که آدم به خودش نمی تونه دروغ بگه
درست مثل جریان محمود
که باید خون دل می خوردم و به روی مبارک نمی آوردم
امیدوارم که پیش نیاد
گاهی فکر می کنم آدم هر چه زودتر ریق مرگ رو سر بکشه بهتره
وقتی میمیری
دیگه غصه نمی خوری
تازشم برای بقیه عزیز می شی!
دلم برای طفلک خودم سوخت
عین آدم های دارای کمبود محبت این تکه را نوشتم
ولش کن وحشی نوشتن را دوست دارم
تصحیحش هم نمی کنم
بگذار فکر کنن از کمبود محبت دارم میمیرم

آرش
امروز صبح با ماشین یک پسرک جوان تصادف کردم
قضیه از این قرار بود که تو بزرگراه رسالت
راهم را مستقیم می رفتم
که یارو شروع کرد به سمت راست منحرف شدن
یک بار بوق زدم
دوباره بوق زدم
ولی خوب اون داشت می اومد
من هم مستقیم می رفتم
آینه بغل ماشین گرفت به آینه بابا
گازشو گرفت پیچید جلوم که آینه منو شکستی باید خسارت بدی
وسط بزرگراه گفت باید واستی افسر بیاد
گفتم بابات خوب ننت خوب کار دارم
میریم بیمه خسارتتو میده
گفت نه
منم گفتم آینت اصلا شکسته بوده
کی گفته من زدم شکستم
خلاصه
گفتم وا نمی ایستم
برو شکایت کن
گفت من سپاهی هستم
میدم ماشینتو بخوابونن
گفتم از خدامه
خرجم کم میشه
بعدشم
سپاهی هستی برای خودت و ننتی
به من چه
خلاصه شماره ماشین منو برداشت
منم بهش گفتم
به تخم مبارک!
وقتی راه افتادم کلی عصبانی بودم
بی شعور
باعث شد دهنم به مزخرفات باز بشه
مدت ها بود که جدی بد و بیراه نگفته بودم
هر چند به تخم مبارک بد و بیراه بدی نیست
ولی خوب آدم هر چی از این چیزها دور بمونه بهتره
هر چند که باید بدترین فحش ها رو هم بلد باشه
شاید به کار اومد
ولی هنر اینه که بدونی و استفاده نکنی
خلاصش
الان خیلی عصبی و خشمگین نشستم اینجا
می نویسم که تخلیه شم
...
آخیش

آرش
ویگن هم درگذشت
به مناسبت درگذشت این خواننده بزرگ
سلطان جاز ایران زمین خواستم چیزی بنویسم
دیدم سایت گل پسر پیش دستی کرده و کلیپ قشنگی را گذاشته تو سایتش
دیگه دلم نیامد چیزی بگم
فقط یاد آهنگهایی مثل
خنچه بیارید لاله بکارید میره به حجله شاه دوماد ... یا
دوماد ای شاخ شمشاد جشن عروسیت ... و یا
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
و ...
همیشه تو ذهن همه جاری و باقی خواهد بود
خاطرات این آهنگ ها نه تنها من رو که نسل بعد از من را هم فرا گرفته و آثاری باقی از این هنرمند به جا گذاشته است

یادش پاینده
روحش شاد

آرش

Monday, October 27, 2003

اين کليپ و سايت بسيار ديدنی را دوست دارم.
آرش

Sunday, October 26, 2003

سلام
من باز هم برگشتم تهران
از امروز دوباره بايد رفت سر کار و شرکت و ...
می گفت
بی تو مهتاب شبی باز ار آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
ياد تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق بيچاره که بودم
يادم آمد ...

ياسوج اينبار هميشه ياد سال گذشته
ساعت های مديد با موبايل صحبت کردن و ... را يادآوری می کرد
ولی امسال به لطف بدهی به مخابرات موبايلم يک طرفه شده بود
تا از اين تنها لذت دنيای متمدن که همراهم بود نيز ناکام باشم
روزگار عجيب سر جنگ دارد
************
فلک هر زمان دفتری وا کند
غم تازه را آشکارا کند
دو کس را که بيند هم آواز هم
که از بی کسی گشته دمساز هم
چنان دورشان افکند از ستم
نبينند هرگز دگر روی هم
....

يک شعر رو حوضی که از سال های دور در خاطرم مانده بود.
*******************
عقل و عشق:

گاهی عشق چنان ديوانه ام می خواهد
که در کالبد نيز نمی گنجم
در ميانه راه رفتن
درست آن زمان که دست از همه چيز می شويم
عقل بانگ بر می آورد که هی
ديوانه بازگرد
مگر ديوانه شده ای
حکايت اين گردش مستمر
اين رفتن و ماندن
چنان روحم را سوهان ميزند
و چنان آزار دهنده شده است
که يک روز
يک روز دل انگيز
عقل را قربانی عشق خواهم کرد
و عشق را در مسلخ زندگی نابود
آنروز
يک مرد دوباره متولد خواهد شد
آن روز
در عزای عشق و عقل
ديوانگی و کودکی خواهم نشاند
آن روز زندگی خواهم کرد
آنروز ...

آرش

Friday, October 24, 2003

قلم خاموشی این خموشی چرا
برون از خروشی نجوشی چرا
...

غزال طبع مرا باز رام می خواهند
به خیره زین لب دوشیزه کام می خواهند
عبث از این سر وحشی کلام می خواهند
دوباره کوبه به مصراع بیت بسته زنند
دوباره حلقه به گرد من شکسته زنند
...

آدم تو تنهایی کلی چیز برای نوشتن دارد
همین دیشب بیخوابی و شور و عشق و ...
همه دست به دست هم
کافری را ایجاد کرده بود که تو این شهر کوچک و دور از تمدن
شبگردی می کرد
ولی حالا که می شود از لحظاتی هر چند کوتاه برای نوشتن استفاده کرد
هجمه این همه نگفتنی
شرم و حیای کلمات پربار ننوشتنی
اشعار نیمه بند در ذهنی مغشوش و
هزاران دلیل موجه و غیر موجه دیگر
مانع از نوشتن می شوند
و این دمل چرکین باز بسته می ماند
تا کی سر باز کند و کوس رسوایی این عجوز جذامی را به بار آورد
تا آن روز

آرش
گاهی تو یاسوج هم دست آدم به اینترنت می رسد.
اینجا، این آخر دنیای من هم حالا دیگر اینترنت دارد
بگذریم
تنها با این وقت کم می توانم ایمیل هایم را چک کنم
این را هم برای خالی نبودن عریضه می نویسم
دیشب تلویزیون با جمشید مشایخی مصاحبه می کرد
دیالوگ آخر سوته دلان را از قول علی حاتمی می گفت

گفت
تمام عمر دیر رسیدیم
حکایت همه ما آدم ها
دیر رسیدن تو تمام عمرشون است

آرش

Saturday, October 11, 2003

لازم ديدم تبريك بگم اين نكته را كه يك ايراني بالاخره نوبل گرفت
اگر از صدقه سر جمهوري اسلامي نبود كسي جايزه نوبل صلح نمي گرفت
آرش

بريد حال کنيد از اينکه خفه می شم
من احتمال داره كمي بيشتر از دو هفته يعني چيزي حدود چند ماه ياسوج گير كنم
پس فعلا خداحافظي مي كنم
آرش
من دو سه هفته نیستم:((

آرش
سلامی دوباره
بعد از قهر چند روزه با وبلاگم باز هم اینجا هستم
از مشهد بازگشته
هنوز خستگی سفر بر دوش
بار سفر می بندم
اینبار به سمت یاسوج خواهم رفت
همین فردا
آری فردا باید بروم
و آخرین پیوندم را با عزیزانم از دست می دهم.
آنقدرها هم خودخواه نیستم
مشهد فرصتی بود تا دوباره فکر کنم
بسیاری از اوقات باید خیر خواست
خیر در این زمینه آن چیزی است که دوستان بپسندند
من از اول هم در این میانه نبودم
پس واگذار می کنم به تقدیر و سرنوشت
باز به کنج خلوت می روم
شاید وقتی دیگر
بازگردم
آن روز آیا آغوشی برای استقبالم خواهد بود
***************
اما از مشهد،
دلم شدید گرفته بود
در هوای دیگری بودم
اگر وقت دیگری بود دیدن مشهد و صحن امام رضا شاید به دلم بیشتر می نشست
اندکی برای معتقدین دعا کردم
مادرم گفته بود سری به حرم بزنم که زدم
گشتی در بازار
سخنرانی در کارگاه و آموزش در مورد فلوچارت و روش تحقیق
کلی هم غذا خوردم
باید فوق العاده از دست خودم عصبانی باشم
چرا که عهد و پیمان شکستم
و رژیم سخت خود را کنار گذاشتم
از امروز دوباره به خودم سخت خواهم گرفت
باید اضافه وزن و چربی دور شکمم را آب کنم
و آب خواهم کرد
این روزها باید دوباره برنامه زندگیم را بازبینی کنم
باید بروم
باید کوله بارم را بردارم
از نیمه راه روشن و تاریک بگذرم
...
می خواهم به نور برسم
آرزوی رسیدن به نور را دارم و به آن می رسم
چه تفاوت می کند کجا باشم
اینجا و آنجا ندارد
اگر نیامدم
همین جا
در همین زمانه
با همین امکانات به نهایت می رسم
می رسم...
***********
اینجا حداقل به مدت دو هفته تعطیل است
سعی نکنید مطالبم را بخوانید
این دیوانه به قفس می رود
قفس سربازی
قفس بافته از جنس بلور
قفس ...

آرش

Monday, October 06, 2003

می خواهم اعتراف کنم
چقدر گاهی دلم می سوزد که مسیحی به دنیا نیامدم تا نزد کشیش رفته و اعتراف نمایم
نه مسلمانی را بیشتر دوست دارم
از اعتراف کردن می ترسم
از خیلی چیزهای دیگر هم می ترسم
می دانید
همیشه خلوت خودم را دوست داشته ام
از کودکی در رویا غوطه ور بودن را با خود دارم
گاه در رویا در ساحل های دور به ساختن کاخی ماسه ای می پردازم
اگر مرا از نزدیک در هنگام کار و فعالیت دیده باشید
تعجب خواهید کرد
آرش و رویا
آدمی جدی
یا حداقل نیمه جدی
ولی خوب
من این هستم
در کار جدی
در خانه باری بر دوش
در دوستی رفیقی همراه
در خواب بی همتا و ...
باید مرا دیده باشید تا قضاوتم کنید
در مورد رویایی بودنم می گفتم
از ساحل های دور تا خدا شدن می روم گاهی
و باز می گردم
گاه می میرم و برای خود عزا می گیرم
گاه زنده می شوم و مسیحا دم زندگی می بخشم
آری چنین است و چنین باید باشد
آرزو بر جوانا عیب نیست و من هم تنها جوانیم غوطه وری در رویا است
به همین خاطر هم خلوت خود را با دنیا عوض نمی کنم
گاهی سه تاری همراهم بود آن هم مزاحم خلوتم شده بود
راندمش
حال
بعد از سال ها خلوت نشینی و گوشه گیری
پس از سال ها بستن در اتاق و غوطه وری در رویاهای دور و دراز
می خواهم اعتراف کنم
اعتراف به این نکته که خلوت خود را دارم به کمترین قیمت می فروشم
کسی پیدا شده است
انگار سال های سال می شناختمش
انگار سال ها در من ریشه داشته است
و من نمی دیدمش
او تازه آمده است
دیروز جوانه زده است و امروز
به بار نشسته است
در خلوتم آمده
رهایم نمی کند
در من ریشه دارد
او دارد من می شود
و من در او ذوب
بگذارید اعتراف کنم
تمام خلوتم را برایش می دهم
اگر با من بماند
می دانید
دلم به حال این تازه وارد می سوزد
نمی داند در چه منجلابی وارد می شود ولی
بگذلرید اعتراف کنم
خودخواهی من می گوید او باید بیاید و بماند
اما آن هنگام که به وجود نازک او می اندیشم
آن زمان که به منجلاب خودم فکر می کنم
دلم برایش می سوزد
این دوگانگی
این خودخواهی و دیگر طلبی
این نکته که آیا باید دوست بود و رفیق و همراه
یا همسر و همدل و ...
این نکته فکرم را مشغول می کند
اگر به من باشد
می پذیرم که خون دل بخورم و در تنهایی خود اسیر باشم
ولی او از منجلاب من رها و آزاد
شیطنت کند و پر پرواز بگیرد
همیشه پرواز تنهایی راحت تر است
او می تواند
ارزشش را دارد
حداقل حق دارد امتحانش کند
من دوست همیشه دوست داشته ام زمین گیر باشم ولی
پرندگانی در هوا پرواز کنند و من از دیدن پروازشان هوس پریدن خویش را سیر نمایم
یاد فیلمی می افتم
فیلم آرزوهای بزرگ
یک دزد یا قاتل در آن فیلم
به جوانک گفت
من در استرالیا کار کردم و جان کندم
با این دل خوشی که اگر من لرد نیستم
یک لرد در لندن دارم
نمی دانم چرا مدرسه نمی رفتم این فیلم را دیدم
این جمله از آن زمان یادم هست
حافظه ضعیف نعمتی است که من از آن بی دریغم
بگذارید اعتراف کنم
عدم فراموشی انسان را دیوانه می کند
باشد من دیوانه بودم و هستم
دنبال بهانه می گردم
خوب بگذارید برای دیوانگیم علت تراشی کنم
دیوانگی را قبول دارم پس دیگر نباید ملامتم کنید
می دانید
می خواهم اعتراف کنم این بار
نمی خواهم
از خود بگذرم
می خواهم او را برای خود نگه دارم
به قیمت رها کردن خلوت و ...
حتی اگر بهایش
...

آرش

Sunday, October 05, 2003

سردی آخرین وداع را فراموش نمی کنم
شاید برای مدتی مدید دوستی عزیز را وداع گفته باشم
در تمام مدت فکر می کردم این وداع را چگونه تاب خواهم آورد
اما گذشت خیلی سرد و بی روح
تنها با گفتن یک خداحافظ
و اضافه کردن این نکته که شاید
تا مدتی مدید یکدیگر را ندیدیم
باز جای شکرش باقی است که همین مختصر هم شکل گرفت
بدترین جنبه مرگ اینست که حتی فرصت وداع کردن نمی دهد
شب می خوابید
صبح بلند می شوید عزیزی نیست
با او باید خداحافظی کرد
ولی از او جوابی نمی گیرید
چقدر خوشحالم که توانستم با دوستم وداع کنم
امیدوارم هر کجا که هست موفق موید ÷یروز و کامروا باشد
یک دنیا آرزوی خوب
دامن دامن گل و سبزه و زیبایی
بدرقه راهش باد
چشمان منتظر و نگران من
منتظر بازگشتش

آرش

دیشب آنقدر بی حال بودم که خودم متوجه نشدم کی خوابم برد
سر صبح از سرما بیدار شدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم برادران غیورم از گذاردن یک روانداز بر روی نعش من دریغ کرده اند
بگذریم
روزگاز غریبی است نازنین
هنوز حلاوت عروسی پسر عمه گرامی را سیر نچشیده بودم که مرگ محمود رسید
این روزها وجدان درد دارم چرا که
در عروسی محمود سرباز بودم و در یاسوج بودم
برای ختم و مراسم شب هفت هم غیبت خواهم داشت
لعنت به سربازی از هر مدلش و لعنت به این مملکت با قوانین مسخره و عجیب و غریبش.

آرش

Saturday, October 04, 2003

به یاد محمود
صبح اول وقت تو راه شرکت بودم
کلی کار داشتم
با یک مهندس محترم تو شرکت قرار داشتم
به یک دوست عزیز قول داده بودم تا کمکی هر چند کوچک بنمایم
ولی
آوار خبری بد چنان تکانم داد که نگو و نپرس
موبایل بابا که زنگ زد و تلفن از خانه بود
آوار فرو ریخت
محمود دیگر نبود
صبح اول وقت
درست در اولین سالگرد ازدواجش
محمود
محمودی که تنها شش ماه از من کوچک تر بود
ما را ترک کرد
نمی دانم چگونه در مسیر بازگشتم
چطور مادرم را برداشتم و چگونه به بیمارستان مهر رسیدم
جایی که محمود هنوز در آن زندانی است
باید جسد تحویل پزشکی قانونی شود
آری محمود
جوان سرزنده و جذاب
جوانی متعهد و متاهل
دیگر نیست
در تمام این روزها
هر وقت می دیدمش
قسمم می داد که مرا رها کن
همسرم را درمان کنید
هر چه او لازم دارد تهیه کنید
او امانت در دست من بود
و امانت است
از امروز
باید بکوشیم
او را حفظ نماییم
او اکنون هم خودش است و هم محمود
باید بماند
*******************
امروز خیلی روز بدی بود
با آوار مرگ محمود آغاز شد
به بد قولی من
حرص خوردن دوستی عزیز
عقب ماندن از کارهای شرکت
افسردگی مجدد
انجامید
امشب به خیر ختم شود
*******************
من باید خیلی شدید معذرت بخواهم
عزیزی را زجر داده ام
طاقت ریزش اشک دوستان را ندارم
بالاخص که
باعث ریزش اشک من بوده باشم
معذرت می خواهم
هر چند که معذرت خشک و خالی دردی را دوا نخواهد کرد
امروز هم باید وجدان درد داشته باشم برای رنجاندن عزیزم
و هم باید اشک بریزم برای محمود

آرش

Friday, October 03, 2003

ياد مادر بزرگ به خير
همين روزها چيزي در موردش مي‌نويسم
من اين را به او بدهكارم

بايد نوشت
آرش

شاد بودن هنر است
شاد كردن هنري والاتر
...
زندگي صحن هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پاينده به جاست
...
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
...
مي‌انديشم
اگر عرق نعنا و عطر دل‌انگيزش نبود
اگر طعم شكلات وجود نداشت
زندگي چيزي كم داشت
...
چه كسي مي‌داند شكلات را كه و در چه زماني اختراع كرده است
برايم نامش را بنويسيد
مي‌خواهم براي آمرزش روحش فاتحه بخوانم!

آرش

نه در مسجد گذارندم كه رند است
نه در ميخانه كاين خمار خام است
...
عروسي پسر عمه محترم هم تمام شد
مبارك و ميمون
سال ها خوش و خرم در كنار هم شاد و سر بلند زندگي كنند
جاي همه دوستان واقعا خالي بود
با نيامدن بيش از نصف مهمانان پانصد خانواري در عروسي شركت داشتند
ولي خوب اين عروسي شلوغ نه تنها باعث اصراف كلي غذا و سير شدن شكم گربه‌ها و خانواده كارگران شد
بلكه فكر كنم باعث شد عمع گرامي به مدت چند هفته از پخت و پز راحت شود
دردسر بزرگ من در تمام مدت عروسي اين بود كه هر كه از كنارم مي گذشت به من يادآوري مي كرد كه ديگر نوبت من است
برخي نيز به خاطر حلقه كوچك در دست فكر مي‌كردند كه نامزد كرده ام و تبريك مي گفتند
در عروسي مفصلي كه بيش از ده ميليون تومان خرج برداشته بود و حدود پانصد خانوار از فاميل بزرگ ما شركت داشتند تحمل اين همه تبريك براي چيزي كه وجود نداشت كمي سخت بود
در اين مملكت نمي‌دانم چرا همه دوست دارند نصيحت كننده باشند
وقتي مي‌گفتم كه اي بابا زن ندارم و نمي‌خواهم كلي نصيحت مي‌شدم
بگذريم
همه شما كه اين را مي‌خوانيد
آگاه و مطلع باشيد كه كل فاميل درويش در پي شوهر دادن اينجانب است
انگار كه لكة ننگ خانواده شده‌ام
...

***************
در مورد دچار شدنم يكي از دوستان توصيه‌هاي مفيدي فرموده بودند
بايد گفت
اي بابا
عزيز من دچار شدن من از نوع دچار شدن شما نبود و نيست
من تمام عمر دچار بوده‌ام
و در ادامه نيز خواهم بود
به قول آن شاعر گرام
پروانه‌اي كه با شب مي‌گذشت اين فال را براي دلم ديد
ديريست
ديريست
...
عزيز جان
تمام گيجي و گنگي اين بنده حقير نيز از همين موضوع ناشي مي‌شود
اين نكته كه بسيار فراموشكارم
اين نكته كه دقتي در انسان‌هاي اطراف ندارم
مدل لباس‌ها را نمي‌بينم
و ...
همه ناشي از دچار بودن است
در صحيفه سجاديه
جمله ايست كه امام شيعيان در حالت سجده مي‌خوانده‌اند
و مضمون آن اينست كه
فضل تو مرا مبهوت مي‌سازد
و احسان تو مرا به تفكر وا مي‌دارد
شايد من نيز سال‌ها مبهوت و حيران در فضل و احسان مانده‌ام
راستش را بخواهيد
هميشه اين شعر در ذهنم مي‌آيد كه
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
آري راستش را بخواهي هميشه دچار بوده‌ام
و اكنون دچار‌تر
فلسفه‌اي ذهنم را به خود چنان مشغول كرده است
كه ديگر نمي‌دانم به كجا مي‌روم
و از كجا سر در مي‌آورم
نه چنان معتقدم كه بگويم مسلمان شده‌ام
نه چنان بي‌اعتقاد كه اعلام كنم كافرم
چيزي در ميان راه كفر و ايمان
در نقطه‌اي ميان دو بي‌نهايت
در حالتي كاملا بي‌تفاوت
در نقطه صفر اسير مانده‌ام
در تكاپو
براي هيچ
براي همه چيز
به دنبال هستي در نيستي
كمال در نهايت نقصان
و تمام چيزهاي متضاد ديگر
...
آري اسير و دچار شده‌ام
دچار ...
****************
تا به حال به اين موضوع اينقدر فكر نكرده بودم
كمال طلبي موجود در من باعث شده است
هميشه به دنبال نهايت‌ها باشم
نهايت ادب
نهايت بي ادبي
نهايت نظم
نهايت بي‌نظمي
و ...
راستش تازگي فهميده‌ام كه وقتي در دو بي‌نهايت قرار بگيري
همة اين فاصله را مي‌پوشاني
خودم را دوست دارم
چرا كه در معرض تمام نهايت‌ها خود را آزموده‌ام
و در هر نهايتي تا كنون موفق بوده‌ام
اكنون نيز در اين ميانه
در نقطة صفر ايستاده‌ام
اين نقطه را از ميان دو بي‌نهايت خود گزيده‌ام
اين نقطه
نقطة پايان است
آنچه همه در آخر عمر بدان مي‌رسند
تجربة مرگ
آنچه ناخواسته و ناصواب
به دليل بي‌سوادي اساتيد و پزشكان اين مملكت تجربه كردم
مرا به اين نقطه رهنمون شده است
عدو شود سبب خير اگر ...
**********
يك شعر باز هم از شاعري كه نامش در خاطرم نيست
چقدر نام شعرا را به خاطر سپردن سخت است و چقدر اين اشعار در ذهن من تازه و جاري
از شاعرش عذر مي‌خواهم اگر به دليل نقصان حافظه خللي در شعر ايجاد مي‌كنم
اين آن چيزي است كه در ذهن من مانده
شايد آنچه او سروده نباشد
...

به خرابات شدم دوش مرا راه نبود
ميزدم ناله و فرياد كسم در نگشود
نيم بگذشت ز شب كمترك يا بيشتر
رندي از غرفه در‌اورد سر و رخ بنمود
گفتمش در بگشا گفت برو ياوه مگو
كه كسي بهر كسي نيمة شب در نگشود
اين نه مسجد كه به هر لحظه درش بگشايند
تا تو در آمده اندر صف و پيش آيي زود
اين خرابات مغان است و در او رندانند
كافر و ارمني و گبر و مسلمان و يهود
گر تو خواهي كه دم از صحبت ايشان بزني
خاك پاي همه شو تا كه بيابي مقصود
...

******************
اگر كسي شعر ذيل را كامل مي‌داند و حفظ است برايم بنويسد
از پيش ممنون
نه در مسجد گذارندم كه رند است
نه در ميخانه كاين خمار خام است
...

آرش

Wednesday, October 01, 2003

آن هنگام که نیستم
خود نوع دیگری از بودن است.
زرتشت
هیچگاه خداحافظی را دوست نداشته ام و همیشه سعی کرده ام از لحظه خداحافظی فرار کنم. آخرین باری که مرجان را دیدم و می خواست خداحافظی کند بحث چنان عوض شد که انگار نه انگار که این آخرین دیدار است. نمیدانم باید گاهی از تردید گذشت و گام در راه نهاد. ÷یش رو هر چند ظلمات هر چند مشکلات باید رفت.

امشب بار سفر می بندم
تهی از هر آنچه می خواهم
پر از خواست های تو
به دنبالت
گرد شهر خواهم گست
سراغت خواهم گرفت
خواهم آمد
سرشار از نیاز
تمامی سرمایه ام را خواهم آورد
قلبی قلب
با تنی بیمار و روحی خسته
همه را در راهت خواهم داد
بی چراغ خواهمت یافت
و آنگاه
نمازت می کنم و نیاز خویش خواهم خواست
امشب
همین امشب
یک امشب را برای نیازت دارم
امشب است که سر بر بالینت می نهم
راز نگفته فاش می کنم
و نیاز خویش می خواهم
هیهات
اگر نیازم بر نیاوری!
که این بزرگ بت کبریایی خود خرد خواهم کرد
و آنگاه بر مزارت
به سوگ خویش خواهم ایستاد

آرش
محمود بدبخت همان پسر خاله سوخته مادرم
وقتی از اتاق عمل بیرون می آمده
در حالتی بین هوشیاری و بیهوشی
از پرستارهای اتاق عمل این سخن را شنیده است که
ای بابا ولش کن این بابا با این همه سوختگی حتما مردنیه!
خودم را جای محمود کخ می گذارم میخواهم پرستار لعنتی را پیدا کنم و
...
اگر دستم رسد روزی ...

آرش

گاهی
حماقت چنان در رفتار آدم ها متجلی است
که
حتی سنگها هم آنرا درک می کنند.

آرش


دیشب حنا بندان پسر عمه گرامی بود
از آن طرف هم محمود پسرخاله مامان که پارسال عروسی کرد
در اثر انفجار گاز در خانه بر روی تخت بیمارستان افتاده بود
برایم سخت بود بعد از دیدن محمود خودم را کنترل کنم
جوان طفلی 66 درصد سوخته بود و با همه دردی که داشت ناراحت همسرش بود
بیچاره
درد خودش کم بود داشت به من می سپرد که به خانمش برسم
برای عوض کردن پانسمان محمود
که پوست سوخته اش به پانسمان چسبیده بود
باید بهش مسکن تزریق می کردند انهم از نوع مخدرش
ولی لعنت به این مملکت
بچه را زنده زنده جلو روی من پوست کندند
چه زجری کشید
بغض کردم و لی گریه برای مرد زشته
لعنت به هر چی مردیه!
برگشتم حنابندان
بزن و بکوب و برقص
یک گوشه نشستم
رفتم قدم زدم بلکه هوام عوض بشه
باز برگشتم
سعی کردم پا بپای اطرافیان شادی کنم
ولی نشد
وقتی می گم پدرم از من جوانتره
به همین خاطره
با کمر دردش بلند شد رقصید
مامان هم با همه اعتقادات مذهبی و ...
بلند شد
بعد هم فاجعه شروع شد
مامان اومد و از احوال پسرخالش پرسید
من هم مشتی راست و دروغ تحویلش دادم
بزرگترین و سخت ترین کار یک پزشک این می تونه باشه که
در بد ترین شرایط برای اینکه اطرافیان احساس بدی نکنند دروغ بگه
خیلی سخته که بدونی چی پیش میاد ولی مجبور باشی برای روحیه دادن به دیگران بخندی
نمی دانم
چرا هیچ وقت سنگ صبور نداشتم
و همیشه این بار رو تنها روی دوش کشیدم
آخر عاقبت این راه خیر بشه
بقیش مهم نیست
***************

راستی دیروز رفتم آرایشگاه
میزامپیلی و ...
چقدر زندگی گران شده
دیگه نمی شه آدم به قر و فرش برسه
باید برای بزک دوزک کردن خودم یک فکر دیگر بکنم
هر چند میمون رو هر چی بهش برسی پری دریایی نمی شه
ولی خوب
با این همه پودر و کرم و ...
باید بشه کاری کرد
آرایشگر خیلی وارد بود
ولی اصلا خط نمی داد از چه کرمی و پودری استفاده می کنه
مثل تمام ایرانی ها دوست نداشت کسی چیزی بداند و یاد بگیرد
....
******************
دیشب خیلی دیر خوابیدم ولی صبح به احضار یکی از دوستان
ساعت هفت و ربع در محل شرکت مشغول کار بودم
همین دوست جایی برایم نوشته بود
به این امید که محبت هایت را جبران کنم!
نمیدانم چرا
ولی مدتی است دچار وسواس فکری در این زمینه شده ام
جبران! جبران چه چیز و در کدام زمان؟
نمی خواهم کسی کاری را که برایش کرده ام جبران کند
ولی دوست دارم دوستانم را در نهایت انسانیت
موفقیت
و شادی و لذت ببینم
پس اگر خواستید چیزی یا کاری را جبران کنید
موفق
شاد
سربلند و
انسان گونه زندگی کنید.
آرش

Tuesday, September 30, 2003

عمو جان تشریف آورده اند ایران
تا
ته مونده ارث و میراث پدری را چوب حراج بزنند
بلکه بشود بدهی خود را در آلمان کاهش دهند.
انگار همین دیروز بود که بنده خدا
تشریف آوردند ایران
هنوز دبیرستانی بودم
چنان مغرور از دارایی
و ثروت
که خدا را هم بنده نبودند
هیچوقت یادم نمیرود روزی را
که ایشان کسر شان می دانستند تا به کلبه درویشی ما تشریف فرما شوند
بازی زندگی خیلی ناجوانمردانه و ظالمانه است
شب می خوابی صبح بلند می شوی
از برج عاج به خاکستر سیاه نشسته ای
بگذریم
این نکته تنها افسرده ام می کند
اما جالب ترین چیز اینست که عمو جان
پسر بچه شش ساله اش آدریان را همراه آورده است
طفلک بچه
تا حالا این همه حیوان در خیابان ندیده بود
وقتی سوار ماشین شد
و رفتیم تا در شهر گشتی بزنیم
به پدرش می گفت این ها چرا این طوری از خیابان رد می شوند
وقتی کسی ته سیگارش را از شیشه بیرون انداخت و چرخ ماشین من از روی ته سیگار رد شد
گفت این آقا چرا ته سیگار روی زمین انداخت ماشیم ما خراب می شود
بچه خیلی محجوب است
جلوی ما لخت نمی شود لباس عوض کند
و ...
نمی دانم
گاه فکر می کنم یک بچه شش ساله به ریش ما می خندد
از رد شدنمان از خیابان تا رانندگی در خیابان هایمان را ایراد می گیرد
از ریختن زباله در خیابان
تا نشستن شش نفر در یک پیکان برایش خنده دار است
وضعیت ایران با فرهنگ دوهزار ساله اش!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چنان خراب است
که یک بچه شش ساله به ریش همه ما می خندد
حق هم دارد
اگر آنها انسان هستند
ما رد شدنمان از خیابان
در حد سگ های آموزش دیده آن ها هم نیست
حق دارد بگوید خنده دار حرف می زنیم
حق دارد به همه ما بخندد
او تا کنون در آلمان روسری ندیده است
پس می پرسد
چرا خانم ها حوله به سر دارند
یک بچه شش ساله آلمانی به ما و به همه ما می خندد

آرش



اگر وقت داشتید
یک سری به اینجابزنید
قول میدهم از خواندن داستان پشیمان نشوید

آرش

روز یکشنبه گذشته
به آخرین ذراتی انسانی وجودم
چنان احساس توهینی دست داده بود
و چنان عذاب آور درگیر مهلکه انتظار بودم
که در هنگام ظهر
از احساس حیوان بودن سرشار شده بودم
تا آن یکشنبه دیر گذر
هیچگاه کسی یا کسانی مانند حیوان با من برخورد نکرده بودند
ولی آنروز
در ارگانی به ظاهر فرهنگی مانند سپاه
چهار ساعت پشت در یک اتاق
منتظر یک امضا
بالا و پایین رفتم
و سر آخر معلوم شد
آنکه باید امضا کند از صبح سر کار نیامده است
به راستی در این مملکت
وقت گرانقدر آدمی چنان بی ارزش است
و آقایان همه را همانند خود چنان بیکار می پندارند
که به خود اجازه چنین رفتاری را می دهند
اگر دستم رسد روزی ....


*******************
دوباره یاسوج
امروز صبح در شهر فستیوال بر پا شده است
فستیوالی تماشایی
چنان که شاید جمعیتی قریب دوهزار نفر را برای تماشا به میدان شهر کشیده است
جمعیتی بیکار
نفهم
خالی از شعور انسانی و ...
آری این جمع برای تماشای صحنه اعدام یک مجرم
گرد آمده اند
یک قاتل
یک ...
هر چه اسمش را بگذاری
یک انسان در پشت آن نام نهفته است
برای رسیدن به تیپ از این میدان باید می گذشتم
تاکسی در ترافیک حاصل از تجمع مشتی احمق و بیکاره
گیر افتاد و آنگاه بود
که متوجه وجود یک جرثقیل شدم
وقتی گفتند به زودی کسی اعدام می شود
چشمهایم را بستم
و آنقدر پلکهایم را به هم فشردم و صبر کردم
تا احساس کنم تمام شد
آری در چشم بستن و باز کردنی
او
آن قاتل
دیگر نبود
ولی وقتی چشم گشودم فاجعه تمام نشده بود
که مردی آویزان در باد تکان می خورد
کدامین انسان با کدامین مجوز و از کدامین مرجع
به خود اجازه می دهد چنین
انسانی را از زندگی ساقط نماید
اگر او قاتل است
تمامی کسانی که در اعدام نقشی داشتند و یا تماشاچی بودند
خود نیز به نوعی در قتل نقش داشته اند

چه بگویم
که دل افسردگیت ازمیان برخیزد
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن سردی سخت شبانگاهان را
که فشانده است به دشت و دامن
....
چقدر سخت است که نام شعرا را به خاطر بیاورم

******************
اگر نوشتن در اکثر اوقات برایم راحتی به بار می اورد و نوعی تخلیه روانی محسوب می شود
گاه ننوشتن فریادی را در من ایجاد می کند به اندازه تمام نوشته هایم
پس بگذارید گاهی هر چند کوتاه
با ننوشتن خویش
فریادی بیافرینم
فریادی هر چند ناخوشایند
از وجودی تیره و تار
فریادی که گلویم تاب تحمل آنرا ندارد
گوش های مردم توان شنیدنش را
فریادی سراسر آکنده از سکوت
سکوتی همه خشم
خشمی از ته دل
دلی سرا پا کینه
...
با این روند به کجا خواهیم رفت
آیا انسانیتی بر جا خواهد ماند.
********************
هر چند همیشه سفر را دوست داشته ام
اما در هر سفری همواره شوق بازگشتم بیشتر بوده است
اینبار که به یاسوج می رفتم
شوق بازگشتی در من نبود
تغییری هر چند کوچک
هر چند نازک
در من شکل می گیرد
او بسیار آرام آمده است
آنقدر آرام که متوجه آمدنش نشدم
خیلی نرم در من ریشه دوانده
چنان که هیچگاه فکر نکردم در من ریشه می گیرد
نمی دانم کی آمده
فکر که می کنم
انگار که همیشه با من بوده است
از ازل می شناسمش
ابدی نیست
با من تا ابد نخواهد ماند
من نیز او را تا ابد نمی خواهم
غریبه نیست
آشنا نیست
نمی دانم کیست
نمی گویم نمی شناسمش
آری می شناسمش
او جزیی از وجود من شده است
سنگینی حضورش را بر سینه ام حس می کنم
وقتی که نیست سنگین تر نفس می کشم
وقتی که هست نفس کشیدن یادم می رود
وقتی که هست من نیستم
وقتی که نیست من نیستم
آری باید بگویم
دچار شده ام
دچار ...
نمی دانم
نه یارای گفتنم هست
نه شکیب نگفتنم
نه می توانم عشقش را فریاد کنم
نه می توانم با غم عشقش سکوت کنم
حال که باید گفت بگذار اعتراف کنم
دچار شده ام
دچار...
و چه دچار شدنی است
آن هنگام که پیری
دچار جوانی طناز و هوس باز باشد
مرا نه یارای رفتن است و نه شکیب ماندن
نه تاب آن دارم که عشق پنهان دارم
و نه جرات آن که عشق عیان
به قول خواجه
دل می رود ز ذستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
...
بگذریم

من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
...
آرش



Monday, September 22, 2003

وقتي آدم منتظر باشد
توانايي تكان دادن پاها بزرگترين نعمت است
اگر تا حالا به فرياد نرسيده ام
تنها به اين خاطر است كه مي توانم پاهايم را تكان دهم

آرش
فكر مي كنم گاهي برخي از دوستان مرا امتحان مي كنند
حال به چه قيمتي
نمي دانند؟
آخر عزيز من
حالا كه بايد يك آدرس پستي كوچك برايم بفرستي
آنقدر اين پا و آن پا مي كني كه
باز دوباره به ياسوج تبعيد شوم و آنگاه
...
امشب نيز گذشت
اين آخرين تجمع ياران گذشته
در كنار آن ميز دلگير شام
در سكوتي سنگين
با دلي گرفته
اين شام آخر
قبل از مصلوب شدن محبتي بي‌بديل
محبتي نه از سر نياز بل از نهايت استغنا
اين شب نيز گذشت
اما
...
دريغ
با خود عهد كرده بودم
هرگز در كسي و چيزي كه فنا شدني است دل نبندم
عهد كرده بودم چونان سنگ باشم
سخت و نفوذ ناپذير
اما
تك تك افرادي كه دور آن ميز بودند
هر كدامشان از غرور و سختي
خداي خويش را نيز بنده نبودند
با اين وجود
محبت خالص و بي آلايش
جاري در رگ‌هاي ايشان
جذبه‌اي در سر ميز ايجاد كرده بود كه
...
افسوس
حاضر بودم براي تك تك آنها از جان بگذرم
هنوز نيز حاضرم از جان خويش براي ايشان مايه بگذارم
كافي بود مي‌خواستند و يا حتي بخواهند
با اين وجود
جان فداي كه توان كرد
آن جمع همگي خود
جانبازند و فدايي
جمع كوچكي كه
دلهاي بزرگشان
از محبت سرشار است
...
آدمي
در مرحله‌اي كه كاري از دستش بر‌نمي‌آيد
جز آرزو حربه‌اي نمي‌يابد
پس
آرزوي
خوشبختي
بهروزي
كامروايي
و ...
بدرقه راهشان
اميد كه تمام آرزوهاشان برآورده شود
و هماره در گذر روزگار سربلند و استوار بر جا باشند
...
روز شادي و خوشگذراني
ارزاني ايشان
هرگاه
در خيل غم
در كوران اندوه
احساس كردند كه شايد بتوانم باري بردارم
با جان و دل
با تمام وجود
اگر اقتضاي زمانه اجازتم دهد
در خدمت به ايشان و كشيدن سهم خود از بارشان
تامل نخواهم كرد
...
هي ديوونه‌ها موفق و پيروز و ... باشيد
هر وقت به من نياز بود پر من رو آتيش بزنيد
كاري از دستم بربياد
با جون و دل
انجام مي‌دم.

آرش

Saturday, September 20, 2003

آهای تمام اونهایی که منتظر بودید یک عمر تا به دراز شدن گوش های من بخندید!
یک خواستگار جدید پیدا کردم
هر چند که ردش کردم ولی ...
به همه هشدار می دهم که به خواستگار بعدی جواب رد نمی دهم
همه اونهایی که یک عمر بهتون خندیدم
به سوپورهای محلتون خبر بدهید
بیایند خواستگاری
خواست گاری!
آرش
من همیشه باید منتظر باشم
انگار خدا هم که می خواست این دیوانه را بیافریند دو دل بود. نمی دانست از روح خود در آن بدمد یا بی خیال شود. چه کسی می تواند قسم بخورد او از روح خود در من دمیده است؟ من که می گویم شاید گل وجود من از دستان او بیرون افتاده باشد و شیطان هم در آن دمی دمیده باشد به همین خاطر هم وجودم از دوگانگی و تضاد لبریز است.

آرش
خواب بودم يا بيدار نميدانم
وقتي كه آمد‏
در را آرام بست
كنارم كه نشست هنوز گيج بودم
دستي به موهايم كشيد
آنقدر نوازشش آرام بود كه آنرا احساس نكردم
حس غريبي بود
تنهاييم را گرفت
وجودش لبريزم كرد
آرام آرام ريشه گرفت
ريشه كه مي‌گرفت
شيرة جانم را مي‌مكيد
وجودش آنقدر آرام در من ريشه گرفت
كه هيچگاه بارش را احساس نكردم
به همين خاطر هم ريشه يافت
اما ريشه در كوير مي‌گرفت
به همين خاطر هم رشد نكرد
رشد هم نمي‌كند
بيچاره
اين هرزه گياه ريشه در كوير گرفته
روزي خواهد خشكيد
اميدوارم جوانمردي
سطلي آب به اين گياه برساند
و جانش را نجات دهد.

آرش






آشتي با خدا

هر چند كينه شتري را در خون خود و با خود حمل ميكنم و لي اينبار خدا كاري كرده است كه بايد بگويم تا اطلاع ثانوي با خدا كنار آمده ام و كفر نخواهم گفت.

آرش

Friday, September 19, 2003

از وبلاگ مرجان خيلي خوشم آمد. يك روز كه نزديك هم خواهد بود برايش شعري مي‌نويسم. به ياد روزهاي ديوانگي و جنون كميته پژوهشي.
بگذريم خوشحالم كه اين دوست عزيز هم به جرگه نويسندگان خاموش پيوست.
آرش
يك سفرنامه كوچولو از سفر شمال اينجا تو بلاگر تايپ كردم و بعد از تايپ پستش كردم ولي نميدانم چرا بعد از پست به زبان لاتين نوشته شد. خوب من هم پاكش كردم. ديگر هم سفرنامه تايپ نميكنم.
آرش

Wednesday, September 17, 2003

دو روزی میشود که منتظر یک شماره عین سگ له له می زنم
یکی نیست بگه بابا خل و چل وقتی حرف دهنتو نمی فهمی این طوری گند میزنی
آخه الاغ تو که حرف دهنتو نمی فهمی بیخود می کنی عرعر می زنی
ولی به خدا من منظور بدی نداشتم
تازه هم به تعداد آدم های دنیا عدم وجود تفاهم و درک متقابل وجود دارد این را من می توانم با منبع و ماخذ علمی به شما ثابت کنم
حالا هم اتفاقی نیفتاده همیشه می توان بار سنگین اشتباهات را به دوش کشید و گفت اگر اشتباهی از من سر زده یا گه زیادتر از دهنم خورده ام بخشش از بزرگان است!

نه داره کم کمک از خودم خوشم میاد همینطوری پیش بره برای خودم جای یکی چند تا نوشابه باز می کنم. هم خوب فحش و بد و بیراه به خودم میدهم و هم خیلی ساده می خواهم با گفتن یک اشتباه کردم ساده تمام گندکاری هایم را ماله بکشم. می دانید بگذارید رو راست باشم این بنده حقیر آنقدر ایده آل گرا و کمال طلب است که به هیچکس اجازه خطا نمی دهد و کوچکترین خطاها را نمی بخشد و انقدر بد حافظه که تا ابد و ابدیت اشتباهاتشان را فراموش نمی کنم حال خودم که گرفتار شده ام در نقطه ای که می خواهم بار وجدان خود را سبک نمایم چه ساده و راحت با گفتن اشتباه کرده ام و گه خوردم ببخشید می خواهم رها شوم. آدمیزاد این جانور دو پا عجب جانوری است. بگذریم ولی بگذارید اعتراف کنم این اشتباه کردم گفتن نهایت بدبختی را نشان می دهد و انتهای بیچارگی را. البته از این مرحله یک مرحله بدتر را هم دیده ام و آن مرحله ایست که بعضی دوستان که می دانند گه خوریشان بسیار گنده تر از دهانشان است به جای معذرت خواهی اقدام به پر روگری و لمپن بازی می کنند. کسی را
می شناسم که بعد از هر افتضاح می خندد و سعی در فرافکنی می نماید. بزرگترین بدبختی اینست که برای فرار از عواقب کثافت کاری خود خود را نیز فریب بدهیم.
نمونه این آدم ها امروزه فراوان دیده می شوند. من بسیار در این مملکت می شناسم! شما چطور؟

یه شعر و انتهای روده درازی برای رفتن سراغ پدری که قند خونش بالا رفته!

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولیست خلاف و دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا بینی بهشت همچون کف دست.
خیام

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
بعد از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
مولانا

این همه نوشته را اگر کسی زیر بخواند به دیوانگی من ایمان نیاره من خودم به دیوانگیش ایمان می آورم سه سوت

آرش

Tuesday, September 16, 2003

انتظار خیلی سخته!
به خصوص اگر نتوانی پاهات را تکان بدی!

آرش

اگر برای نوشته قبلی عنوان نگذارید و زیرش یک حضرت مهدی یا چیزی شبیه آن بگذارید آنگاه
...
فکر کنم فهمیدم نصف بیشتر اشعار عاشقانه را چگونه می توان به پول نزدیک کرد.

روزگار غریبی است نازنین!
آمدنت را انتظار کشیدن،
بودنت را حس کردن،
عطر جانفزایت را بوییدن،
گیسوانت را شانه کردن،
رقص و کرشمه ات را دیدن،
درکنارت آرمیدن،
لبانت را چشیدن،
آهنگ موزون گامهایت را شنیدن،
راز چشمانت را خواندن،
با تو بودن،
با تو ماندن،
مرا آرزویی بیش از اینهاست،
بی تو در تو غرقه گشتن

آرش
بعد از یک عمر سگ دو زدن و کار و سربازی امروز خبر مرگم می خواستم برم شمال که تو دو تا عروسی شرکت کنم. دیگه داشتم از زور کار و بدبختی کم کمک خل می شدم!. یکی بغل دستم میگه خل بودی عزیز! باشه هر چی ایشان می فرمایند و لی خوب نمیدانم چرا زندگی همیشه سر ناسازگاری دارد. امروز هم باید بروم داخل سه جلسه بنشینم و به جای فکر به مسافرت اول کارهای ناتمام را تمام کنم و بعد اگر رسیدم به خانه بروم و لباس بردارم اگر نه همین جور ناجور بلند شده به شمال بروم. چشم این چیز تازه ای نیست من همیشه ناجور بوده ام. راضی شدید. اصلا می دونی چیه! ما ناجور به دنیا اومدیم داش! ناراحتی با ما نگرد.
...
با ما منشین اگر نه بد نام شوی

بگذریم نمیذارن که هی نشستن انگشت می ذارن رو اعصاب آدم و انگولک می کنن نمیذارن آدم کمی بنویسه.
چند روزی در خدمت نیستم و در مسافرت این وبلاگ را تعطیل می کنم. بر که گشتم شروع می کنم ببینم چه پیش می آید. میگن هر چه پیش آید خوش آید عشقی! دم و عشقست.
در طریقت هر چه ÷یش سالک آید خیر اوست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

آرش
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود،
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود،
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر،
آری شود ولیک به خون جگر شود،
...

به قول عزیزی این نوشته را می نویسم چنان که کشتی شکسته ای نوشته ای به بطری نهاده به دریا اندر اندازد. حکایت اینترنت ایرانی هم حکایتی است بس عجیب . از پارسانلاین که من از ایشان اینترنت تهیه میکنم نمیتوانم به سایت وبلاگ خود یا هر وبلاگ دیگری سر بزنم و خود نمیتوانم نوشته های خود را به انصورت که دیگران می خوانند بخوانم بلکه انها را در سایت بلاگر آنهم با کلی زحمت و سختی مطالعه می کنم به همین علت هم از شما پوزش به خاطر اشتباهات املایی و انشایی می خواهم.

Monday, September 15, 2003

خواستم برای خدا بازم بنویسم
ترسیدم به جرم لا مذهبی و کفر گویی بلایی سرم بیاد
دیدم هنوز جوانم و جویای نام
از مرگ هم می ترسم
آنهم از نوع سنگسار و امثالهم
به همین علت سکوت می کنم
سکوتی سراسر فریاد
سکوتی مثل این صفحه سفید







































آرش
ظلمات شبانه،
دختری همه ناز،
آغوشی از عسل،
آتشی به نام لب،
اندامی موزون،
چشمانی همه پر ز شهوت،
گیسوانی همه بند،
یک جام شراب،
نوای موزون موسیقی،
هجوم خواب،
موضوعی پیچیده چون هوس،
و ...
همه باعث می شوند تا
چنان فکرم مشغول شود
که ترا هم فراموش کنم
نازنین.

آرش

يك بحث مردانه!
چرا من نمي‌توانم به پدرم كه اين همه مي‌پرستمش بگويم دوستت دارم؟

و هزاران سوال بي‌جواب ديگر
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم مي‌خواست كفر بگم ولي نمي‌دونم چرا مي‌نويسمشون كه مدرك كتبي باشه.
اگر دستم رسد روزي ...

شما رو نميدونم ولي اين ديوونه اون دنيا كه برسه به جاي سوال و جواب به خدا قراره گير بده! چرا، به اين دليل كه اين خداي خوب و منصف و ... كه هر چي صفات خوبه بهش نسبت مي‌دن اين همه آدم آفريده خوب دستش درد نكنه ولي ما رو واسه چي كرده لاي اينا؟ اگر ما آدميم چرا سيم كشيمون عوضيه؟ اگر نيستيم چرا قيافمون آدميزاديه؟
ما خودمونم تكليفمونو نمي‌دونيم. اگر قراره آدميزادي رفتار كنيم ما هم بزنيم تو نخ عرق و سيگار و سكس و .... مگه ما چيمون از اين عمله اكله‌هاي تو خيابون كمتره. وقتي صحبت دختربازي و اين جور حرفاست سرمون به كار گرمه. وقتي صحبت كارو ميكنن، فكرمون به بهتر شدن اونه. خلاصش هر كاري مي‌كنيم راضي نمي‌شيم كه نمي‌شيم. انگار كه همش بايد بدويم كه شايد يه روزي كه معلوم نيس اصلنش زنده باشيم يا نه اوضاع بهتر بشه. تازشم معلوم نيس اگر اوضاع بهتر شد اونوقتش راضي بشيم يا نشيم.
همة اين نارضايتي هم تقصير اون خداي عادله. ما كه نفهميديم عدلش چيه و چه فينتيه. يكي مثل اين مش ممد عملة بغل دستي با داشتن يه ماشين و يه خونه و يه دو جين دختر و دوست دختر و امثالهم راضيه و فكر مي‌كنه دنيا رو بهش دادن. يكي هم مثل ما دنيا رو كه بهش بدن ميفروشه ميره خارج. آخه عدل خدا كجاست كه ما هم با اين جماعت يكي شديم نميدونم. فقط اينقدر مي‌دونم كه اونا اكثريت دارن و ما تو اقليتيم پس اگر اونا آدميزادن ما يه چيز ديگه‌ايم. اسمشو بذاريم ايلااولا. خلاصش بگم من تو اون دنيا مدعيم. از خدا هم شكايت دارم. يه قاضي خوب پيدا كنيد به خداتون هم بگيد يه وكيل خوب بگيره. اين دعوا دعواي مردانه‌ است. بهش گفتم شما هم بهش بگيد: بگرد تا بگرديم.
اينه ديگه
...
درس ادبيات!؟

بگذار صريح بروم سراصل مطلب. بحث، بحث ادبيات است هر چند كه بي‌ادبانه آغاز مي‌شود.
ببينيد اين بحث خيلي جدي است و بايد به آن رسيدگي بشود.
من كشف كردم، هر چند نفر اول نبودم، كه كلمات مركبي مثل كـ... شعر، كـ... مغز،‌كـ... ميخ، ‌و ... اصلاً هم بي‌ادبانه نيستند. پيشوند كـ... در اين كلمات پيشوند فراواني است و نشان دهندة اوج و شدت موضوع مي‌باشد. مثلاً كـ... ميخ يعني خيلي خيلي ميخ و قص عليهذا.

استاد ارجمند جناب آقاي دكتر شريعتي كه خيلي از بزرگترها و يك نسل قبل از ما اسلام و دين و انقلاب و خيلي چيزهاي ديگر خود را مديون او مي‌دانند و هر كدامشان كتاب‌هايش و نوارهاي سخنرانيش را دست به دست مي‌كردند، در كتاب معظم كوير خود كه من به شخس بسيار آنرا دوست دارم و برخي از قسمتهايش را بيش از چند بار خوانده‌ام مدعي شده‌اند كه دوست داشتن از عشق برتر است.
من نه خود را درسطحي مي‌دانم كه به ايشان خرده بگيرم و نه قصد توهين به ايشان را دارم ولي معتقدم كه ايشان در اين مبحث درگير بازي با كلمات شده‌اند و اين تمايز تنها بازي با الفاظ است. من معتقدم كه عشق‏‏‏، دوست داشتن‏، مهر ورزيدن،‌ علاقه داشتن، و ... همه الفاظي هستند كه يك اصل را نشان مي‌دهند. من معتقدم عشق و يا هر يك از كلمات بالا همگي يك چيز را نشان مي‌دهند و خود مراتبي دارند به عنوان مثال ما همگي به پدر و مادرمان عشق مي‌ورزيم. مادر به فرزندش عشق مي‌ورزد. همسر به همسرش عشق مي‌ورزد. كافيست كلمات عشق ورزيدن را با دوست داشتن عوض كنيم باز هم همگي جملات يك معني را القا مي‌كنند. اما نوع عشق ورزيدن به فرزند با عشق ورزيدن به پدر و مادر و يا همسر متفاوت است. عشق به وطن با عشق به فرزند تفاوت دارد. همة اينها ريشه در يك چيز دارند. هر چند در آوردن مثال زبان خويش را الكن مي‌دانم و معتقدم با اين مثال‌ها نتوانسته‌ام شما را راضي نمايم كه عشق ورزيدن با دوست داشتن يكي است اما معتقدم عشق مراتبي دارد. عشق با احساس نياز آغاز مي‌شود و اين نياز بعد از مدتي در صورت بلوغ و ريشه يافتن به فنا ختم مي‌شود. انسان بالغ كه به مقام فنا در عشق برسد آنگاه مي‌تواند ادعا كند كسي را دوست دارد. مادر حاضر است از زندگي خود براي فرزندش بگذرد و خود را فنا نمايد و از جان خود بگذرد. اگر كسي به اين مرتبه برسد نامش را هر چه مي‌خواهيد بگذاريد، بگذاريد، او فنا شده است ديگر برايش چه فرقي مي‌كند. او دنبال نام و ننگ نيست، از هر چه به او وجود دهد گريزان است و به همين علت نامي نمي‌جويد. او را بايد يافت. كسي را كه نيست!. نيستي مقامي است بسيار بالا. هر چه را كه هست مي‌شود در چهار بعد به زنجير كشيده‌اند و او محدود به اين چهار بعد است. مي‌توان از او طول را گرفت تا نابودش كرد. مي‌توان در زمان محصورش نمود. ولي با آدمي كه نيست چه مي‌توان كرد. چگونه مي‌توان به بندش كشيد و رامش كرد. همين مقام، مقاميست كه از آن به استغناء نام مي‌برند. او بي‌نياز شده است و در معشوق خويش فنا گشته است. اين همان مقامي است كه رياضت مي‌طلبد و در مسير گمراهي به همراه دارد. گذر از اين ظلمات زخم‌هاي فراوان بر جان به جا مي‌گذارد و داغ بر دل. اين بلوغي است كه پير مي‌خواهد و پير مي‌نمايد.

من هنوز پير نشده‌ام
جماعت سوداي جواني به سر دارم
من هنوز نيست نشده‌ام
دوستان خيال هستي در سر مي‌پرورم
من بي‌نياز نيستم
اما هر چه هستم
در پي نياز نيستم
خامم هنوز
سوداي سفر دارم
پختگي و بي‌نيازي و نيستي را
در دوردست‌ها
آنسوي افق
در خواب ديده‌ام
...
آخر اين هفته دو سه روزي به استراحت و شادي تو دوتا عروسي جاي يكي مي‌گذرد. اميدوارم دوستاني كه تاهل پيشه مي‌كنند موفق و مويد باشند. بالاخره جايگزيني من براي رفتن به ياسوج هم به حقيقت پيوست و فكر مي‌كنم خيلي كه دوام بياورم تا آخر هفته يا اوايل هفتة‌بعد تهران باشم بعد از آن هم بايد كوله بارم را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم و از كوره راه به سمت سرنوشت بروم. اين اسير سرنوشت بودن ما هم دنيايي شده براي خودش كه فكر مي‌كنم در نهايت ما را غرق خواهد كرد.
گاهي فكر مي‌كنم گوشه نشيني و خلوت گزيدن بهترين كار در دنياي امروز است ولي هميشه از فراموش شدن و در خفا ماندن مي‌ترشم به همين خاطر هم هست كه بيشتر اوقات عليرغم تصميم گرفتن به گوشه‌گيري و سكوت همگان مي‌بينند كه ميدان دار و سردمدار حركت و شلوغي هستم.
آرش

Sunday, September 14, 2003

گاهي نزديك شدن لحظة جدايي از جدايي دردناك‌تر مي‌باشد.
ديشب داشتم احساساتم را مرور مي‌كردم و خط بطلاني بر آرزوهاي محال خود مي‌كشيدم. نمي‌دانم چرا ولي هميشه دنيايي كه ما در ذهن خود براي خويش و اطرافيان خود ترسيم مي‌كنيم بسيار بزرگتر از دنياي واقعي بيرون است. گاهي مي‌خواهم هر چه كه دارم حتي زندگي خود را براي پيشرفت اطرافيان فدا كنم. بزرگترين نكته اينست كه در لحظة فدا كردن زندگي است كه تمام مشكلات آغاز مي‌شود. به قول پير خرابات ما
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد

مثل اينكه اين سياه رويي هم بزرگترين مشكل موجود اين بندة حقير شده و از آن گريزي در حال حاضر نيست. ايكاش ما انسانها هميشه هماني بوديم كه ادعا مي‌كرديم ولي متاسفانه اين طور نيست و به همين علت شايد باشد كه بيشتر اوقات دوست دارم اصلا نباشم تا اينكه حضورم بعدها به علت همطراز نبودن با ادعاهايم ترك بردارد و سياه رويي برايم بماند.

اندكي محبت،
كمي شراب،
و يك آغوش گرم،
عشقبازي و ديگر هيچ،
اگر فراهم شود،
آنگاه ...
چيزي براي گفتن نيست

بازم پاهام را آتل گرفتم به دليل سقوط يك قالب يخ بر روي مچ پا

به قولي
ديگه اين قوزك پام ياري رفتن نداره!
...

آرش
تَه اين كوچة بن بست
زير اون درخت بي بار
يادگاري مي‌نويسم
...
ياد روزهاي گذشته
ياد ناز با تو بودن
ياد عشق، با تن خسته
با تو بودم بي تو بودم
بي تو هستم با تو هستم
راز زندگي همينه
بودنش عين نبودن
...
خواب ناز تو مي‌بينم
روي ناز بالش خوابم
تنهايي رفتي از اينجا
تنها كرديم و اسيرم
...
پر پروازت نبودم
ساز آوازت نبودم
قد طنازت نبودم
رفتي و كردي ذليلم
...

ميگه عاشق شدي، آخه عاشقي تو قرن ماشين و آهن، تو قرن اينترنت و فضا و ... ديگه معني نداره!
ميگم ديوانه‌ام، ديوانه نديدي! آخه جونم تو دنيايي كه همه ديوانه‌ها جمع شدن ما هم اينوري افتاديم!
ميگه ديوانگيتم نوبره؟ آخه آدم! تو رو چه به ديوانه بازي اين كار مال آدم‌هاي شكم سيره! بشينن ... شعر بنويسن، از عاشقي بگن، و كوس و كرنا راه بندازن كه آهاي ما هم هستيم!
بهش ميگم عزيز من! ما هم هستيم، ديگه چيه! "ما اصلاً در اين ميونه نيستيم"! از اول هم نبوديم! نوبرشو هم نياورديم كه چيزي كه فراوونه ديوونست. مي دوني چيه اما اين ديوونگي عالمش سواست.
ميگه ديوونه ديوونست همين و بس. ديگه انواع نداره. تازشم اگر ديوونگي هفتاد نوع شناخته شده باشه اين مدل تو از هيچكدومش نيست راست و حسينيش ديوونگيت يه چيزيش مي‌لنگه.
بهش ميگم دِ آفرين همينه! ما هم كه گفتيم ديوونگيمون فرق مي‌كنه. ماشا... خوشم اومد چيز فهم!
ميگه آخه خل و چل بعد از شهريار كه پزشكي رو ول كرد و زد به عاشقي و شاعري بايد چشممون به تو روشن باشه.
ميگم: به شهريار توهين نكن هر چند كه سر پيري ر.. ولي خوب آدم حسابي بود
ميگه تو نيستي؟
ميگم: نه بابا! يعني تو منو آدم حسابي مي‌بيني! اگر ميتوني بنويس من آدم حسابيم تا ...
ميگه: معلومه كه نمي‌نويسم! آخه خل و چل سر و وضعتو، لباس پوشيدنتو، نگاه كن. آدم حسابي كه اينجوري نيست.
ميگم: قربون آدم چيز فهم. بابا شما كه آدم حسابي هستي دس از سر كچل ما بردار. بذار به درد خودمون باشيم و بميريم. بذار يه گوشه تنها بمونيم و بپوسيم.
ميگه: برو گور تو گم كن، اينم از بخت من سياه بخت، كه يكي هم پيدا كردم آدمش كنم تو زرد از آب در اومد.
ميرم و گورم و گم مي‌كنم. با اين حسرت كه ايكاش آدم مي‌شدم.

آرش

Saturday, September 13, 2003

خواب تو را ديدن،
در كنارت آرميدن،
بي تو بودن،
با تو بودن،
سر به دامانت نهادن،
راز گفتن،
سر شنيدن،
دل سپردن،
دل بريدن،
از خود و از تو گسستن،
بازگشتن،
خواب تو
...

اين همه خود آرزويي است،
آرزويم را برآور

آرش

Tuesday, September 09, 2003

يادش بخير وقتي
يادت هست وقتي
دستم را در دست گرفتي
لبم را بوسيدي
برايم ترانه خواندي
از عشق گفتي
از مهر نوشتي
گوشم در آن زمان نمي‌شنيد
چشمانم ترا نمي‌ديد
فكرم تو را نمي‌خواند
روحم ترا نمي چشيد
عطر وجودت در جام وجودم نمي‌پيچيد
آنروز ساغر لبهاي تو
عطش نابودة مرا سيراب نمي‌كرد

امروز كه از احساس پر مي‌شوم
امروز كه عطش كوير پيرامون مرا مي‌سوزاند
اكنون كه نوازشت را متكديم
اكنون كه ترا مي‌جويم
رفته‌اي
دور از من
آنروز تو نياز من بودي و من ناز تو
اكنون كه من سرا پا نيازم
نازت نيست
بگو اينك بگو
هنوز روي نيازت هست!
....

آرش
A Car!

من دارم عكس گذاشتن تو وبلاگ رو امتحون مي‌كنم. الان هم يه عكس تو مايه‌هاي عكس‌هاي رو حوضي محض خنده مي‌خوام بذارم تو وبلاگ
زت زياد

Monday, September 08, 2003

يك صبح سرد و صاف زمستان بود
...
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدي و نشستي
چون خيره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شكستي
من شرمناك ماندم و آنگاه
گلبرگ نيم خند تو پژمرد
مي خواستم بگويم ... اما
آن خواستن درون من افسرد
دست ترا فشردم و گفتي
فكرش مكن كه دستم گرم است
شايد تويي كه سردي و
...
آنگاه
ديدي كه مات ماندم و رفتي
رفتي و روزها سپري گشت
بي تو گريستم
بي تو گداختم
اينك
من سرد نيستم
اينك
اين عشق ضربه خوردة عاصي
بيزار از آن دو لحظة ترديد
بيزار از آن دو لحظة شرم است
اي دور مانده از من
آيا هنوز دست تو گرم است؟


ساده بودن، ساده زيستن
ساده ماندن و ساده گريستن
سادگي آن دخترك روستايي
سادگي زندگي در تنهايي
ساده بودن را دوست دارم ايكاش
...



راستي ياسوج از چهارماه قبل تا حالا تنها تغييرش اين بوده كه خانه‌هاي 40 سال قبل را كه سازماني هم بود سازمان زمين شهري تصرف و تخريب كرده الا آسايشگاه زندان مانند ما را
دور تا دور آسايشگاه زمين خالي شده كه چون مركز شهر هم هست كلي گران مي‌فروشندش. اين سازمان زمين شهري هم خوب مي‌داند چگونه پول در بياورد. آميدوارم پول به جيب آقايان نرود

Sunday, September 07, 2003

تصميم گرفته‌ام تغييراتي در سيستم وبلاگ نويسي خودكم پديد بياورم. اگر عمري باقي بود و دستي به قلم در آينده اين وبلاگ را به فارسي مي‌نويسم و وبلاگ ديگرم را به انگليسي. حس غريب و قريبي به من ميگويد اندكي جلوتر اتفاقات جالبي در انتظار است. اميدوارم و مطمئنم كه خير است. در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

بگذريم! بوي غريبي در نزديكي به مشام مي‌رسد. باز هم حلوايي در راه است. شايد به خاطر نامزدي آيدين كه امروز شنيدم اينقدر حس غريبي دارم
مبارك است ان شاء ا... و
فكر مي‌كنم با اين وضعيت تو ياسوج تنهاتر از قبل باشم

دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل
كجا دانند حال ما سبك بالان ساحل ها
آخرين كلام‌هاي قبل از رفتن
طاقت ماندن در اين سراي به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه به در شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
اشك و تب و تاب و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر غمخوار
...
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز بادة پر جوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار
‏‏‏‏‏،،،
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گر چه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار
،،،
اي نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي، يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز، يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ، يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار، يا نگهم دار
...
سلامي دوباره!
انگار برگشتن از پادگان اصل بازگشت به زندگي شده است. امروز بعدازظهر مي‌خواهم بروم ياسوج به سلامتي تا بلكه با يه دختر لر آشنا بشم و ... خوب مي‌دونيد اينه ديگه دنيا تا بوده چنين بوده
پس تا اطلاع ثانوي من مرده محسوب ميشم مگر اينكه خلافش ثابت بشه
عزت زياد
آرش

Sunday, August 31, 2003

THank you so much Artmis for your congratulation to me.
Arash
I can not type farsi in here and this is awful. Sometimes you can not say your feelings in foreign languages. I do not know how I can set my Windows for farsi language here at home. It is shameful that I do not know when I should go for yasouj. I try to enjoy being here but I know deep in my heart that I must leave for yasouj.
Arash

Sunday, August 24, 2003

I 'm standing here in a total different view point. I do not know what will come next. It is to hard to wait for something that you do not know what it is and when it comes. There is something suspicious coming but what and when you can not say. There is a sense inside me that puts my functionality below zero. I really do not know if I should go to yasouj or I shpuld stay here. It is too difficult for me to sit and watch. I should stand aside passively and watch what will come next. In next few days there comes some news and I can understand what should I do. Going again to yasouj is something like putting me in grave. Again I will be dead for sometime. It is good news for my good friends I know.
Arash
I can not be available for month(s) and I hope I can surf sometimes from where I can not imagine. There were no Internet station in yasouj 4 month ago and I do not know what can I find there now. I'll be here till they send someone in place of me and then I must go to yasouj.
Arash
I'm home again. There is another striking news. I will go back to yasouj and I should remain there for 7 month. It is the most recent news about my military service. I do not know how should I respond to this. There are many things in the world that can happen and we can not do anything for them. God saves me cause I need it. I do not know why when your life turns as regular the situation changes so that you can not hold up yourself! I need your prayer to survive this new situation.
Arash

Monday, August 18, 2003

Gof saves the queen. You know that was so strange that the big guy wanted to see me. Nabil insisted that he missed me so much. I do not know what to say the only thing I wanted to say is that "God Saves the queen". I'm home and the day of women and Moms in Iran was last night. Shame on me I was out till 23:00 and I did not buy anything for mom. I hope I can buy some stuff! today that I really do not know what it will be like. Again for a dear one I'm late. Shame on me. Lets say I hope the best for all women and all human beings. I need real and so bad punishment but I can not decide on its quality and quantity. I will anounce you later on.
Arash

Sunday, August 17, 2003

I came back from my military base. It was strange that someone like Nabil cvalled me. I really can not understand him. I do not know what to do with him.

Wednesday, August 13, 2003

It is wednesday again and I must go to military base. I'm happy that last week was so good and I had the chance to speak with my dear friend. Wish her best things and if I were in her shoes I whould startes my chance to stay there.
Arash

Sunday, August 10, 2003

You know why I develope 3 blogs at a time? It is because each blog shows one aspect of me and at all you can find my conflicts in these three blogs.
Arash
I'm back in city and live like human beings. It was a bad weekend with a little bit studying and a lot problem with guys around me. It is too hard to live with foolish persons and wann be smart. It makes me mad. The foolishness in the base is killing. They run out off soap and this make an epidemic condition of diarrhea. It majes me mad that they do not pay 100000 Tomans for soap and they pay milions for other things.
Arash

Tuesday, August 05, 2003

Today I am ready to go for military service. I 'm going to a base and live there for 4 days. In this 4 day I have so little or almost no access to life outside. It is too hard to be in an isolated place with people who I think are not normal. This 4 days a week service for free is too hard for me but it is a time to be alone. Loneliness is a bless sometime that you can explore and manipulate yourself. It is so good for me to change and I should appreciate this. Let me say thank God for such a bless. I hope there become some stronger and more determined person. Artmis has dropped me some offlines and said that she would try to stay there in US. I wish you best things and I wish life brings you all expected and wanted matters Artmis. Good luck and try your best for the things you think about and you become determined on them.
Arash
I 'm here so tired but confident of myself. I know myself, my problems, my bad and good things. I'm working on myself to make a better and better self. I hope for a better person to come out of this one and I'm trying hard. This is a big fight as I said and I'm going to go through difficulties ahead. I need you and all my friends to pray for me, I really need this. When the time came for newly shaped and made Arash to come out you will find, there is no Arash left.
Arash

Monday, August 04, 2003

I do not know what I should say. You know sometimes you find out there is something wrong within yourself. You know the exact problem, You want to solve it, but there is something stronger than you and it is you. There is a big fight inside me and I should kill myself within. Each side wins there is a loser left who is me. It is a big paradoxical problem. I'm the winner and the loser of a big battle but I hope for the good side (The side of the light) to win. I will kill myself for this side believe me.
Arash

Sunday, August 03, 2003

I can not again access to the blogs. I can not read any blog hear again but It is fortunate that I can write one. I do not know why they do not block the source maybe they want to know how we think. It is forbidden for us to access to the thoughts of others but they must know what we think.
Arash

Wednesday, July 30, 2003

You know there lies conflicts beneath and I bound to live in silence. The duality in me is the battle between a satan and an angle. I do not know who will win but I hope for the darkness to come to an end. I try my best to become better and improve but it is so hard to fid why for what you do. The conflict lies there and exist. This is my problem and I should solve it within myself then I can be good enough to call you and others my friend.
Hafez said "PAK SHOO AVALO PAS DIDEH BAR AN PAK ANDAZ".
Arash

Tuesday, July 29, 2003

I want to type Finglish.
Mordab Salhast,
Amajgah neizeie sorkhe toloeha,
Aeeine dare partove zarde ghorobha,
Naghsh afarine chehre e mah o setareha,
chashm entezare rizeshe ehsane abrha,
sili khore saboore savarane badha,
hasrat kashe taravoshe joshane cheshmeha,
Aramgahe rooshan e toofan yadha,
Abeshkhore nahani khokan o gorgha,
doshnam nooshe sarzanesh e gonge sakhrehast.
Mordab,
Salhast,
ke aram o bisedast.

Nemat Mirzazadeh, (Sohori).
I have found a new philosophy. I promised to myself to keep it for myself but I think I should publish it for you baby. We all human beings are like a body. There are different type of cells in a body like different type of humans. The worth of each cell differ from the other. There are brain cells, stem cells, Muscle cells, and other. Some of humans are like brain cells and some like muscle , etc. Muscle cells can be like workers, Brain cells I am not sure maybe inventors, .... You know in the big society no one is important but the whole is important. We make a body but there is no one so special. I find out that with or without us the life of the body goes on and maybe I can say that God is the whole body. He can see the whole system and he knows each cell. We all live and die like the cells of the body. Our worth differ but we all are from the same root. I think that we should play our role and we should perform it in the best way.

Monday, July 28, 2003

Hi,
Another day started. I have done so many good things yesterday and one was going and visiting Kaveh. Meeting a good friend always give some energy to me and among many good friends Kaveh is something special. Dear Kaveh God bless you for being there and for giving out energy. I think every of us need at least one good friend that can rely on him and know that in every moment there is no there is no profit in friendship except being with eachother. Passing time with happiness and forget all your worries and horrors. It is the most blessing side of friendship.
Arash

Sunday, July 27, 2003

Hi,
My mood is low again, I was happy that I can hear from a friend but now after 4 days in a military base I only sit here with no message. I think some days are hard but they are not hard enough to broke everything.
Arash

Tuesday, July 22, 2003

Hi, I hope all things go the right way nowadays. Think globally everything went on right that we are here now. I think there is a hand behind many things that saves us.
Arash
Hi,
The world is somehow strange nowadays. I feel so bad, I smell bad things go to take place in here. I have bad taste of future. I need you my friend. I need you to hug me baby. I have the feeling of a remainder. A remaider of a big war who lost his everything even his humanity. I think they make us to loose everything. I think they bring up us like this with no hope, no love. I should tear this out. I wanna love, I wanna be loved, I wanna shout out, I wanna wish. I want to dream for a life without dictatorship. I dream for a freedom. Yell out.
I wanna love baby. I wanna be loved too.
Arash

Sunday, July 20, 2003

You know I came back from military base today. Nobody has heard of me for 4 days. Everybody was anxios about where I was. They think something wrong must have happened. Ofcourse there was something wrong. There was a camp for Basij there and it made me to go beside a river. The worst thing was that my mobile set went off and I just feel some freedom. Free from everything I was alone. Standing lonely beside a river every thing aroud is strange. I was a stranger there looking from far distance, To youngsters who come to play. They play with the weapons and I just wanted to pray. Pray for freedom, for a life without guns. It is a big dream but we can call every year the year of love and freedom except war.
Arash

Wednesday, July 16, 2003

I must go to my military base! It is awful but I find again myself alone. I can think about myself. I think I must abandon this country for where and when I do not know.
Arash

Tuesday, July 15, 2003

I should go out of this body soon!
I should try to have that moon!
Get freed from my chain
I can give light away to abate some pain
Love is true my dear,it is
Come with me to see it with ease,
It is something like pain baby pain
when you have it you lost some gain
You will find out at last some day
That you fall in love and should pay
For both side the price is so high
You should share it, but in tie
we will love eachother for ever
and we will end it never
............


I do not know what I write really!
The writings of a fool.

But I love my madness and foolish attitude and behaviour.
Arash

Monday, July 14, 2003

I must study harder. I t is too hard for me to keep up with the world's up to date science. I'm working many hours in front of Net and surffed on. I think it is a big world to discover. After a night with my dear friend, I had many thoughts and feelings deep inside. I think I should be more considerate and I should try not to be worry about the situation out and about the future. I think God will give everybody what they expect. I think my friends are the best sources God gifted me and that I can trust them and they can trust me is the core of our friendship. Let say thank you The Great Great Almighty God for all gifts you gave us. Nowadays despite my busy situation I find some time to think about past and future. I find out that we should live in present but considering past and future both. I have had many friends that I want to have information about them and I want to find them even if we have nothing to say. I think I find some of my dreams that I want to follow and make them come true. I want to change, change myself and my world. Lets begin with study now. HEY GET UP BOY.
Arash
Hi,
Let me say that I wish I could survive and do not get lost. You know it is so hard to write three weblogs and study and WORK and be a soldier. I hope the damned military service ended soon but it will last till Feb 2004 (End of This Iranian Year). I'm so determined about future now and I think I know what I want to do at last. I'm studying a bit harder this days and I hope I can be ready for a big war at the last of this year (Jan 2004). You know I find out that I love medicine and when I visit patients I get energy from them. I get so happy when I can determine the problem and I can suggest a solution. But unfortunately I find out that our today's medicine can solve so little that I can say we just solve nothing. Believe me or not I get tired of this situation and I think we need to improve!!!! but to where and how H DO NOT KNOW!!!!. God bless those who say such general sentences.
Arash
YELL OUT FOR SUCH A FOOL LIKE ME!

Friday, July 11, 2003

I started to study at last! You know as a medical doctor it is a pitty to say I will start studying. All medical doctors should study medicine regularly but here in Iran the situation is a little bit different. I'm happy that I started to study at last and I hope I can continue it forever.
Arash

Wednesday, July 09, 2003

I should be so busy with my studyings but I can not read a word. My senses is out of my control. I do not know which is more important and basic to make this situation for me, passing away of iranian twins and foolish behaviour of world doctors, or the 8th of july. I 'm somehow depressed today. You know I think I need you my friend here beside me, to encourage me. I need a hand to keep my hands in and help me with my worries.
Arash

Tuesday, July 08, 2003

Hey A shout out for those doctors do nothing except killing patients.I'm tired of doing medicine for the ease of patients and against them. All drugs have side effects and all operations have post operative outcomes. I do not know who said to us to seperate the Iranian twins.
Yell out
Hi,
I'm too lazy in writing my opinions but I think I enjoy this way of writing if I have the chance to write. Let me start with the situation out there in the streets. I think the way which university students taken is somehow wrong although it is better than nothing. They have rights to say what they wanted but they should keep their calmness and use their mind to get it.
It is enough for now I think the only thing I learned well is too keep my thoughts in mind and for myself and for that it is too hard for me to write.
Arash

Monday, April 28, 2003

I'm in Tehran now and I hope that I get the chance to improve my weblogs

Monday, April 07, 2003

!���� ����
�� ������� �� ���� �� ��� ��� ������ �� ���ǐ ���� ��� ��� ������ �� ���ǐ ����� �� �� ����
I know that till I have enough time to learn about this weblog action and To post regularly many of webloggers will give it up.
I hope U enjoy the future coming weblogs and I hope I can upload music and pictures here.
Till that day
Arash