Thursday, February 19, 2004

سرشار از احساس بودن
سنگین از وزن خویش
پای آبله در حرکت
به سمتی که سمتی نیست
به کدامین انتهای خوشبخت
به کدامین سوی این قله
نظر داری؟
نازنین!

آرش
بابا این همه کج اندیشی
باز من یه چیزی نوشتم
ببینم من اینقدر رو دست همه شما باد کردم
که همه منتظر عروس شدن من موندید
به خدا من به یه بابایی قول دادم تا عید سال دیگه به فکر ازدواج نباشم
حالا همه شما هی دنبال شوهر دادن من هستید
مگه کار زندگی ندارید
به من گیر می دید
اگر می تونید خودتون یه فکری به حال خودتون کنید
به قولی کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی
من مشکوک می زنم
ولی نصفش فیلم بازی کردنه

آرش
همیشه در خانه بودن لذتی هست
وقتی از راه می رسی و پر از رخوت سفر هستی
لذت رسیدن چنان سرشارم کرده بود
که در نهایت خستگی خوابم نبرد
من تهرانم

آرش

Friday, February 13, 2004

مدتی بود که می خواستم بگویم
مدت ها بود که این درد را در خودم پنهان می کردم
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

حافظ

اینو نوشتم تا نهایت مشکوک بودن رو تجربه کنید
مشکوک می زنم بد
بدتر از اون این نکته که
حالا دیگه می دونم چرا مشکوک می زنم
خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه
پدر عشق هم بسوزه

یکی از نزدیکان
آخر عمری
یعنی درست تو 52 سالگی
برای اولین بار ازدواج کردن
ایشون با تلخص آیینه عبرت
بعد از سالها اعتیاد به تریاک
ترک اعتیاد فرموده
ازدواج نمودند
من وقتی می گم پدر عشق بسوزه از قول ایشون سخن می پراکنم
پدر عشق بسوزه
آیینه عبرت

آرش
به زودی این وبلاگ تغییر مکان خواهد داد و با فرمتی جدید ارایه می شود
پایان سربازی
آغازی است برای یک راه طولانی
روز نو زندگی نو و سال نو
آمدن بهار امسال همراه است با دمیدن فصلی نو
من تازه شده ام
عطر طراوتم
دنیا را سرشار خواهد کرد

آرش
خبر کوتاه بود
باز هم مرگ
در این دوردست ترین جای دنیا هم
آرامش از من می گریزد
تفکر مرگ کسی که می شناختم
نه نمی شناختم
دیده بودم
و باز ماندن پسرانی
شاید این مایه رشدشان باشد
در مورد دیدن هم باید بگویم
در درونم
دوستی با دونان مدتهاست مرده است
من مدت مدیدی است که داستان خود را می سازم
دستانم در راهی صعب
برای فتح قله های دور
خود را آماده کرده اند
من به شکار سیمرغ می روم
و مرا با زمین
با آنان که پشت سر ماندند کاری نیست

آرش
یاسوج

Saturday, February 07, 2004

امروز باز هم باید کوله بار سفر بست
تا دوردستی ساده و بی آلایش باید رفت
در پشت کوه های زاگرس
در ارتفاعی بلند
عرصه ای باز می شود
دشتی وسیع و زیبا
و در میانه دشت شهری هست
مردمانی که دلشان هنوز هوای گذشته دارد
مردمانی ساده و بی آلایش
عقب مانده در جور زمان
و در میانه شهر
خانه هست بی دیوار
که دیوارش را بازوی توانمند ماشینی
فرو ریخت و در دل این ویرانه اتاقی هست
اتاقی که بار سنگین بودن مرا
جز اندک مدتی دیگر تاب ندارد
و این اتاق تنها شاهدی است
بر یک سال و اندی سرگشتگی و ویرانی من
این نیز بگذشت !!؟
امید که این چند هفته نیز بگذرد

آرش

Friday, February 06, 2004

خسته هستم، بسیار خسته و تنها، اینجا در پایان این مسیر به هر که بر می خوری
بنیادی برایت می افکند از ناز و مهر
و تو را اسیری می خواهد در چنبره قدرت افسونگری خویش
و من این تنهای سال ها که آزادی را بیش از هر چیزی ارزش می نهد
هنوز آن آزاده چموش در تقلای آزادی خویشم
طناب های فراوان بر گردن
در میانه میدانی از محبت دیگران گرم
وامانده و درمانده

آرش
من از قبیله غریب غربتم
غریبه با ولایت نور و مهر
من از ستاره های دورم
خسته از دروغ و جدایی ها
من آن دقیقه باریک رهاییم
جدا از تمام دلبستگی های زمین
من قیافه کریه دخترکی گریانم
نابود شده از ظلم زمانه ای قدار
من لذت یک هوس رام نشده ام
حاصل هم آغوشی دو تن تبدار
من عاقبت تاریک این جهانم
بازمانده از انفجار ستاره ای داغ
من تاک سوخته و بی بار زمانم
تفتیده در بیابان های فراموشی
من گرمای محبت آغوش مادرم
حریم امن گریه های کودکی خرد
من خواب هزاران ساله دماوندم
دل چرکین از تمام پلیدی های زمین
من سر سپرده ای دل از دست داده ام
دل سپرده به یادی عجیب و قریب
من لذت گرفتن یک بوسه ام
سرخی گونه ای به جا مانده از شرم
من؟ کیستم در پس این چهره کریه و ضعیف
جز سروده ای حاصل دست خداوندی
خدایی دور و رویایی
خدایی سراپا همه خوبی و مهر
لیک دور، بسیار دور و رویایی

آرش

Wednesday, February 04, 2004

می گن دوستی
تقارب دو روح عاصی است
در خارج از دایره زمان و مکان
و در مختصات دستگاه غیرهندسی
که با ابعاد مهر سنجیده می شود

می گن دوستی
قرابت دو روح عصیانگر است
در گرمای یک هم آغوشی
در نهایت یک گناه
در لطافت اشک جدایی

می گن دوستی
یکی شدن دو نفر در یک قالب است

ولی من فکر می کنم
دوستی
فقط دوستیه
یا هیچ چیز هم توجیه نمی شه
****************************
در مورد تاریخ مصرف داشتن دوستی و آدما
این رو باید بگم
که به نظر من
آدم یک چیز فاسد شدنی است
اگر زمان گرد فساد به این آدم نزند
مرگ ناگاه خط بطلان بر او خواهد کشید
و فاسد خواهد شد
تاریخ مصرف هم برای تمام چیزهای فاسد شدنی کاربرد دارد!!؟

راستی می دونید من کلی فاسد شدم!!!؟
به همین خاطر هم کلی چربی آب کردم
انرژی زیادی هم که کسب کردم
به این خاطر بود که هر کی هر کاری رو که نشدنی می دونه
من آسان انجام می دم
خوب راستش رو بخواهید
آدم نبودن و در مقیاس آدم ها نگنجیدن
این درد سر ها رو هم دارد

آرش

همه می گن کلی عوض شدی
نشناختیمت!!!؟

پشت این چهره متفاوت
در قعر این عوض شدن ها
اونور روییدن مو و کچل کردن ها
یک چیزی در من ثابت می مونه
اون چیزی که با هزاران تغییر قیافه
با سال ها تدبیر و تدبر تغییر نکرده
همون چیزی که ازش فرار می کنم
و این روزها با استفاده از لمپنیسم خودم
از اون فراریم

من!!؟
اون روح عجیب و لطیف
روحیه از خودگذشتگی
روح عاصی
یه چیز فوق العاده چموش
رام نشدنی و ...
نمی دونم شما بگید اون چیه که تغییر نمی کنه

آرش
عزیزی می گفت مشکوک میزنم
انرژی هم زیاد دارم
راستش رو بخواهید
وقتی غذا نمی خورم
رژیم باعث شده انرژیم زیاد بشه
الان هم روز به روز بیشتر می شه
کلی هم با خودم خوش میگذرونم
جای همه رو خالی می کنم
عدم حضور همه شما ها رو هم حس می کنم
سرشارم از احساس
گرمم از انرژی
پرم از نور
احساس خلا هم می کنم
ولی زندگی وقتی به سمت هدفت حرکت می کنی
چنان سرشارت می کنه از انرژی
که می خوای
موانع
اگر دماوند باشن رو هم از جا بکنی
ولو اونقدر غذا نخورده باشی
که عضلاتت همه سوخته باشن

آرش
زندگی با عشق زیباترست؟؟؟؟؟
من که بیل میرم
هر کی به این اعتقاد داره بره عاشق بشه ما هم توصیفی عمل می کنیم
وصف العیش، نصف العیش

آرش
امروز کلی کار داشتم
وقتی ماشین داری نصف شهر رو میتونی بگردی
بخشش لذتی خاص داره آدم احساس بزرگی می کنه
فکرش رو بکنید با این کوچیکی جثه
احساس بزرگی!!؟
اینجا همه چیز از یک تضاد ناشی می شه

آرش

Tuesday, February 03, 2004

یک مدت بود سیستم نظرات شما مشکل داشت که درست شد
متاسفم اگر نظرات قبلی پاک شد ولی خوب با اون همه علامت سوال
داشتم مشکل پیدا می کردم.
********************************
دیشب عجیب گریه کردم
از مردی تو سن و سال من بعید به نظر می رسه
اونقدر اشک ریختم که نگو و نپرس
تا مدت ها چشم هام می سوخت
می دونید چرا
چون می خواستم پای بپزم
لعنت به هر چی پیاز بد قلقه!؟
********************************
و اما پای با مارمالاد زردآلو
من رژیم خودمو شکستم
آخه بدم نبود
مزه داشت!؟؟
********************************
آدم یه چیزی بگه به این همه خودسانسوری و سانسور خبری
من کلی کار کردم
موفقیت ها گاهی راحت به دست می آیند
دیدن دوستان قدیمی هم حال خودش را دارد
درس هم که خوب مشغولم
ولی جالب اینه که هر چی بیشتر می خونم
بیشتر می فهمم که دارم پیر می شم
مخ تعطیل شده همین!؟

آرش

Sunday, February 01, 2004

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
{حافظ}

از امروز دارم شروع می کنم به جدی شدن، اوضاع داره برگشت می کنه به سالهای هفتاد و شش و قبل از اون، لاغر شدنم باعث شده قیافه ام مثل سال های دبیرستان بشود و این موضوع باعث شده اخلاقم را هم تصحیح کنم. انرژی فراوان و حرکت در مسیری صعب و به سمت هدفی متعالی باعث خواهد شد برای مدت مدیدی مثل آهن سخت باشم و سرد. در این مدت تنها چیز مهم هدف است و رسیدن به آن. از قدیم هم وقتی سوزن روی چیزی گیر می کرد بیرون آوردنش از دور باطل ناممکن بود. این حرکت هم مثل رژیم گرفتن تا سر حد مرگ پیش خواهد رفت. پاشنه هایم را ور کشیده ام و قطار آماده حرکت است، برای هیچ کس و هیچ چیز هم توقف نخواهد کرد. اگر هم مسیر هستید بسم ا... در غیر اینصورت بگذارید به پیش برود.

آرش

Saturday, January 31, 2004

متاسفانه دوست عزیزی از بعضی نوشته های من در این سایت این طور برداشت کردند که من به ایشان توهین می کنم!؟
اگر چنین برداشتی شده اجازه بدید همین جا با کمال تواضع پوزش بخواهم و اعلام کنم که بنده در هیچ شرایطی خودم را در سطحی نمی بینم که به شخصیت کسی توهین کنم.
امیدوارم به بزرگواری خود مرا ببخشید.

گر خطا گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
{حافظ}

آرش
هیچوقت نشده بتونم راه میانه رو برم
یه روز می زنم تو رگ خوردن بیا و ببین
یه روز رژیم می گیرم، وزن کم می کنم
همه به التماس افتادن که تو رو خدا یه چیزی بخور
ولی من فعلا با من تو لجم
تا اطلاع ثانوی هم از خوردن خبری نیست
هیچ چیز اینجانب به آدمیزاد شبیه نیست
حتی قیافه
متاسفم برای همه اونهایی که منو می شناسن یا می شناختن
به زودی روزی می رسه که آشنایی با منو انکار کنن
اونروز
من می مونم و تنهایی خودم
قیامت اونروزه

آرش
اگر شما هم می تونستید وزن کم کنید
اون هم به مقداری که من کم کردم
خوب سرشار می شدید از حس های خوب
می دونید
من فکر می کردم وزن ایده آلم هفتاد کیلو باشه
الان شست و سه کیلو وزن دارم
دارم سعی می کنم برسم به شست کیلو
شدم مثل آفریقایی ها
لاغر و سوء تغذیه ای
به قولی تقصیر شوهرم می باشد
که نمی دهد من چیزی بخورم!؟
تو این فاز کلی پر انرژی تر و جوون تر شدم
مثل سال های دبیرستان
به هر حال کلی خوش می گذره
جای همه خالی

آرش
بابا وقتی کامنت می نویسید لطفا دقت کنید فارسی نوشته بشود
این همه علامت سوال کلی سوال به سوالات ذهن آدم اضافه می کنه

آرش
چه کسی باور دارد
کوچ پرنده مهاجر را
چه کسی می تواند ساخت
آهنگ سکوت آدمیان دور و بر را
چه کسی می داند
آینده حامله چیست
چه کسی می خواهد این داستان تکراری
دوباره تکرار شود
چه کسی خواهد آمد
کدامین دین را خواهد آورد
کدامین چراغ را خاموش خواهد ساخت
کدامین فانوس را روشن
هزار سوال مرا که پاسخ می دهد
آن خضر پی خجسته کجاست
طلوعش را انتظار کی به پایان می رسد

آرش
و اما عشق
آنگونه است که چون می تابد
محو می شوی و نیست
در آن همه نور هیچ کس را یارای مقاومت نیست
آن هنگام که به وصل می انجامد
گرمایی است که ذوب می کند
و چون فراق نصیب شود
بلوغی است که می سوزاند
و رشد می دهد
و اما عشق
اگر عاشق را نابود می کند
معشوق را نیز دچار می سازد
که هر عشقی دو سو دارد
و معشوق نیز اگر به وصل رضایت دهد
پس خود گرفتار شده است
و چون به وصل رضایت ندهد
باید مادام که زنده است
در دام مقایسه باشد
و در سختی ها افسوس بخورد
و اما عشق
عجیب مقامی
که با این همه سوز
همگان به دنبالش می روند

آرش
و امروز روز من است
و اینجا شهر من
چه تفاوت می کند
کجا باشم
چه تفاوت دارد
چه حالی باشم
نکته اینجاست که می روم
به جلو قدم بر می دارم
نور از خورشید می گیرم
ریشه در خاک می کنم
من می مانم
استوار و پابرجا
قدم در راه می نهم
سبکبار و بی پروا
و هزاران قصر امل می سازم
زیبا و با دوام
اگر تنها دستانت را به من بسپاری
بدون دستانت
این راه طی می شود اما
حضور دستان تو
راه را هموار می سازد و کوتاه
با من بمان
با من بیا
در من بیاویز
امروز محتاج حضور سبزت هستم

آرش
مجبور شدم سیستم نظرخواهی وبلاگ را عوض کنم
امیدوارم سیستم قبلی به زودی کار بیفتد

آرش
از کوچه باغی می گذشتم
تنها و افسرده
افسرده و خاموش
یک بغل ابر باران زا
بر پلک هایم سنگینی می کرد
در گوشه ای از آن کوچه باغ
نیلوفری جوانه می زد
لبخنده ای ناز بر لب
کرشمه ای طناز بر تن
وجود نازک آن نیلوفر
ابرها را برد
خورشیدی شد
در تاریکی غمها تابید
و من عاشق شدم
غروب یک روز بهاری
هوای نمناک شمال
و حضور عشق
چون چشم گشودم
هیچ چیز نبود

آرش

Friday, January 30, 2004

شهر من هر چند دودآلود
شهر من هر چند آلوده به پلیدی
چشم انداز زیبایی دارد در زمستان ها
آن هنگام که از سمت جنوب آن به راه می افتی
تا به شمال شهر بروی
رو به سوی کوههایی می روی
که سپیدی برف زمستانی
آنها را چون نوعروسانی
به لباس عروس آراسته است
شهر من
هر چند به پلیدی هایی آلوده است
آن هنگام که باران می بارد
کوچه باغ هایش
هر چند که بسیاری از آن ها نمانده است
و نسل شان رو به انقراض دارد
بوی عشق می دهد
بوی کهنگی
و من این ایستاده از پس اعصار و قرون
می توانم
بوی خون و گوشت اجدادم را
از عطر این خاک استشمام کنم
شهر من
هر چند این روزها در تلاطم است
هر چند مردمانی دارد که رو به سوی خود دارند
هر چند بسیار از آرمان شهر من دور است
شهری است دوست داشتنی
آن هنگام که بر بالای قله ای می ایستی
و به زیر نگاه می کنی
شهری به این گستردگی
شهری به این کثیفی
شهری به این زیبایی
جایی نمی توانید یافت
این شهر تهران است
شهر من اینجا نیست
شهر من جایی است که می توان در آن عاشق شد
شهر من جایی است که می توان در آن یک سبد اقاقی را
به ازای بوسه ای ستاند
شهر من جایی است که می توان آفتاب را در قلب خود داشت
شهر من آن سوی تاریکی
شهر من در ورای آزادی
شهر من در سر چشمه حیات
شهر من در جای دیگیری است

آرش
امروز را با امید آغاز می کنم
شاید فردایی در کار نباشد
امروز را با شوق آغاز می کنم
شاید فردایی که می آید
شوقی برایم نداشته باشد
امروز را با تو آغاز می کنم
شاید فردایی بیاید که نباشم
که نباشی

آرش
در گذرگاهی چنین باریک
در شبی اینگونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ هیچ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه گویم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد
آه... اکنون دست من خالیست
بر فراز سینه ام جز بوته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گلستان بهاران باز می خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نهال زرد گونه باشدم امید
هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
وندرین افسرده شب هرگز
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

{سیاوش کسرایی}

آرش


تصویرها در آیینه ها نعره می کشند
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای کور کهن ناله می کنند
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید
ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان همه با چشم های تر
دامان باد را به تضرع گرفته اند
کای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم
غافل از این که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آیینه سرد نیستم
اما هر آنچه هستم بی درد نیستم
اینان به ناله آتش درد نهفته را
خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره دورم که آبها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند
{نادر نادرپور}

آرش
امروز یه حس دوگانه دارم
خوشحالم چرا که یه بار دیگه دور هم جمع بودیم
از اکیپ قدیمی جای خیلی ها خالی بود
تانیا و آیدا نبودن
ولی تهران اومدن مرجان جالب بود
وجود الهام هم همینطور
گردهمایی خوبی بود
یادم آورد که دوستانی دارم
مثل برگ گل سرخ
نازک و با طراوت
ایکاش لیاقت دوستی اونها رو داشته باشم

آرش

Tuesday, January 27, 2004

در مورد آدمایی که برام ناز می کنن
نوشته بودم
ولی خودسانسوری می کنم
یک بار چون دلم نمی خواد دل کسی بشکنه
ولی فریاد می زنم
نه حال دارم نه وقت برای نازکشی و ...
من اینم که می بینید
اگر گاوم اگر آدم
همینم که هستم
در حال حاضر هم نیازی به تغییر حس نمی کنم
تا وقتی هم که خودم به این نتیجه نرسم که تغییر لازمه
تغییر نمی کنم
تغییراتی رو هم که لازم بوده شروع کردم
پس اگر با این چیزی که الان هستم
نمی تونید کنار بیایید
کنار بایستید
من دارم حرکت می کنم و شتاب می گیرم
***************************
چنان سرشارم امروز
چنان گرمم از این عشق
چنان دل بسته ام من
چنان مرا به زانو انداخته این نازنین
چنان مرا مسخ کرده است
که گاهی یادم می رود دیگرانی هم هستند

خودپرستی تا این حد!!!؟

آرش
یک روز خواهم ایستاد
به گذشته با استهزا خواهم نگریست
آینده را خاموش خواهم کرد
در حال
حال امروز غرقه می شوم
و زندگی خواهم کرد
آن روز به سراغم بیا نازنین

آرش
آنجا، در کنار افق
دختری ایستاده است
از نور سرشار
از عشق، آتشین
از هوس، پر
آنجا در انتهای زمین
چیزی هست
از محبت ،لبریز
اینجا در مسیر من
ظلمت است و سیاهی
سیاهی است و ظلمت
با نور قلب خویش راه می پویم
به سوی نور می روم
در نور غرق می شوم

آرش
این روزها که دارم برگشت می کنم به روزهای خوب زندگی
برنامه دارم و هدفمند حرکت می کنم
توی زندگی جایی برای خیلی چیزها نیست
حرکت به سمت هدف گاهی باعث توجه کمتر به اطراف می شود
نمی دانم در کنارم چه می گذرد
از سیاست و دنیا جدا شده ام
زندگی در مانیتور کامپیوتر، کتاب، و ...
خلاصه می شود
این روزها کمتر وقت می کنم
همیشه دنبال ساعت می دوم
در حرکت به دنبال ساعت
از عقربه ها جا می مانم
با این اوصاف
این روزها چنان سرشارم از انرژی
که اگر ببینیدم
در انرژی بی پایان من ذوب می شوید

آرش

Monday, January 26, 2004

میگن جنون هفتاد و دو نوع داره
وقتی مهر جنون به پیشونی من زدن
شدم مجنون هفتاد و سه
***************
دوستی می گفت وقتی قیافه تقسیم می کردن تو تو صف چی بودی؟
گفتم من دو تا نون می خواستم
بدون صف گرفتم رفتم
:p
***************
اینم یه جک از یه دوست
به ترکه میگن حال ساده چی میشه؟
میگه: لب!؟
وقتی جک رو شنیدم
مخم رو حال ساده هنگ شد
هنوزم تو فکر حال ساده ام
تا جایی که یادمه افعال فارسی
ماضی و مضارع بود
تو این زبون حال نداشتیم!!!!؟

آرش
اینم چیزی که من دیوونش شدم!!!!؟
in the grass
Wow!
Wow!
Wow!
Wow!


قشنگن نه!!؟

آرش
می دونید
آدم وقتی زن عقدی دیگران شد
کلی مسئولیت داره
اول اینکه برای خروج از خونه باید اذن شوهر باشه!
دوم اینکه پول شوهر رو بدون اجازه نباید خرج کنه
سوم اینکه ...
ولش کن از شوهر داری متنفر شدم
به همین خاطرم می خوام بگم
مهرم حلال جونم آزاد
اصلا کی گفته باید آدم آقا بالاسری به نام شوهر داشته باشه
آزادی مگه چه مرگشه
...
داشتم فکر می کردم
وقتی شوهرت رشته پزشکی باشه
وقتی با طلاق هم ازش خلاصی نباشه
آخر عاقبت آدم چی می شه؟!؟

آرش
یه حس خوب مثل رخوت مستی
یه حس خوب مثل غلبه بر خداوند
یه حس خوب مثل خماری سحر
یه حس خوب مثل گرمی زیر پتو با هوای سرد
یه حس خوب مثل یه طعم جدید و لذیذ
یه حس خوب مثل شیرینی یه خواب
یه حس خوب مثل عاشق شدن
یه حس خوب مثل زایید یه نوزاد
یه حس خوب مثل طعم لبهای دلبر
یه حس خوب مثل رخوت مستی

سرشارم از حس خوب امروز

آرش
وقتی آدم کم میاره
وقتی یکی پیدا می شه از خودت خل تر
وقتی توی کل کل حسابی، حسابت منفی میشه
اولین کار فرو کردن سر تو آب سرده
بعدشم خوب قبول باخت توی کل کل

ولی
هر چند قبول دارم کم آوردم
باید بگم
بابا عقل هم خوب چیزیه
من یه غلطی کردم
خوب چیکار کنم
حکم سربازیه و دیوونگی
شما دیگه چرا؟

ولی خوب خیلی باحال بود
کف کردم هوارتا
دارم سرریز می شم

یکی منو جمع کنه
:O
آرش
حس غریبیه زندگی
حس عمیقیه بودن
حس زیباییه دوست داشتن
حس قشنگیه دوست داشته شدن
حس عجیبیه نفس عمیق توی دود مرکز شهر
ولی قشنگ ترین حسی که این روزها تجربه می کنم
دوست داشتنی بودنه وقتی که قیافت اصلا شبیه آدمیزاد نیست
چی باعث می شه مردم دوستم داشته باشن نمی دونم
یک آیینه لازم دارم خودم رو توش ببینم
شایدم نمره عینکم رو باید عوض کنم

آرش

Sunday, January 25, 2004

یادم بیندازید به تمام دوستانم پیامی بفرستم سرشار از مهر
و تشکری به خاطر حضور پر بارشان
یادم بیاورید که زنده ام و تا نفسی دارم
قدر لحظات بودن را باید بدانم
یادم بیندازید
مادری دارم به نرمی گل سرخ
دستانی دارد همه نور
آغوشی همه مهر
یادم بیاورید
پدری دارم
استوار و مصمم
قابل اعتماد و تکیه
یادم بیاورید برادرانی دارم
پشتیبان و یاری رسان
همدرد و همراه
یادم بیاورید دوستانی دارم
همه نور
همه مهر
همه سرشار از دوستی
یادم باشد به همه بگویم
چقدر دوستشان دارم
یادم بیاورید
سهم هر کدامشان را از مهر بپردازم

آرش
اینجا چند روزی که سر نمی زنم
رنگ غربت بدی پیدا می کنه
ولی اصلا مهم نیست
زندگیم داره با یک فلش بک خیلی خوب
برگشت می خوره و میره
به روزهای قبل از سال 76
این به نظرم یک پیشرفت بزرگه
دارم مرتب و برنامه ریزی شده حرکت می کنم
از مغز خالیم بیشتر کار می کشم
سه چهار هفته بعد وقتی از یاسوج برمیگردم
کلی کلاس هست که باید برم
کلی کار هست که انجام بدم
زندگی داره رو دور خوبی می چرخه
خدا کنه از مسیر خارج نشه
حسش نیست
****************************
جمعه کوه خیلی خوش گذشت. زیاد بالا نرفتم چون برف می بارید ولی همان قدری که بالا رفتم کلی بهتر از قبل بود.
گاهی وجود یک همنورد خوب از هدف مهمتر می شه، شاید اولین بار بود که فکر می کردم رسیدم به قله مهم نیست
باید در مسیر لذت برد، دارم تغییر می کنم و این تغییرات برایم هم عجیبه و هم غریب، نمی دونم دوام می ارم یا نه همیشه
با تغییر خودم مخالف بودم. وقتی فکرش رو می کنم انرژی برای خیلی از کارها ندارم ولی وجود دوستان دور و برم
باعث می شه با انرژی بیشتری به حرکت در بیام.
بگذارید از صمیم قلب بگم
من بهترین دوستان روی زمین رو دارم
به همین خاطرم احساس خوشبختی می کنم
****************************
دیشب با مامان گپ می زدیم
صحبت از این بود که شاید جامعه خراب شده باشه
ولی خرابیش رو ما نمی بینیم
داشتم می گفتم
نوع برخورد ما با دیگران طوری بوده
که حتی وقتی طرف مشکل داره
وقتی اسمش تابلو سر کوچه و بازار هست
به ما که می رسه خودش رو سنگین حفظ می کنه
یاد یه شب مهمونی افتادم
که وقتی چشم بعضی دوستان به من خورد
که با ریش رفته بودم
تعجب کردند که مگه تو هم مهمونی میری
اون وقت فهمیدم مردم چقدر سطحی نگرند
ولی جالب ترین چیز این بود که دخترکی
که همیشه از سنگین لباس پوشیدنش برام می گفت
و ادعای دختر پیغمبر بودن می کرد
اون شب با دوست پسرش و با جلف ترین لباس اومده بود
بعدها بهش گفتم
قیافم این قدر سنتی نشون می ده
یا چی فکر کرده بودی که کلی دروغ در مورد نوع سلوک و لباس پوشیدنت گفته بودی
راستش من فکر می کنم پوشش اصلا مهم نیست
ملت تو دنیا لخت می گردن
بدون این که فکری در مورد سکس و ... داشته باشند
مهم ظرفیت آدماست
مهم اینه که می تونن خودشونو کنترل کنن یا نه
امروزه شاهدیم که جوونا
این قدرت کنترل خودشونو از دست دارن می دن
همین

آرش

Friday, January 23, 2004

ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک، به چشم تر منی
هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی
هر شامگه که جامه نیلین آسمان
پولک نشان به تنش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یاد آور منی، در خاطر منی
در موسم بهار
کز مهر بامداد
تک دختر نسیم
مشاطه وار، موی مرا شانه می کند
آن دم که شاخ پر گل باغی به دست باد
خم می شود که بوسه زند بر لبان من
وانگاه، نرم نرم
گلهای خویش را به سرم دانه می کند
آن لحظه های رمیده زمن، در بر منی
در خاطر منی
...

{نمی دانم از کیست}

آرش
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمار خام است
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
میان مسجد و میخانه راهیست
بجویید ای عزیزان کاین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم کاین بت را چه نامست
مرا مسجد خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امامست
برو عطار کاو خود می شناسد
که سرور کیست سرگردان کدامست

عطار نیشابوری

آرش

Thursday, January 22, 2004

می دانید
انگیزه چیز بسیار مهمی است
یکی می گفت
ترک عادت های بد
انگیزه های خوب می خواهد
انگیزه ای در زندگیم نبود
ولی کم کم دارم انگیزه ام را پیدا می کنم
حتی اگر یک طرفه باشد
*******************
همیشه می گفتم
عشق یکسره مایه دردسره
حالا باید گفت
عشق با تمام تلخی
انگیزه ای است برای حرکت
این موتور جت را باید یک روز به کمر بست
باورش کنیم
به پیش برویم
بدون وصل هم می تواند پیش راننده خوبی باشد

آرش
آنقدر نازنینی
آنقدر دوست داشتنی
که نمی دانم چه بنویسم
از کجا بنویسم
اما
می گویم از صمیم قلب دوستت دارم
و این به آن معناست
که آرام آرام
ریشه در این خاک می گیری
تعهدی که این یک کلمه
دوست داشتن
ایجاد می کند
آن قدر هست
که همیشه از گفتن آن دوری جسته ام
و اکنون آن قدر اسیرم
که می توانم این کلمه را بر پیشانیم حک کنم
با من اینگونه مکن

آرش

Wednesday, January 21, 2004

می دانی در زمینه افق
در کنار ساحل
آن هنگامی که باد می وزید
سایه ای بر سرم بود
آن روز، آن سایه
در آن زمینه کبود
چنان روشن در ذهنم حک شده است
که دیگر زیبایت نمی بینم

اگر می خواهی
آرایشی کنی
چهره ای مانند آن روز بساز

روی دیوار پشت سر
یک خورشید بکش
روی زمین شن بپاش
دیوار را آبی کن
من عاشق زمینه می شوم
تو به زیباییت بناز

آرش
یه آدم دیگه هم شروع کرده به نوشتن
اینجا هم سر بزنید

آرش
هیچ وقت فکر کردید به این موضوع که چرا جرج واشنگتن خودشو شاه اعلام نکرد
یا یه چیزی مثل این
دلم می خواد این آدم و بشناسم
خیلی باحال بوده که جمهوری ساخته
اونم از چند ده ایالت پراکنده
یه کشور واحد ساخته
همشون می تونستن دولت جدا داشته باشن
ما تو ایران همش مشغول جنگ با هم و دنیا هستیم
دنیا دنبال همکاری

آرش

Tuesday, January 20, 2004

عزیزی گفت
تعریفی که از هوش ارایه دادی
تعریف هوش نیست
معنی دقیق پدر سوختگیه!
بلای خانمان سوز این مملکت
!!!!!!!!!!!!!!

آرش
اکنون بر سر دوراهی ایستاده ام
راهی به سعادت، راهی به خسران
حق انتخاب با تست
ولیکن چراغی نیست
راهی به سوی آینده نداری
اکنون کور انتخاب می کنی
هر چه پیش آمد پای توست
معنی عدل خداوند
اینست، همین و بس
تو را انتخاب کنم نازنین؟

آرش
در رویا بودم
جوانه زدی
ریشه دادی
جان گرفتی
شکوفه کردی
گل دادی
به بار نشستی
چه درد شیرینی بود
سنگینیت بر دوشم!

آرش

تا حالا به بن بست فکر کردید
گاهی پاهام توان رفتن دارن
ولی میلی به ادامه در خودم پیدا نمی کنم
این زمان ها
همیشه به نیستی فکر می کنم
خود کشی، راهی برای پایان دادن به مصائب بشری
فکرش را بکنید
کمی مرفین داخل رگ
مرگی آرام و بی نظیر
یا یک سقوط آزاد
بی وزنی مطلق
چند ثانیه استرس
برخورد و پایان
شب موقع خواب فکر می کردم
چی می شد می خوابیدی و بیدار نمی شدی
فردا رو نمی دیدی و راحت
بی دغدغه و بی مشکل
صورت مسئله که نباشه
مشکلی هم نیست
راه حلی هم مورد نیاز نیست
صورت مسئله رو پاک کنیم
این جا بود که مسئله پیدا شد
مشکل!
مشکل من هستم
تا هم هستم مشکل باقیه
صورت مسئله بودن من!
هستم، مشکلات با من هست
نیست که شدم مشکل حل میشه
شاید همینه که عرفا می گن نیستی مقامی بالاست
هر وقت به بن بست می رسم
هر وقت میلی به رفتن ندارم
صورت مسئله رو عوض می کنم
مشکل تغییر می کنه
همین تغییر باعث انعطاف پذیری می شه
انعطاف موجب تغییر
اینه که بیشتر اوقات بر می گردم
مِیدونی که ترکش کرده بودم
دوباره میدون مبارزه می شه
این دفعه از یه طرف دیگه به مسئله نگاه می کنی
میلت برای ادامه راه زیاد می شه
همیشه می شه معنی برای زندگی پیدا کرد
یه روز جنگ با تو
یه روز عشق دختر همسایه
یه روز موسیقی و شعر
یه روز مستی و ...
ولی گاهی وقتی به بن بست می رسی
خوبه بشینی
خستگی در کنی
هیچ کاری نکنی
گاهی هیچ کاری نکردن بهترین کارهاست
امروز
نشسته ام
در بن بستی عجیب
و به ازدحام این کوچه می خندم
چه تفاوت داره
چه کسانی در این بن بست نشسته اند
مهم اینست که این بن بست شلوغ است
همه هم نشسته اند و کاری نمی کنند
آخر زمون همینه
اینجاست
همه منتظر ظهور منجی نشستن
خودشون میتونن منجی باشن
اگر باور کنن
اگر ...

کسی نشادر خارجی سراغ داشت یه خبر به من بده
مرک آلمان باشه بهتره ولی اگر نشد ساخت کشورهای دیگر هم قبوله
شدید مورد نیازه
برای خودم و ملتم لازم دارم

آرش

Saturday, January 17, 2004

می گن تعریف جدید هوش
توانایی تطابق با محیطه!

اگر اینجوری باشه
من باید باهوش باشم!
چون توی یاسوج یه آخوندم
بی عمامه
یه پاسدار
جان بر کف
توی دوستی یه دوستم
کمی بهتر
توی کار یه آدم
کلی جدی
توی خونه
کمکم، کارگر، کلفت خونه
توی خلوت
شعر می گم، شعر می نویسم
اسمم توی یاسوج حاج آقاست
سر کار دکتر
توی خونه کبری

ولی من هیچکدوم نیستم
من چی هستم؟

مارمولک چموش جفتک انداز
به قول یکی
یه آدم هرجایی!

من هر چی که هستم
هر چی که باشم

مخلص شمام!

آرش
فلسفه هم چیز خوبیه هم چیز بدی
نمی خوام وارد فلسفه بشم
گذر زندگی و هجوم زمان باعث می شه
یادمون بره کجا هستیم
سوال عظیم اینه که اگر از ازل حساب کنیم سال چندیم؟
این چرخ برای چی می گرده و ...؟
می دونید
آدم وقتی ندونه چیکاره است و به چه درد می خوره
وقتی حساب خودش رو با کائنات ندونه
دچار روزمرگی می شه
می آد و میره
نمی دونه برای چی
به قولی گوساله اومد گاو رفت
به این چرخ اگر کمی صبر کنید و نگاه کنید
به این نامیزون گردنده
اونوقت
گاهی یه چیزایی می شه دید
یه چیزایی می شه گفت
چند وقتی سوال عظیم وقتمو گرفت
اما حالا حل شده
من تئوری خودمو در مورد خدا و زمین و زندگی پیدا کردم
چه طوری؟
همون طوری که درخت راهنمای موسی شد
همونطوری که محمد توی غار هدایت شد
همونطوری که ابلیس با سجده نکردن گم شد
آدم گاهی توی یک لحظه به یقین می رسه
گاهی توی یک لحظه گم می شه
بگذریم داستان سرایی نیست
من برای زنده بودنم معنی تازه ای دارم
یک حس تازه
مثل عشق بازی زیر بارون
مثل طعم سیب سبز و ترش
مثل عطر عرق نعنا
مثل خماری بعد از بد مستی
اونقدر این حس قوی و قریب و غریبه
اونقدر قشنگ و انرژی زاست
که احساس می کنم
می تونم دماوند رو باهاش تکون بدم
حتی اکس هم نمی تونه اینقدر سرخوشی بده

ادامه دارد
آرش
اینم یه داستان کوتاه!

مست بودم
خواستم نگاهی به ساعتم بکنم
دستم را بالا آوردم
ساعت دستم نبود
تو عالم مستی
به زمان فکر می کردم
الان سال چنده؟
کدوم هزاره است؟
تلو تلو خوران حرکت کردم
باید دیروقت باشد
صدای گربه ای کمی هشیارم کرد
ساعت باید سه - چهار صبح باشه
به زحمت نگاهی به امتداد پیاده رو کردم و به سمت چهار راه راه افتادم
دختری از کنارم رد شد
اونقدر مست بودم که ندیدم کی و چی شاید هم پسر بود
ولش کن
مواظب باش زمین نخوری
سر چهار راه نرسیده دلم به هم خورد
خودمو رسوندم لب جو و هر چی تو معدم بود ریختم بیرون
نشسته بودم لب جو
سرم گیج می رفت
کمی سبک شده بودم
دهنم ترش بود
ناخودآگاه برگشتم
احساس می کردم کسی من رو می پاد
دخترکی ایستاده بود
به من زل زده بود
گفتم کاری داری
گفت گرسنه ام و سردمه
سرپناهی ندارم
برای یک لقمه غذا همه کاری می کنم
با مستی و منگی پرسیدم همه کاری یعنی چی؟
گفت جانداری؟ خونه ای چیزی؟
گفتم برای چی؟
گفت برای این که منو جا بدی و بهم غذا بدی
گفتم جا؟
گفت آره دیگه من اونقدر گشنه ام که برای غذا همه کاری می کنم
پول هم اگر داری بهم بدی خوبه
پول نداشتم
همه رو تو قمار توی پارتی باخته بودم
جا هم نداشتم
گفتم شرمنده
می خوای با ماشین می رسونمت
گفت تو ماشین گرمتر از بیرونه
اومد سوار شد
هوشیارتر بودم
دهنم ترش بود
گفت که از خونه فرار کرده
گفت که برای یک ساندویچ خود فروشی کرده و ...
دلم اونقدر سوخته بود
که خواستم ببرمش خونه
ولی گفت نه ممنون یه جایی پیادم کن
تا صبح گردوندمش
آفتاب که در اومد پیاده شد و رفت
منم جای هفت صبح
هشت و نیم رسیدم خونه
خسته و گرسنه با طعم ترشی توی دهنم
ولی تلخ ترین چیز سرنوشت دختر فراری بود
اون گناهش چی بود نمی دونم
هفده سال خیلی کمه، بچه جای عروسک بازی
مجبوره برای سیر کردن شکمش خودفروشی کنه
اونم مثل یک حیوون
ولش کن کمی آبجو می خورم
سرم گرم می شه فراموش می کنم و می خوابم
دختر فراری هم مثل یک خواب از یادم می ره

آرش
ياسوج که بودم از سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان تماس گرفتند
جالب بود
بعد از سالها يادی از ما کردند
گفتند آدرس ايميل بده
و ...
سال ها قبل
در مجلسی با حضور دکتر اژه ای
که اتفاقا من هم شرف حضور داشتم
ايشان افاضه فرمودند
سازمان در حال حاضر هدفی ندارد
و اين خوبست
راست می گفتند
املا ننوشته غلط ندارد
ولی ايراد کار ايشان در همان مجلس هم حاضر بود
حداقل يکی بود آن هم من
تاريخ مصرف سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
برای من يکی، سال هاست که گذشته
من حالا سازمان خودم را خودم می نويسم
کسی هم آنرا نمی تواند بخواند
حتی خودم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خط سوم!
*******************
بزرگی ار به کام شير در است
رو ز کام شير بجوی
يا ....
يا چو مردانت مرگ رو يا روی

خيلی به اين شعر محتاجم هم اسم شاعرش و هم مصرعی که يادم نيست
امان از پيری
*******************
تو ذهنم يه چيزايی هست
دعا کنيد بتونم بنويسم

آرش
آیدین که دیدم اولین حرفی که زد این بود
حیف اون خانواده که تو داری
این قیافه چیه که ساختی
منم خندیدم
به زودی سعی می کنم یک عکس
جدید منتشر کنم
هر چند که
باعث شرمندگی می شه
و علامت هنوز آدم نشدن من

آرش
از راه که می رسی
پری از نشنیده ها
خبر باران که شدی
در می مونی
زندگی در نبود ما کلی جریان داره
و بودن و نبودن ما
باعث توقف قطار نیست
قطار زندگی در گذر
رنگ نیستی به همه غم ها می زنه
گرد فراموشی می پاشد
و از یاد می بریم
که ما هم رفتنی هستیم

آرش

Friday, January 16, 2004

دکتر فرخ سعیدی
آنقدر همیشه در ذهن من اثر گذار بوده است
که هیچگاه نبودنش را باور نمی کنم
اگر روزی اتفاقی برایش بیفتد
او در من زنده خواهد بود

این بهترین تقدیری است که در عمرم کرده ام

آرش
لحظه رسیدن
همیشه سرشار از خوشی و سرخوشی است
آنچیزی که ما را به پیش می راند عشق است و عاطفه
آن چیزی که بازمان می دارد
وزن بودنمان است
امروز که تازه از راه رسیده ام
وزن بودنم را بیش تر از گذشته احساس می کنم
پر پرواز باید
تا این مسیر سراسر
طی شود

آرش

Thursday, January 08, 2004

من از سرآغاز زمین
از لحظه بودن خود
از آن لحظه که آغاز شدم
تو را همواره فریاد می کنم

ای تو پایان
ای تو آغاز
کی در من خواهی وزید

امروز سری به مادربزرگ زدم
هنوز آروم و بی صدا زیر خاک خواب بود
یادش به خیر
چقدر سر به سر هم می گذاشتیم
چقدر با هم حال می کردیم
اگر می دید بهم می گفت بازم عین ابن ملجم شدی
ریشت رو بزن بیا پیشم
نخواستم گریه کنم
نشستم
بلند شدنم اگر وجود نازنین دوست نبود
ممکن نبود
مادر بزرگ رو یک روز
سر ظهر تو خاک غربت تنها رها کردیم
اشک هم مرهم نشد
یادش از خاطرم نمی ره
خودش نیست
یادش گرامیه
امروز رو کلی گور قدم زدم
یک روز دیگران بر قبر ما قدم می زنند
از این همه آدم تو این همه گور کی یاد و خاطره ای داره
میون اون همه من فقط به تعداد انگشت دست می شناسم
بقیه هم همینطور
ما هم یک روز دیگر نیستیم

آن هنگام که نیستم
خود نوع دیگری از بودن است
زرتشت

آرش
راستی کچل کردم
قیافه آخر دیدنی
عکسی از خودم اینجا نمی ذارم
چون زیاد بهتون خوش می گذره
سرباز کچل لر ...

آرش
می گن سربازی قرار است 18 ماه بشود
خدا کند از اصل حذفش کنند
**********************

فردا جمعه میرم یاسوج
سرما و برف و ...
خدا به خیر کند
با این خوابی هم که یکی از دوستان دیدند
بستری در بیمارستان میشم و مامان بالا سرم می آد
خدا به خیر بگذراند
************************
اینبار موبایلم رو یاسوج نمی برم
می خوام از دنیا دور باشم
فکر کنید من مرده ام
همین
***********************
رفتیم دیدن دکتر فرخ سعیدی
این پیرمرد کچل
هر بار که می بینمش
دنیایی از شر و شور در من بر پا می کنه
ازم پرسید چیکار می خوای کنی
گفتم نمی دونم
گفت من سه راه می شناسم
اول اینکه به هر قیمتی بذلری از این مملکت در بری
دوم اینکه بزنی تو کار شعر و تریاک و تقوی
سوم اینکه درس بخونی با این نظام هم کنار بیای
من گفتم هیچکدوم از این سه راه رزیدنتی و تخصص توش نیست
گفت راه چهارم اینه که این وضعیت رو درست کنید
آینده دست شماست
خواستم یه شیشکی بکشم
که آینده ای که دست من بسپرن
از الان تکلیفش معلومه
یک شب براتی هیجان
یا شاید برای امتحان
مملکت رو شخم می زنم با بولدوزر
جای آدما گل خرزهره میکارم
دنیای قشنگ تری می شه باور کنید
بگذریم
دکتر کلی حال داد
کلی هم شعر برامون خوند

بزرگی ار به کام شیر در است
رو از دهان شیر بجوی
...

خلاصه که کلی خوش گذشت
پیرمرد باحالیه
می خوام اگر پیر شدم و به سن الان رییس رسیدم
حداقل نصف رییس باحال باشم

تا ببینیم

شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی ...

آرش

Tuesday, January 06, 2004

به اینجا هم سری بزنید
مرجان فکر می کنم
اگر حضور تو نبود
اون بچه ها نجات پیدا نمی کردن
دختر هر جا هستی موفق باشی
و ممنون از اینکه این همه مواظب و مراقبی
خانم همین جور ادامه بده
برو جلو و محکم باش
قوی تر و محکم تر قدم بردار
خیلی خوبه که وایستادی
خیلی خوبه که پیگیری کردی
حالا هم این داستان
داستان واقعی این وحشی گری
مطمئن باش که از یادها پاک نمی شه
داستان هر چند تلخ
واقعیه

فکر می کنم باز هم باید دست و پای پدر و مادرمون رو ببوسیم

آرش
بابا چرا همه اینجوری فکر می کنید
همه کج می گیرید
بابا به خدا هنوز خبری نیست
سروش هنوز کاری نکرده
بچه هنوز کسی دلش رو نبرده یا حداقل اینجوری ادعا می کنه
منم گفتم در آینده وقتی خواست عروسی کنه می دونم چه بلایی سرش بیارم
اونم گفت محافظ می گیره
تابلو می زنه ورود آرش درویش
یا ورود درویش از نوع آرش
ممنوع همین
چرا همه منتظرید بچه ام را شوهر بدید
مگه مال بابا ننه شما رو می خوره
یا جای شما رو تنگ کرده
خلاصه که بابا بی خیال
برای بچه حرف درست می کنید
باعث می شید تا آخر عمر یالغوز بمونه
بهش زن ندن

آرش

Monday, January 05, 2004

من گاو مش حسنم!

فیلم گاو را شاید دیده باشید
اگر هم ندیدید مهم نیست
یک نفر فکر می کرده تبدیل به گاو شده
حالا فرقش با من اینه که من خود گاوم
قیافم مثل آدمی زاد شده
اصلا هم توهم نیست
دیشب سروش داشت می گفت یادته کادوی تولد به فلانی پای مرغ دادیم!
خوب منم یادم اومد
کاکتوس نامزدی رضا
زدن از پشت به ماشین عروس شب عقد کنون نفر بعدی
ترکیدن لوله شوفاژ نفر بعدی
خیس کردن کامل یکی دیگه و ...
همه و همه به انضمام کلی چیزای دیگه از من یک گاو می سازه
گاو نه من شیر ده
تنها بدیم اینه که بعد از شیر دادن میزنم شیر توی ظرف رو میریزم زمین

ولش کن
*******************
دیشب تو خیابون یکی رو دیدیم
سر و صورتش خامه مالی شده بود
شب تولد دیوونه بازی حال می ده
هر چند من دیگه پیر شدم
قرار سنگین باشم
ولی یارو خیلی با حال بود
سر تا پا خامه ای بود
می گفت ببخشید نمی تونم کیک تعارف کنم
راست می گفت
هیکلش کیک شده بود
به سروش گفتم سوژه شب عروسی تو هم رله شد
کیک عروسی بزنیم به داماد
حال کنیم!
********************
دیروز رفتیم به مهدی تسلیت گفتیم
واقعا سختم بود
کلمات کم می آوردند
هیچ چیز تسلی بخشی پیدا نکردم
شب می گفتم بهترین حالت اینه که تو یک مسافرت خانوادگی همه با هم نیست بشن
اینجوری کمتر حال گیری داره
**************
یک سوتی تو پرانتز
وقتی رسیدم خونه آرمان گفت بابای مهدی چند سالش بود
گفتم 60 سال
اونم بدون فکر جلوی بابا گفت
پس عمرشو کرده بود
من بابام داره 60 ساله می شه
(آرمان همین صداقتش منو کشته)
*************************
دیشب بابا بهم گیر داد
دیگه آروم آروم داره شروع می شه
هر وقت یکی می میره
بالاخص از پدر مادر های دوستان
مثل اینکه پدر گرانقدر هم یادش می افته
که داره پیر می شه
همینه که یه گیری هم به من می ده
راست می گه آرزو داره
پسرش رو داماد کنه
مثل این که این حکم اجباری برای همه است
هر چی بگی بابا من مشکل دارم
همه جوره
روانی، فیزیولوژیک، آناتومیک، و ...
کسی گوش بده نیست
من رو هم می خوان به سرنوشت محتوم مابقی دچار کنن
من که نمی فهمم
گاو، گاو دیگه
اونم از نوع گاو مش حسن
*********************
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی در کش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
...
(حافظ)

آدمی به این دنیا می آید
تا تجربه تلخ و تکراری زندگی را باز دوباره تجربه نماید
این تجربه ها هر چند شخصی و یگانه
اما در بعدی دیگر تکراری و همانند
از کنار تمامی ما می گذرند
تجربه تلخ از دست دادن پدر
مادر، برادر، و ...
تجربه تلخ و شیرین
دل بستن و دل بریدن ها
تجربه یاد گرفتن ها
و ...
وقتی دقیق نگاه کنیم
همه یک نوع واکنش نسبت به این تجارب داریم
یا چند واکنش محدود
کسی در مرگ پدر نمی خندد
کسی در مرگ فرزند نمی رقصد
در عروسی نمی گرید و ...
راستی فکرش را بکنید اگر روزی
در عزا رقصیدیم و شراب نوشیدیم
در عروسی رخت سیاه پوشیدیم
و ...
این دنیای جدید و وارونه عجب دنیایی می شد!
مدت هاست که نگریسته ام
نخندیده ام
مدت هاست
آب راکد بوده ام
کدامین روح عصیانگر
لبخند و اشک را به من باز می گرداند؟

آرش

Sunday, January 04, 2004

وقتی عزیزی از دست می رود
نمی دانیم در رسایش چگونه اشک بریزیم
آیا تا کنون فکر کرده اید هنگامی که یکی از دوستان عزیزی را از دست می دهد
چگونه باید او را تسلی داد
گاهی کلمات نا مفهوم می شوند
و تسلی مضحک
نمی دانستم به مهدی چه بگویم
خدا بیامرزد!
ناراحت نباش؟
غم آخرت باشد؟
نمی دانم
در غم پدر چه باید گفت؟
تنها چیزی که گفتم این بود که مسیولیت تو بیشتر شده
مواظب باش از پس این مسیولیت برآیی!
چقدر تسلی بخش؟!
چقدر خوب؟!!؟

آنان که می روند
و از مرز مرگ می گذرند
شاید پیغامی برای ما دارند
زندگی را غنیمت شمرید
در رسای مردگان کمتر اشک بریزید
و قدر زندگان را بدانید

آرش

Thursday, January 01, 2004

اینک یک سوال در ذهن من جاریست؟

شاید خدا چیزی است
مانند چشم تو
مانند عشق من،
شاید خدا چیزی است
اینجا کنار من
آنجا کنار تو،
شاید خدا چیزی است
مانند نور صبح
مانند برق چشم
شاید خدا مانند مادر مهربان باشد
اینک نمی دانم
خدا اینجا خدا آنجا
چگونه می تواند بود
چگونه می تواند
به گردش آورد
این دور گردون را

آرش


پرم از شعر
از ترانه
از غزل های شبانه
پرم از ابر
می ریزم اشک
گریه های بی بهانه
پرم از شور
شور مستی
مستی می
پرم از شوق
شوق آواز
با دف و نی

آرش

غریبی و غربت
داستان تلخ ما
آسمان این سقف بی همتا
همیشه سقف ما
سرگشتگی این درد بی درمان
درد جانکاه و سخت ما
آدما این برادران غمگین
برادران بی درد ما
خدا اون دور مهربون
خدای نزدیک، بی مهر و سرد ما
زندگی این ساز بی آهنگ
آهنگ تلخ ما
...

آرش

Tuesday, December 30, 2003

آدم وقتی توی شهر و دیار خودش احساس غربت بکنه
به کجا باید فرار کنه؟
یکی می گفت اینجا و قتی از خودت خسته ای
وقتی دلت می گیره
خانواده ای هست
دوستانی هستند که به آغوش آنها پناه ببری
و از خودت فرار کنی
ولی اونور آب
از خودت نمی تونی فراری بشی؟
راستش
این روزها از خودم نمی تونم فرار کنم
...


آغوشی نیست
مدهوشی نیست
دلداری نیست
یاری نیست

آغوشی کو
مدهوشی کو
دلداری کو
یاری کو

قراری نیست
کاری نیست
پناهی نیست
راهی نیست

قراری کو
کاری کو
پناهی کو
راهی کو

گفتی: زندگی خالی نیست
خدایی هست
ایمانی هست
سیبی هست
زندگی باید کرد

گفتم:پر و خالی
خدایی نیست
ایمانی نیست
سیبی نیست
زندگی باید کرد

به راستی چه خدا باشد چه نباشد
چه پناه باشد چه نباشد
زندگی جاریست

آرش
چند روز پیش این نوشته را نوشتم ولی
موقع تایپش علامات عجیبی منتشر شد
خسته از بازنویسی و تایپ
حذفش کردم
هر چند دوباره نویسی
هیچوقت اصلش نمی شه ولی خوب

ما روز شنبه کوبیدیم از شمال شرقی شهر
در اصل حاشیه شهر
آخه ما حاشیه نشین محسوب می شیم
رفتیم تا خیابان انقلاب
میدان انقلاب
مرکز شهر
که بریم بم
مثل دو تا ابله
با کیسه خواب
می دانید
انگار می خواهیم بریم
ته دنیا
جوری کوله پشتی بسته بودم
و لباس پوشیده بودم
که تو فریزر هم می تونستم بخوابم
کلی دارو و لوازم پزشکی لازم را هم تهیه کردیم
آمپول و سرنگ و باند و ...
خلاصه
جو زده و تابع احساس
حرکت برای از خودگذشتگی
یک حسین فهمیده تمام عیار
قبلا هم گفتم ما همه همینیم
دردسرتون ندم
دو تا ساده لوح
تو راه کلی وسیله اضافه کردیم
که اونجا هیچی نیست به درد می خورد
چراغ قوه و فندک هم خریدیم
باتری، قمقمه، آب معدنی و ...
رفتیم هلال احمر
گفتیم پزشکیم می خوایم بریم بم کمک
گفتند برید هفته دیگر اگر لازم بود خبرتان می کنیم
ما هم گفتیم ممنون
هفته دیگر از جو زدگی رها می شیم
دیگه عقل به احساس غلبه می کند
نیستیم
بگذریم
استفاده از امکانات و خدمات همیشه تو ایران
خارج از منطق و تابع احساسات انجام می شه
یک بار هم که ما خواستیم ابراز احساس به ملت ایران کنیم
زدن تو ذوق ما
اینه که همیشه سعی می کنیم احساساتمون را ابراز نکنیم

آرش
پرم از گریه ابرای بهار
پرم از لرزش بی وقت زمین
پرم از ریزش برگای زمان
پر از این سردی دیوانه شب
پر از این رنگ سپید
خالی از عاطفه و مهر شدم
پر و خالی
هر چی هستم
زندگی در گذر خویش
مرا با خود برد
سر اون کوه بلند
پشت اون ابر سپید
در درون خورشید
همه جا را گشتم
هیچ یافت نشد
من هنوزم در گردش
پی چیزی
آن نمی دانم چه
باز می گردم

آرش

احساس چیست؟
چند روز پیش به متن یک سخنرانی فکر می کردم
در مورد شبکه های عصبی
یادش به خیر
پروژه شبکه های عصبی
پروژه شبیه سازی مغز آدمی است
برنامه می نویسی و سلول ها را شبیه سازی می کنی
شبکه با فرمول های خاص خود کار می کند
مثل رسیدن به پایین ترین سطح انرژی
و ...
این نکات تکنیکی به درد برنامه نویسی و شبیه سازی می خورد
به کار این وبلاگ هم نمی آید
در این میانه هم قصد آموزش اصول مقدماتی یا پیشرفته شبکه های عصبی نیست
فقط
اینجا یک بحث فلسفی می تواند شکل بگیرد
آن هم اینکه مغز آدمی چگونه کار می کند
ما یک الگوی خوب و کارا را در شبکه عصبی به نام مغز شبیه سازی می کنیم
مرکزی برای تکلم می سازیم
Neural talk
مرکزی برای بینایی
و همین طور ادامه می دهیم
بعد سیستم ها را مانند مغز مرتبط می کنیم
آیا این مغز جدید با حس گرهاس لمس و بویایی و چشایی
بینایی و شنوایی
با قدرت تکلم آدمی
احساس خواهد داشت؟
آیا مرکزی برای احساس در مغز وجود دارد؟
لیمبیک مرکزی برای احساس است؟

نمی دانم
ولی شاید
احساس یک محصول جانبی مغز باشد!
یعنی مغز آدمی برای احساسات طراحی نشده است ولی
طراحی طوری است که احساس در کنار آن ایجاد شده است
و یک خطای سیستم می باشد
این بحثی جذاب برای است
باید دید که آیا سیستم های شبیه سازی شده هم احساس از خود نشان می دهند؟

آرش

زندگی لذت گاز زدن به این سیب سبز رنگ
بوییدن عطر یاس
قدم زدن تو شب برفی
زیر باران رفتن
دوست داشتن
عشق ورزیدن
در سبزه غلطیدن
خواب دیدن نیست

زندگی
غرقه شدن در لحظه اکنون است،
فردا، فردا شاید من و تو دیگر نباشیم
در نبود من و تو
گلها به همین رنگ می مانند،
درون سبزه ها دیگرانی می غلطند
شراب عشق می نوشند
زیر باران ها قدم می زنند
خواب می بینند
به دور از چشم بی رنگ و بی فروغ ما
در دوردست ها زندگی جاری می ماند و می رود
حسرت این لذت امروز به جان من و تو می ماند
بیدار شو و در آغوشم بکش

آرش
توی این شهر سر هر میدان
برای کمک به زلزله زدگان
هر بیست قدم یک چادر گذاشته اند
دیشب توی میدان تجریش
اول یک چادر وابسته به وزارت کشور بود
بعد دو تا وابسته به هلال احمر
بعد یکی وابسته به کمیته امداد امام
و ...
اتحادیه عرب چهارصد میلیون دلار کمک کرده
دولت ایران چهار صد میلیارد تومان اختصاص داده
مردم کوچه و بازار کلی کمک کردن اهم از نقدی و جنسی
ملت ترک وطن کرده و دانشجویان خارج از کشور کلی پول دادن
باز هم ...
نمی دانم این همه تکدی گری برای چی و کی انجام می شود
نظارت بر این سیستم بر عهده کیه؟
چرا کسی جلوی این بلوا و لمپنیسم کمک را نمی گیرد
ما ملت جو گرفته و احساسی کی قراره آرام بگیریم
اگر قرار است کمکی کنیم باید از مجرای مشخصی باشد
ششصد شماره حساب دادن که چی
این همه پول را می خواهند چکار کنند
فکر میکنم بعد از این زلزله خیلی ها به نوایی می رسند
باور ندارید
بنشینید و ببینید
فکر می کنم برخی آقایان خرج انتخابات خود را در آورده باشند
وقتی میگویم ما همه گدا هستیم
می گویند نگو
وقتی آدم راستش را هم می گوید کسی باور نمی کند
واقعیت تلخ این مملکت
این نیست که مردم کناره گرفته اند
مردم همیشه هستند
و همیشه مورد سوء استفاده سودجویان
آن قدر بی اعتمادی رشد کرده و ریشه گرفته
آنقدر دزدی و ... دیده ایم
که دیگر حتی به خودمان هم اعتماد نداریم
عذاب از این بزرگتر وجود ندارد
*****************************

دیروز توی خیابون اتفاقی دوستی را دیدم که عهد کرده بودم تا اوایل اسفند نبینمش
راست می گفت دنیا دنیای کوچکی شده
به اندازه یک کف دست
اونهایی که این موضوع را باور ندارند
و هنوز قرن بیست و یکم را درک نکرده اند
باید باور کنند که توی این دنیا دیگر نمی شود دوگانه زندگی کرد
من هم در این گام معلق به جلو
پر و خالی از شک و تردید
هراسان و لرزان
منتظر گذشت زمان
گوشه عزلت نشسته خاک می خورم
کسی نیست گرد این غبار را از تن خسته ام پاک کند
فردا، شاید فردا دنبال کسی بگردم
فردایی که خورشید می دمد
من هم طلوع خواهم کرد
تنها اگر .........
****************************

همه ما ایده آل هایی داریم
همه ما اسیر و وامانده در انتظار ایده آل خود هستیم
سرگشتگی و اشتباهات ما به خاطر رسیدن به ایده آل هایمان است
نمی دانیم و نمی فهمیم که رسیدن به ایده آل ها
ما را از زندگی باز می دارد
می رویم و می مانیم
در انتظار و در پی ایده آل ها و حال را از دست می دهیم
همه به فکر فرداییم و در انتظار فردا امروز را قربانی می کنیم
ایکاش فردایی نبود و نمی آمد
آنگاه قدر یک لحظه
لحظه اکنون
زیادتر می شد
بدون دغدغه فردا
عشق و سرمستی و لذت
تنها چیزهای با ارزش امروز بودند آنگاه
در میانه خیابان
در جلوی این همه چشم
می شد نازنینی را در آغوش کشید و بوسید
بدون دغدغه فردا و فرداها
افسوس
فردا در راه است و من این لحظه لحظه اکنون را
در دغدغه فردا به قتلگاه می برم
فردا! فردا لذت خواهم برد لذت خواهم چشید
فردا اگر بیاید و باشم

آرش

Monday, December 29, 2003

از نظرات شما متشکرم
چشم، سمعا و طاعتا!

بابا ما اصلا عرب بودیم
شاید در آینده ای نزدیک تو این وبلاگ سعی کنم کلمات عربی را سانسور کنم
فعلا برنامه این نیست

قرار شده من و سروش و محمد
اگر شد با هم بریم بم
یک پس لرزه عظیم
فکر کنم درصد درگذشتگان به صد در صد نزدیک بشه
عزراییل مثل اینکه بعضی ها را جا گذاشت که ما به خدمتشون برسیم!

این اعتماد به نفس و خود تحویل گیری و نوشابه باز کنی هم برای خودم شده دردسر!
آخر عزت نفس اینه!
آرش
هیچ وقت نشستن را دوست نداشتم
به قولی ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بازار شایعات درباره بم زیاده
بعضی می گن آزمایش اتمی و ...
ملت ما به درد حماقت بدی دچار شده
همه چیز را منفی می بیند
اگر این شوری که تو مردم برای کمک به مردم زلزله زده بم هست
این انرژی بی پایان
این همه مهر و محبت
اگر این همه را تو ساختن مملکت خرج می کردن
الان ما از خدا هم دو قدم بالاتر بودیم
ولی خوب ملت اسیر احساس
فقط وقتی دچار جو زدگی می شوند
حضور دارند
ملتی که گرد مرگ روی آنها پاشیده شده بود
حالا چنان با شور به حرکت در اومده که نگو
یک روزه 20000 واحد خون معادل یازده هزار لیتر خون
این ملت اهدا کردند
می شه با این همه خون یکسال به تمام دنیا
خونرسانی کرد
ولی همین ملت وقتی از این هیجان خارج می شوند
یعنی ده بیست روز دیگر
دیگر کسی به فکر ملت بدبخت و زلزله زده بم نخواهد بود
امیدوارم هر وقت نیاز به این ملت داشتم
تو اوج احساسات و جو گرفتگی به اینها برخورد کنم
اونوقت از جان هم می گذرند
ولی ...

می دانید از برکات زلزله این بود که دیروز و پریروز
برای عبور آمبولانسها
خیابان ولیعصر خلوت بود
نمی دانستم ملت ایران اینقدر فهیم هستند
نمی دانم این جو گرفتگی و بحران احساسی
یک شبه از این ملت
ملت کوچه و بازار
که تا دیروز خودخواهی و غرورشون
باعث ترافیک عظیم شهری بود
و کسی به کسی راه نمی داد
یک ملت فهیم و از خود گذشته ساخته
اگر می شد این فهم و شور را حفظ کرد اونوقت
می شد به ماه رسیدحتی پیاده.

آرش

Sunday, December 28, 2003

گاهی کلی می نویسم
وقتی منتشر میکنم
مشتی علامت مسخره تصویر می شود
مجبورم حذفش کنم و حال دوباره نوشتن نیست
ولی ما را به بم نفرستادند
گفتند هفته دیگر تشریف بیاورید
ما هم هر چه تهیه کرده بودیم
شامل گاز و باند و پنبه و بتادین و آمپول و سرنگ
فرستادیم
امید که به دست اهلش برسد
*************************
دیروز موقع خداحافظی برای رفتن به بم
مادرم گفت باید مواظب بود
پس لرزه ها بیش تر آدم می کشند
خلاصه صحبت به حلوا و پختن حلوا برایم ختم شد
من هم گفتم وقتی نیستم
نمی خواهم دیگران حلوا بخورند
اگر حلوا می دهید الان بیاورید ما هم شریک باشیم فاتحه هم می فرستیم
آرمین گفت یعنی خودمان هم نخوریم
گفتم به شرطی که گریه نکنید حلوا بخورید
کامتان از نبودنم شیرین شود
گفتند چقدر خودش را تحویل می گیرد
کی برای تو گریه می کند
گفتم اگر خوب بود خدا هم داشت

آرش

Saturday, December 27, 2003

ارگ بم هم نابود شد
ورق دیگری از تاریخ این مرز و بوم ناپدید
غم این خفته چند اشک در چشم ترم می شکند.

بگذریم
من دارم می رم بم کمک به ملت بدبخت
وقتی شنیدم ارگ بم نابود شده تصمیم گرفتم برم
درس و امتحان تخصص فعلا تا اطلاع ثانوی تعطیل
این ملت بدبخت نیاز به افرادی مثل من داره
و این بزرگترین بدبختی این ملت بیچاره است
چرا که همیشه نیازمند آدم های بی مقدار و بی همتی مثل من و امثال من هست
و این نیازمندی به آدم های ذلیل جلوی پیشرفتش را سد می کند
تا اطلاع ثانوی در دسترس نیستم
فکر نکنم اونجا موبایل آنتن بده
بدبخت ملت
بیچاره من که باید چند سالی از دیدن بیچارگی مردمم پیر بشم
عهد کرده بودم از هر چیزی که از من انرژی بدزدد دوری کنم
ولی گاهی زندگی آدم را به دهان شیر می فرستد

آرش
هر چی سنگه واسه پای لنگه
...
این زلزله لعنتی کلی آدم بدبخت رو آواره کرده
داشتم می رفتم که با سروش برم بم ولی بعدش فکر کردم ولش کن
آدم بهتره گاهی احساساتش رو کنترل کنه
کمی هم ما سنگ بشیم بد نیست
وقتی تهران زلزله بیاد دیدنی می شه
فکر کنم بزرگتر از هر جنگی کشته بده
یه فکری باید کرد
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

آرش

Wednesday, December 24, 2003

هوای رسیدن
نشستن تو اتوبوس را راحت می کند
و شوق بازگشت به خانه
تحملم را برای سرمای زمستان بیشتر
تقدیرساز آدمیان سرنوشت مرا با سفر گره زده است
و این مسافر همیشه
آیینه ای شده از جاده ها
تهران رسیدن
آغازی است برای حرکتی دیگر
کرمانشاه
دوباره تهران
و یاسوج
این آخر دنیای من
هنوز به محیطش عادت نکردم
و امیدوارم نکنم
عادت
این بدترین فاجعه شکل پذیر انسانی
هنوزم در من ریشه ندوانده است
هنوز چموشم و خموش
کناره گرفته و در میانه
چیزی از چربی شکمم باقی نمانده
کمی درس خواندن
کمی هم نخوردن
لاغری به بار نشانده.
دیشب برای تفنن سینما بودم
فیلم قشنگی بود
فیلم شبهای روشن
خوش ساخت و خوش دکور
حرف برای گفتن داشت
برایم شخصیت اول داستان جالب بود
می شناختمش
یک جورایی خود من بود
عزیزی در کنارم بود
هر چند خسته از بی خوابی ها
همچنان زیبا و ناز و دوست داشتنی
سر پایان داستان شرط بستیم
یعتی هر کدام آن چیزی را که فکر می کردیم باید پایان باشد
مطرح کردیم
هر چند پایان داستان دوست عزیزم رمانتیک تر بود و خوش عاقبت تر
ولی خوب من درست حدس زدم
تراژدی فیلم قشنگ بود
اگر دستتون رسید حتما این فیلم را ببینید
واقعیت این که از درست حدس زدنم خوشحال شدم
طوری که تراژدی را فراموش کردم
حالا هم که فکر می کنم
زیاد ناراحت نیستم
چرا که زندگی در همین غم ها زیبایی و معنی پیدا می کند
اگر همیشه بر وفق مراد بگردد
آدم قدر لحظات را فراموش می کند
زیبایی دوست داشتن ها در همین نرسیدن ها و یا دیر رسیدن هاست
اگر تمامی لیلی های زمین تحویل مجنون ها می شدند
این همه قصه و ادبیات و شعر و ... ساخته نمی شد

آرش

Wednesday, December 10, 2003

می دونید، قدم زدن رو دوست دارم
حس آرامشی که به آدم می ده بی نظیره
دیشب رفتم قدم زنی
دو ساعتی چرخیدم
خوشحال و رها
دوست داشتن دیگران حس خوبیه
خودخواهی هم خوبه
جنگ این دو بزرگترین جنگ درونی من
دوست داشتن دیگران یعنی دورشون کن تا زندگی کنن
خودخواهی یعنی اسیر خودت نگهشون دار
خودخواهیم بهم فشار می آورد ولی
دوست داشتنم می گفت که خیره
نمی دانم، من همیشه فکر می کنم
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
اینه که با این خیره خودم را شاید گول می زنم
ولی خوشحالم
احساس رهایی و تنفس می کنم
یک مسافرت لازم دارم
یاسوج باید برم و این آخر فاجعه است
با این اوصاف
یک دنیا آرزوی موفقیت و شادی و مبارکی
پیروزی و بهروزی و سعادت بدرقه راهت

آرش

Tuesday, December 09, 2003

مدتهاست، با داشتن يک حلقه به دستم، که شايد خيلی هم دوستش ندارم، به در باغ تنهاييم
علامتی به عنوان ورود ممنوع نصب کرده ام ولی هر از چندگاهی از پس ديوارهای پوسيده اين قلعه
کسی سرکی به داخل می کشه و اونوقت اول دردسرهای اين تنهاست. يک مزاحم تلفنی جديد پيدا کردم
که جالبه چون موبايلم را ندارد و مجبور شده به خانه زنگ بزند. نمی دانم کيه و از کجا پيداش شده ولی
هر کی که هست يک مشکل کوچولو را به يدک می کشه، وقتی داره وارد می شه و وقتی اومده سراغ من
که اصلا حال و حوصله اضافه شدن کسی رو دور و برم ندارم، تازه دارم خانه تکانی می کنم و کلی از دوستان
را خواسته يا ناخواسته کنار می گذارم. اینجا انرژی و وقت کم دارم و دارم دو موتوره کار می کنم و درس می خوانم
وقتی هم برای کسی ندارم. راستش را بخواهيد به دليل کلی بی نظمی دچار چنان وضعيتی هستم که میيان کارهام دارم دست و پا می زنم
همين دوستان فعلی برای يک عمرم کافی هستند هر چند لازم نمی باشند. شرط لازم و کافی برای زندگی داشتن ضربان قلب، فعاليت مغزی و نفس کشیدن هستند که هنوز از اون ها
بهره می برم، مابقی يا لازمند يا کافی و هيچکدام هر دو خاصيت را ندارند.

آرش

Monday, December 08, 2003

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم اما تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان مي كشد پارو زنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه خانه هايي بر فرازش اشك اخترها
وحشت زندان و برق حلقة زنجير داستانهايي زلطف ايزد يكتا!
سينة سرد زمين و لكه هاي گور هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ جاده اي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي تور نه جوابي از وراي اين در بسته
آه آيا ناله ام ره مي برد در تو تا زني بر سنگ، جام خودپرستي را
يك زمان با من نشيني، با من خاكي از لب شعرم بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز شعله سان سرمي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم اما تا من اينجا بنده، تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من، سرگذشتي نيست كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
چيستم من؟ زاده يك شام لذتبار ناشناسي پيش مي راند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد من به دنيا آمدم، بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي، تا با دو چشم باز برگزينم قالبي خود از براي خويش؟
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي، آشنا بوديم ما با هم؟ من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشمم سياهي ريخت ظلمت شبهاي كور دير پاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو
كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال رو به سوي آسمان هاي دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم به خود جنبيد ميهماني بي خبر انگشت بر در زد
مي دويدم در بيابان هاي وهم انگيز مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را، اما از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
راه من تا دور دست دشتها مي رفت من شناور در شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش
عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم چيستم من؟ از كجا آغاز مي يابم؟
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم از كدامين آسمان راز مي تابم؟
از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش؟ دانه انديشه را در من كه افشاندست؟
چنگ در دست من و من چنگي مغرور؟ يا بدامانم كسي اين چنگ را بنشاندست؟
گر نبودم يا به دنياي دگر بودم باز آيا قدرت انديشه ام مي بود؟
باز آيا مي توانستم كه ره يابم در معماهاي اين دنياي راز آلود؟
ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن "پايان" و دانستم پاي تا سر هيچ هستم هيچ هستم هيچ
سايه افكندي بر آن "پايان" و در دستت ريسماني بود و آنسويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خويش را در آيينه اي ديدم تهي از خويش هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت، گه نقش بيدادت گاه نقش ديدگان خود پرست تو
گوسپندي در ميان گله سرگردان آنكه چوپانست، ره بر گرگ بگشوده!
آنكه چوپانست، خود سرمست از اين بازي مي زده، در گوشه اي آرام آسوده
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را عاصيش كردي و او را سوي ما راندي
اين تو بودي، اين تو بودي، كز يكي شعله ديوي اينسان ساختي، در راه بنشاندي
مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد
هر چه زيبا بود، بيرحمانه بخشيديش شعر شد، فرياد شد، عشق و جواني شد
عطر گلها شد به روي دشتها پاشيد رنگ دنيا شد، فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آنچنان در جان ميخواران خروش افكند تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد لرزه شد، بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد عكس ساقي شد، به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد برق چشمانش، چراغ رهنوردان شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش در ره زيبا پرستانش رها كردي
آنگه از فريادهاي خشم و قهر خويش گنبد ميناي ما را پر صدا كردي
چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد سوختيشان، سوختي با برق سوزاني
واي از اين بازي از اين بازي دردآلود از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي؟
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي
چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد با "خطا" اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي، او به خود جنبيد تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود هيچ شيطاني را به ما مهري و راهي بود؟
هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي زو نشاني بود، يا آواي پايي بود؟
تو من و ما را پياپي مي كشي در گور تا بگويي، مي تواني اين چنين باشي
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم بر سر ما پتك سرد آهنين باشي
چيست اين شيطان از درگاه ها رانده؟ در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي عطر لذت هاي دنيا را بيفشانده
چيست او؟ جز آنچه تو مي خواستي باشد تيره روحي، تيره جاني، تيره بنياني
تيره لبخندب بر آن لبهاي بي لبخند تيره آغازي خدا! يا تيره پاياني
ميل او كي مايه اين هستي تلخست؟ راي او را كي از او، در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا به خود باشد هرگز از او در جهان نقشي نمي ديدي
اي بسا شبها كه در خواب من آمد او چشمهايش، چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت مي ناليد و مي ديدم كه بر لبهاش ناله هايش خالي از رنگ و فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا گوشه يي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد
اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد گوش من گويي هنوز از ناله لبريزست
- تف بر اين هستي، بر اين هستي دردآلود تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست
خالق من او، و او هر دم به گوش خلق از چه مي گويد چنان بودم، چنين باشم؟
من اگر شيطان مكارم گناهم چيست؟ او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم
دوزخش در آرزوي طعمه اي مي سوخت دام صيادي به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم، ناگاه عالمي را پر خروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوي طعمه اي مي سوخت منتظر بر پا، ملك هاي عذاب او
نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود تشنه قربانيان بي حساب او
ميوه تلخ درخت وحشي "زقوم" همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل
آن شراب از حميم دوزخ آغشته نازده كس را شرار تازه اي در دل
دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت
تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد او به من رسم فريب خلق را آموخت
من چه هستم؟ خود سيه روزي كه بر پايش بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده
اي مريدان من، اي گمگشتگان راه راه ما را، او گزيده، نيك سنجيده
اي مريدان من، اي گمگشتگان راه راه، راهي نيست، تا راهي به او جوييم
تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد؟ راه ناپيداست، ما خود راهي اوييم!
اي مريدان من، اي نفرين او بر ما اي مريدان من، اي فرياد ما، از او
اي همه بيداد او، بيداد او بر ما اي سراپا خنده هاي شاد ما از او
ما نه درياييم تا خود موج خود گرديم ما نه طوفانيم تا خود خشم خود باشيم
ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم
ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه "ما" هستيم تا بر ما گنه باشد ما نه "او" هستيم تا از خويشتن ترسيم
ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم دام خود را با فريبي تازه مي گسترد
او براي دوزخ تبدار سوزانش طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد
اي مريدان من اي گمگشتگان راه من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او كوشيد تا خوابم كند اما منكه شيطانم درغا سخت بيدارم
- اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسيدم
اي بسا شبها كه بر آن چهره پر چين دست هايم با نوازشها فرود آمد
اي بسا شبها كه تا آواي او بر خاست زانوانم بي تامل در سجود آمد
اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ آرزو مي كرد تا يكدم برون باشد
آرزو مي كرد تا روح صفا گردد ني، خداي نيمي از دنياي دون باشد
بارالها حاصل اين خود پرستي چيست؟ "ما كه خود افتادگان زار مسكينيم"
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار نقش دستي، نقش جادويي، نمي بينيم
ساختي دنياي خاكي را و مي داني پاي تا سر جز سرابي جز فريبي نيست
ما عروسك ها و دستان تو در بازي كفر ما، عصيان ما، چيز غريبي نيست
شكر گفتي گفتنت، شكر ترا گفتيم ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم
راه مي بندي و مي خندي به ره پويان در كجا هستي، كجا؟ تا در تو ره جوييم
ما كه چون مومي به دستت شكل مي گيريم پس دگر افسانه روز قيامت چيست؟
پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم؟ اين عذاب تلخ و اين رنج و ندامت چيست؟
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد
بس غل و زنجيرهاي تفته بر پاها از غبار جسمها خيزنده دودي سرد
خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز خرقه پوش زاهد و رند خراباتي
مي فروش بي دل و ميخواره سرمست ساقي روشنگر و پير سماواتي
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان باز آنجا دوزخي در انتظار ماست؟
بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست!
ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي آنكه از بخت سياهش نام شيطان بود
آنكه در كار تو و عدل تو حيران بود هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود
اين منم آن بنده عاصي كه نامم را دست تو با زيور اين گفته ها آراست
واي بر من واي بر عصيان و طغيانم گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست
باز در روز قيامت بر من ناچيز خرده مي گيري كه روزي كفر گو بودم
در ترازو مي نهي بار گناهم را تا بگويي سركش و تاريك خو بودم
كفه يي لبريز از بار گناه من كفه ديگر چه؟ مي پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز؟ ميل دل، يا سنگ هاي تيره صحرا؟
خود چه آسانست در آن روز هول انگيز روي در روي تو از خود گفتگو كردن
آبرويي را كه هر دم ميبري از خلق در ترازوي تو ناگه جستجو كردن
در كتابي يا كه خوابي خود نمي دانم نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم
تو به كار داوري مشغول و صد افسوس در ترازويت ريا ديدم، ريا ديدم
خشم كن اما ز فردايم مپرهيزان من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي
خوب مي دانم سرانجامم چه خواهد بود تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي
تو گرسنه، دوزخ آنجا كام بگشوده مارهاي زهرآگين تك درختانش
از دم آنها فضاها تيره و مسموم آب چركيني شراب تلخ و سوزانش
در پس ديوارهايي سخت پابرجا "هاويه" آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فراگيرد جسم هاي خاكي و بي حاصل ما را
كاش هستي را به ما هرگز نمي دادي يا چو دادي هستي ما هستي ما بود
مي چشيديم اين شراب ارغواني را نيستي، آنگه خمار مستي ما بود
سال ها ما آدمك ها بندگان تو با هزاران نغمه ساز تو رقصيديم
عاقبت هم زآتش خشم تو مي سوزيم معني عدل ترا هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز نسيه دادي، نقد عمر از خلق بستاندي
گرم از هستي، ز هستي ها حذر كردند سال ها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم رويا جامي از مي، چهره اي زان حوريان ديدند
هم شكستي ساغر امروزهاشان را هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند واي باران رحمتها! قرنها بگذشت و بر آنان نباريدي
از چه مي گويي حرامست اين مي گلگون در بهشتت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا حوريي از حوريان آسمان باشد
مي فريبي هر نفس ما را به افسوني مي كشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهي هاي اين زندان مي افروزي گاه از باغ بهشتت شمع رويايي
ما اگر در اين جهان بي در و پيكر خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست از چه مي گويي كه كاري ناروا كرديم؟
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي زآن خوبان باد بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را
حافظ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را
چيست اين افسانه رنگين عطر آلود؟ چيست اين روياي جادوبار سحرآميز؟
كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور؟ جامه هاشان از حرير نازك پرهيز
كوزه ها بر دست و بر آن ساق هاي نرم لرزش موج خيال انگيز دامان ها
مي خرامند از دري بر درگهي آرام سينه هاشان خفته در آغوش مرجان ها
آب ها پاكيزه تر از قطره هاي اشك نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده
ميوه ها، چون دانه هاي روش ياقوت گاه چيده، گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطاني سراپا لطف و زيبايي ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها گاه بر آنان! گهي بر حوريان مايل
قصرها ديواره هايش مرمر مواج تخت ها بر پايه هايش دانه الماس
پرده ها چون بال هايي از حرير سبز از فضاها مي تراود عطر تند ياس
ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق ناممان مي خوارگان رانده رسوا
تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي مومنان بي گناه پارسا خو را
آن گناه تلخ و سوزاني كه در راهش جان ما را شوق وصلي و شتابي بود
در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت در بهشتت بارالها خود ثوابي بود
هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي مهر من دريا و خشمم همچو توفانست
هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم هر كه را من برگزينم پاكدامانست
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم
يا براني، يا بخواني، ميل، ميل تست ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم
تو چه هستي؟ اي همه هستي ما از تو تو چه هستي؟ جز دو دست گرم در بازي
ديگران در كار گل مشغول و تو در گل مي دمي تا بنده سرگشته اي سازي
تو چه هستي؟ اي همه هستي ما از تو جز يكي سدي به راه جستجوي ما
گاه در چنگال خشمت مي فشاريمان گاه مي آيي و مي خندي به روي ما
تو چه هستي؟ بنده نام و جلال خويش ديده در آيينه دنيا جمال خويش
هر دم اين آيينه را گردانده تا بهتر بنگري در جلوه هاي بي زوال خويش
برق چشمان سرابي رنگ نيرنگي شيره شبهاي شومي ظلمت گوري
شايد آن خفاش پير خفته اي، كز خشم تشنه سرخي خوني، دشمن نوري
خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو كفر مي گويم، تو خوارم كن، تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا اما گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر زما بگذار خود باشيم بعد از آن ما را بسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم

فروغ فرخزاد بندگي از مجموعه عصيان

مدتها طول كشيد تا تايپش كنم. شما هم كلي طول مي كشه تا اين نوشته را بخوانيد. جالبه! كفرگويي فروغ به فكرم مي اندازد. واقعا فلسفه وجود شيطان چيه! نمي دانم فرصت فكر كردنش را هم الان ندارم. خيلي چيزها هست كه تو زندگي ياد مي گيريم چشم بر آنها ببنديم.

آرش

Friday, December 05, 2003

بعضي آدما
اول گند مي زنن
بعد مي خوان ماله بكشن
دروغ مي گن
دلم مي خواد
خفشون كنم
آخه بابا جان
دروغ گفتنتون
از گند اولتون
خيلي بدتره
چرا نمي فهميد
مرد باشيد راست بگيد
حداقل آدم تكليفشو باهاتون مي دونه
با شما هم ندونه با خودش مي دونه
ما خودمون يك عمر
اين كاره بوديم
راست و دروغ سرهم كرديم تحويل ملت داديم
حالا سر پيري شماها مي خواهيد ما رو رنگ كنيد
بابا ما خودمون زغاليم
بالاتر از سياهي هم رنگي نيست
همين

پدربزرگ مادرم
بهش مي گفتيم حاجي آقا
از معدود مردهاي اطرافم بود
كه يكبار شماره شمار عمرش صفر شد و از نو يك بيست سالي براش انداخت
همه مي گفتن عزراييل يادش رفته حاجي هم هست
منم همينجوري مي شناختمش
يك بار بهم گفت
تو زندگي با كسي دوستي كن كه تو دشمني ثابت قدم باشه
شايد به خاطر همين گفته حاجي آقاست
كه من تا خوبم خوبم
واي به روزي كه با يكي بد بشم
بيچاره تو ذهنم نيست مي شه
اخطار
لطفا فاصله ايمني را از اين زنجيري رعايت كنيد تا نيست نشويد

كمي آروم شدم ولي جاش به اين راحتي خوب نمي شه

آرش
مجبور شدم دو تا از پست هاي قديمي را به علت غلط املايي و انشايي و معنايي
ويرايش كنم
هر چند كه قرار نبود از خودسانسوري خبري در اين وبلاگ باشد
ولي خوب گاهي پيش مي آيد
سال ها بعد خواندن اين همه بي سر و ساماني كلي برايم لذت بخش خواهد بود
كما اينكه وقتي بعضي از نوشته هاي قديمي را اينجا منتشر مي كنم لذت مي برم

امشب چه سرشارم از احساس
مي توانم تمام زمين را حس كنم
و آسمان را فرياد بزنم
همين يك امشب
براي زندگيم كافي است
آيا براي بودن
دليلي بيش از اين يك شب لازم است؟

آرش
خيس آبم
موش آب كشيده به تمام معني
نه من يه بغل آبم كه به آرش آغشته شده
وقتي آدم قرار مي گذارد با يه مشت آدم
و كسي پيداش نمي شه
زير بارون منتظرشون مي موني و باز كسي نمي آد
تلفن همراهشون جواب نمي دن
اونوقت
تنها تو برف و بارون
از سينه كش كوه بالا مي ره
لباس ضد آب هم كه برنداشتي
كه مثلا وقتي گرمت شد بارت سنگين نشه
پارسال با آستين حلقه اي تو برف بالا مي رفتم
امسال آستين كوتاه پوشيدم
اول كار وقتي تو سرما وايستي و خيس شي
حتي اگر تا قله هم بدوي
باز سردته
هنوز مغز استخونم سرده
اعصابم از بعضي دوستان نابود
آخرين باري بود كه با محمد قرار مي گذاشتم
آدم با طناب آدمهاي تنبل و گشاد
نبايد داخل چاه بشود
همون كار سايت رو بهش سپردم براي يك عمرم بسه
بگذريم
دست سروش درد نكند كه پيغام داد نمي آد
مي دونستم
آدم بعد از عروسي پسر خالش كه كوه نمي ره
بهش گفته بودم
به هرحال
زير برف و بارون
كلي خوش گذشت جاي همگي خالي
همقدم و همنورد عزيزم
برادر خوبم آرمان
همپاي من اومد
اونم خيس آب شد به خاطر من
الان فرستادمش دوش آب گرم بگيره
بعد از اومدنش خودم دوش مي گيرم
بعضي آدما راحت
احترام و اعتمادي را كه به دست مي آورند
از دست مي دهند
به ثمني بخس و ارزون
به قيمت كمي بيشتر خوابيدن

تو كوه همش اين آهنگ سر زبونم بود!
تو يه تاك قد كشيده
پا گرفتي روي سينم
واسه پا گرفتن تو
عمريه كه من زمينم
...
آرش

Thursday, December 04, 2003

اندر حكايت ما طبيبان!
ملك الموت رفت پيش خدا
گفت سبحان ربي الاعلي
يك طبيبي است در فلان كوچه
من يكي قبض و او كند صد تا
يا بفرما كه جان او گيرم
يا مرا كار ديگري فرما!

آدرس فلان كوچه رو دوستان از ياسوج ميدن
ولي خوب مابقي دوستان در سرتاسر مملكت پخش و پراكنده اند.

تو گل سرخ مني
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
تو بهاري
نه، بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
تا سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد.

حميد مصدق.

آرش
آسمان ابري بود
ماه ناپيدا
دلم به پهناي تمام ابرهاي باران زا
از بارش اشكي قديمي بي تاب بود
باد مي وزيد
عطر گل هاي بهاري
شكوفه هاي تازه بهارنارنج
بوي سبز علفزار
و كورسوي چراغ همسايه
باد مي وزيد
چراغ همسايه را كشت
ابرها را پراكند
ماه من طلوع كرد
رخوت و سردي شب بهاري
نمناكي سبزه
هم آغوشي من با خاك
حضور ماه
و سكوت شب
برايم شراب بياور نازنين

آرش
ناشناس آشنا خوب مي نويسي
ولي غمگيني
دوست ندارم كسي دور و برم غمگين باشد
من هيچوقت غمگين نمي شوم
بي تفاوت شده ام
هرزه گياهي كه در ميان گندمزار روييده
درد بي دردي به جانم كرده عادت
از خواندن اشعارت حس منفي مي گيرم
يادت باشد

دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي ارزد
...

آرش
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و ازساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
{شاعر برای من ناشناس}

آرش

Wednesday, December 03, 2003

ببینم کسی اونجا حافظه اضافی نداره! اگر خدات تومانم هم باشه خریداریم
با این حجم مطالب اطفال و زنان و داخلی و جراحی بدون در نظر گرفتن مابقی
نیاز به تجدید و افزایش
رم و هارددیسک پیدا کردم
اگر مجبور نباشم
سی پی یو و مادربرد را هم عوض کنم
بابا به چه زبانی بگم
من هنوز هیچی نخونده قاط زدم
داخلی رفته تو اعصاب
زنان و اطفال و جراحی هم مخلوط شدن
ارتوپدی، ارولوژی، و ...
را هم لطفا فراموش کنید

آرش
قصد از این وبلاگ نه مشاعره بوده و نه معاشقه
این وبلاگ را به دستور دوستی درست کردم تا با نوشتن کلماتی از زنده بودنم آگاه باشد
همین
ولی ناشناس گرانقدر
هر چند که ناشناس ها را به این وبلاگ راهی نیست
با این گفته جبران خلیل جبران که اگر عشق در یک لحظه به وجود نیاید در طی سال ها و یا حتی نسلها حاصل نخواهد شد مخالفم
قرار نیست هرچه دیگران گفته اند درست باشد و قابل ارایه
جبران خلیل جبران نویسنده خوبی بود
ولی قرار نیست هر چه نوشت مقبول همگان شود و وحی منزل
بگذریم
من اعتقاد دارم عشقی که در یک لحظه حاصل می شود در یک لحظه به تنفر تبدیل می شود و یا به بی تفاوتی می انجامد
کسی که در یک لحظه همه چیز را می بازد دارای بی ثباتی در شخصیت است
و چیزی جز این برایش متصور نیست
انسانی که ثبات روح و اندیشه و شخصیت دارد و شکل گرفته است
در نهایت احساس دارای عقل است
و در نهایت عاقلی احساس دارد
در نتیجه همین ثبات است که هیچگاه در یک لحظه دل نمی بازد
به دور و برم که می نگرم
پر است از عشق های لحظه ای
که هر کدام سرانجامی جز نفرت به بار نیاورده است
ایکاش همین عاشقان و دلباختگان کمی عزت نفس و بزرگ منشی هم در کنار احساس داشتند
آنگاه پس از جدایی حداقل داستان سرایی کمتری داشتند
و معشوق اسبق خود را از برج عاج به حضیض ذلت و رذالت نمی نشاندند
من هنوز عشقی را که با مرور زمان رنگ عقل و منطق به خود گرفته ترجیح می دهم

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند!
*****************
طلوع کن
طلوع کن
ترا می شناسم
خانه ات جایی هست
پشت آن کوه بلند
در پس ابر سپید
در ته رود زلال
تو به مرغان مهاجر مانی
که هر از گاهی چند
در پی رنگ عوض کردن این پیر زمان
دل به دنیای نویی خواهد داد
طلوع کن
طلوع کن
من آن تشنه مرد زمینم
که با نور تو گرمی ام را بگیرم
تو آن چشمه ای
گرم جوشان پر از مهر
که با خون خود
این مهر گیاه را
به بالا بلندای ایمان رسانی
طلوع کن
طلوع کن
...
*****************
به عزیز بزرگواری که بسیار به این بنده حقیر لطف دارد
قول داده بودم ننویسم و به جای نوشتن
برای تخلیه روانی
از درد و تالماتم برایش بگویم
لازم است اینجا عذرخواهی کنم
گاهی انسان قولی را که نه در مستی و دیوانگی
که در نهایت عقل داده است
در نهایت عقل نیز زیر پا می گذارد
و این همان اصل دوگانگی زندگی است
این نوشتن هم
بیماری روحی بزرگی است
که هر چه سعی می کنم
از آن رهایی یابم
نا ممکن می نماید
ننوشتن
از درس خواندن و از آب کردن چربی های شکم
بسیار سخت تره

آرش
اينجا هنوز تعطيله
منم تعطيلم

آرش
This is me in military clothing
هم دهنم كج شده
هم اينكه مثل اينكه آخر سر بايد برم استخدام سپاه بشم
نظر شما چيه؟
شايد ما هم تو جنگ با آمريكا شهيد شديم
برادران و خواهران گرامي
از صدقه سرمون
فوق ليسانس قبول شدن
يا امتحان رزيدنتي
يك رشته لوكس پذيرفته شدن

آرش

دل روشني دارم اي عشق
صدايم كن از هر كجا مي تواني
صدا كن مرا از صدف هاي سرشار باران
صدا كن مرا از گلوگاه سبز شكفتن
صدايم كن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازي است؟
بگو با كدامين نفس مي توان تا كبوتر سفر كرد؟
بگو با كدامين افق مي توان تا شقايق خطر كرد؟
مرا مي شناسي تو اي عشق
من از آشنايان احساس آبم
و همسايه ام مهرباني است
و طوفان يك گل مرا زير و رو كرد
پرم از عبور پرستو
صداي صنوبر
سلام سپيدار
پرم از شكيب و شكوه درختان
دل من گره گير چشم نجيب گياهست
صداي نفس هاي سبزينه را مي شناسم
و نجواي شبنم
مرا مي برد تا افق هاي باز بشارت
مرا مي شناسي تو اي عشق
كه در من گره خورده احساس رويش
گره خورده ام من به پرهاي پرواز
گره خورده ام من به معناي فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
كه مي آيد از سمت سبز عدالت
دل تشنه اي دارم اي عشق
صدايم كن از بارش بيد مجنون
صدايم كن از ذهن زاينده ابر
مرا زنده كن زير آوار باران
مرا تازه كن در نفس هاي بار آور برگ
مرا خنده كن بر لباني كه شب را نگفتند
مرا آشنا كن به گلهاي شوقي
كه اين سو شكستند و آنسو شكفتند
دل نورسي دارم اي عشق
مرا پل بزن تا نسيم نوازش
مرا پل بزن تا تكاپوي خورشيد
مرا پل بزن تا ظهور {خودم
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهاي بارآور باغ
دل عاشقي دارم اي عشق
صدايم كن از صبر سجاده شب
صدايم كن از سمت بيداري كوه
صدايم كن از اوج يك{شيهه} بر قله صبح
صدايم كن از صبح يك مرد بر مركب نور
صدايم كن از نور يك فتح بر شانه شهر
ترا مي شناسم من اي عشق
شبي عطر گام تو در كوچه پيچيد
من از شعر پيراهني بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در كوچه عطر تو پر بود
و در كوچه باران چه يكريز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
كسي در نگاهم نفس زد
و سر تا سر شب پر از جستجوي تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوي تو هستم
صدايم كن اي عشق
صدايم كن از پشت اين جستجوي هميشه

محمدرضا عبدالملكيان
خيلي بده كه بعد از تنها پنج سال ناقابل خط خودم رو هم نمي تونم بخونم! من عوض شدم دنيا عوض شده.
آرش
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه درد است
ناشناس عزیز
وقتي كه من عاشق ميشم
دنيا برام رنگ ديگه است
صبح خروسخونش برام
انگار يه آهنگ ديگه است
وقتي كه من عاشق ميشم
ترانه هام عاشقترن
گل وازه هاي شعر من
رنگ گلهارو مي برن.
من یک بار عاشق شدن را شاید تجربه کرده باشم
یادم هست دوست گرانقدری به من گفت
تو دوست خوبی هستی
در جوابش گفتم شاید و لی من تو را دوست خود نمی دانم
چرا که رسیدن به مقام کبریایی دوست کاریست بس دشوار
دوستی مقامی است که تعهد می آورد
و تعهد باعث می شود
آدمی تا آخر عمر دیگری را بر خود ترجیح دهد
عشق! مقامی است بسیار بالاتر از دوستی
من فکر می کنم وقتی که من عاشق شوم
رنگ دنیا رنگ نیستی خواهد بود
عاشق از تمام وجود خود می گذرد
دیگر نیست
به همین خاطر تصمیم دارم سعی کنم عاشق نشوم
و وقتی عاشق شدم مطمئن هستم
جانم را هم خواهم داد
فعلا که به این مقام نرسیده ایم
خدا کند وقتی رسیدیم
عاشق آدم با انصافی شویم
همین

آرش

Monday, December 01, 2003

اگر ماه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
اگر سنگ بودم
به هر جا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي
به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي
به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي مرا مي شكستي

فريدون مشيري

اين شعر را يك نفر ناشناس برايم نوشته است
جالب است تازگي ها خوانندگان اين وبلاگ زياد مي شوند
ناشناس بودن و ماندن اين خوانندگان هم ترسناك است و هم مهيج
بگذريم
شعري ديگر براي جوابي ديگر

زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ كبود
توي يك صحراي دور يه برج پير و كهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگي شد
مهربوني اش مرهم شكستگي شد
ام اين حادثه برج و كبوتر
مثل يك فاجعه دلبستگي شد
اول قصه مونو تو ميدوني تو ميدونستي
من نميتونم برم تو ميتوني تو ميتونستي
باد و بارون كه تموم شد اون پرنده پر كشيد
التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود
بعد از اون حتي تو خواب هم اون پرنده رو نديد
اي پرنده من اي مسافر من
من همون پوسيده تنها نشينم
هجرت تو هرچي بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو ميدوني تو ميدونستي
من نمي تونم برم تو ميتوني تو ميتونستي

مثل اينكه شعر همين بود
اگر نقصي داره ببخشيد من اينجوري يادم اومد
آهنگ برج و كبوتر ابي يك چيزي تو همين مايه ها بود
نمي دونم چرا الان تو اين وضعيت يادم اومد
بگذريم
درس خوندن سخت ترين كار دنياست
با پيري منافات داره با خرفتي بيشتر
من هم پيرمردم هم خرفت شدم
يادش بخير
فروغ هميشه گير مي داد به تكه كلام هاي من
هميشه مي گفتم درست مي شه
اونم هميشه بهم مي گفت جوجه
با اين سن كمت مثل پيرمردها مي موني
آدم شو ديگه
اينقدر هم نگو درست مي شه
ولي من هنوزم تكه كلام ها مو حفظ كردم
شبت بخير پشت تلفن جاي خداحافظ
امر!
خرده فرمايش ديگه؟
و ...

آدم نمي شم ديگه

اين نوشتن را هم مثل اينكه نمي شه ترك كرد
مرض شده مثل خوره افتاده به جونم

آرش