Sunday, October 16, 2005
من دیوانگی خویش را هرگز پنهان نکرده ام
مجنون گشتم
در نقطه صفر و صفر
محل تلاقی دو خط بی معنی
آغاز حرکتم اینچنین بود
اکنون اما
متحیر و حیران از گردش زمانه
زمین گیر مات و مبهوت
در میانه راهی صعب
در هزارتویی تو خالی
چه می خواهد جسمی خاکی
مانده در همان صفر و صفر
نه پای حرکتی
نه توان ماندنی
به کدامین نقطه می اندیشد
ذهنی خسته از تمامی تکرارهای روزانه
و سوالی همیشه نابجا
چرا جدول ضربی که حفظ کرده بودیم
به اندازه زندگی
یا حتی به میزان دانش پزشکی
روز به روز تغییر نمی کند
و من به دنبال هیچ
در انتهای سلولهایی می گردم
که عطر کهنگی به خود می گیرند
و در گذر بی دریغ زمانه
غبار فراموشی می یابند
در جستجوی هیچ
In Search For Nothing
آرش
Friday, October 14, 2005
برای برگشت به خاک خوب ایران
هرثانیه را هزار بار شماره می کنم
ولی زمان نمی گذرد
تا پیوند مجدد این جسم فرسوده را با آب و هوای خوب همیشه رقم دوباره بزند
آغوشی باز برای هوای دودی تهران پر ترافیک
عجیب دل بسته می کند در همی همیشگی شهری شلوغ
و من تا کنون این عشق را چنین ملموس نمی شناختم
آرش
Saturday, October 01, 2005
آهنگی دیگر ساز کنید
غم زمانه را بر نمی تابم
گام هایی سنگین به جلو
گامی را که بر می داری
معلوم نیست به زمین می رسد یا نه
اینجا در این گوشه خلوت
کسی طلوع کرده
سازی می نوازد موزون
آهنگی ساز می کند رویایی
و من هنوز به رویای خویشم
نه سازی در من موثر است نه رقصی و آوازی
ولی ضرب آهنگ آواز جدید
به من می گوید
با اولین طلوع سپیده
با اولین رسیدن بهار
کوله باری از گذشته بردارم
به دنبال چیزی
که می گوید سرنوشت نام دارد بروم
آرش
Wednesday, September 21, 2005
Wednesday, August 24, 2005
رخوتی شاد در رگهایم جاریست
سرودی شاد می سرایم
چکامه ای پر ز شور
آهنگی شاد ساز کن
ترنمی نو بخوان
کودکی متولد می شود
یادگار کودکی های گذشته
لبخنده ای بر لب
قهقهه ای از شادی
مست از صدای گریة شبانه اش
ترنمی نو بخوان
رقصی پا به پا
همگام و هم نفس
شادان
چشم به چشم
همنوا با این ترانه
بی خبر از گذر زمان
ترنمی نو بخوان
چون در آغوشم می آرمی
با لالایی خواب
در رخوت بیداری
هنگام طلوع سپیده دمان
با حضور صبح
ترنمی نو بخوان
*******************
این را نمی دانم کی و کجا گفته ام و روی سخنم با که بوده است
؟!!!!!!!!!!!!!
نه شاید هم بدانم اما نگفتنیست
آغوش گشاده
لبهایی خندان
پستانهایی لرزان
شاد و رقصان
به خوش آمد که آمده ای
من سال هاست
در اعماق تفکر خویش
در سیاهچاله هایی که نمی دانی
مرده ام
نازنین
**************************
چشمانی پر ز وقاحت
دستانی گشاده
پنجه هایی کشیده
درندة قلب و هستی
مرگ
با گام هایی سهمگین
هر نفس
به تو نزدیک می شود
این چند گام آخر را
شاد زی
آرش
Friday, August 12, 2005
Monday, July 25, 2005
رنگ های محدود زمانه
نقشی رنگ پریده
زندگی می کشم و می فروشم
تغییر رنگ های محیطی
قفسی به رنگ دیگر
و گریزی به سویی دیگر
هر فراری را امیدی است
به سرابی
که نور می بارند
قیمت خون شما
**************
کوله باری از قلم
رو یایی در ذهن
داستانی می نویسم
همه شادی
ولوله ای برپاست
سر تا پا دروغ
ارزش تبدیل واقعیت ها
***************
تفکری وهم
پرده ای بی روح
نمایشی می سازم
از نور
سراسر هجو
نامش زندگی
***************
تو طلوع می کنی
سفره ای پهن می شود
اندگی دلخوشی
و گوشی برای شنیدن
تخلیه روانی از نوعی دیگر
به دنبال گم گشته ای می گردی
خیالی می سازی
در پرستشش به زانو می افتی
سر بر زمین گذارده
در لحظه می میری
همه چیز صفر می گردد
چرخشی از نو آغاز می شود
بومی دیگر و
...
آرش
Tuesday, July 19, 2005
Friday, July 08, 2005
Wednesday, June 29, 2005
...
بگذریم که تازگی ها هر چی پیش بینی می کنند و می کنیم
چیز دیگری از آب در می آید
ولی خوب
باید گاهی چیزی عکس بشود
تا برای درست کردنش تکانی خورد
این قضیه ازدواج و غیره و غیره
همه و همه
مرا به تحرک وا می دارد
احساس خوب بودن
برای وارونه نمودن تمامی چیزهای دور و بر
دوباره دارم تبدیل به گاوی می شوم
که شاخش را پایین گرفته و همه را می زند
خدایتان به خیر کند
...
آرش
Saturday, June 11, 2005
Thursday, March 24, 2005
اکنون که سبزپوش می شود زمین
درختان برگهایی نو می زایند
به آغوش طبیعت باز می گردم
و آغوش می گشایم
سر تسلیم به دامانت می سایم
و می آیی
تا این مسخ شده را
جریان خونی تازه در رگها به ارمغان آوری
از بوی بودنت مست می شوم
در دامانت غرق
******************
سحرگاهان به شعر و با ترانه
به چنگت آورم با هر بهانه
به آغوشت کشم ای یار دیرین
سحرگاهان پس از خمر شبانه
بنوشم لعلی از ساقی و ساغر
به شمع چشم تو در این زمانه
بهاران می رسد از راه دیرین
فراموشم کند غم بی کرانه
*****************
صدهزاران سبد گل
کران تا کران عطر و عنبر و عود
دامان دامان سرسبزی و شادابی
درخت درخت شکوفه
عجب مست می شوم در بوی بهارنارنج
و چه رنگی دارد بنفشه در سبزه زار
نازک طبع می شوم در این بهار
از خویشتن بیرون می آیم
و عطر تازگی را با تمام ذرات وجود نفس می کشم
بگذار مرگ من بداند
از لحظات زندگی
لذت بهاران را
تمام برده ام
نوروزی چنین
برایتان آرزومندم
رسیدن بهاران مبارک وجودتان
سلامت و سعادت همراهتان
سالی پر از سربلندی و افتخار پیش رویتان
آرش
Tuesday, February 08, 2005
و سرما سخت سوزان است"
زمستان است
برف باريده است
سپيدي پوش گشته سرزمين من
و من
در ميان سوز و سرمايي كه مي داني
نمي داني
چه گرمم
گرم از اين بودن
دمادم راه پيمودن
نفس در سينه پالودن
و بي باكانه راه وا كردن
ميان سرزميني سخت
در آن صعبي كه مي داني
**************
يكي نوشته بود ما نسل سوخته ايم
كه ديوار مدرسه هامان نقاشي رنگي نداشته
جاش حديث نوشته بودن
من خود آتشم
كه مي سوزانم و پيش مي روم
نسل سوخته نسلي است
كه با رنگ پوششي برايش ساخته اند
و با شكلات خامش نموده اند
من اصل آتشم
هنوز مي فهمم
هر رنگي بر ديواري
پوششي است بر ننگ زمانه
استخوان مدرسه اي كه ديده اي همانست
حديثش را به رنگ ديگري بازي تازه اي ساخته اند
ايكاش چشم بصيرتي بود
آرش
Tuesday, February 01, 2005
Sunday, January 23, 2005
Saturday, January 22, 2005
از راه بيکران ها آمده بود چشمانش پر از شور بود و حادثه دستانش گرم و مهربار لبخنده ای بر لب گيسوانی تاب داده آتش می زد بر دل هر رهگذار خام شرر می ريخت بر بن هر دل سنگ ذوب می کرد مردان مرد را و من بی اختيار از کنارش گذشتم به دست تقدير يا به جور زمانه اينک چشمانش برق قديم را ندارد دستانش به گرمی ديروز نيست و من تازه عاشق می شوم عاشق تصويری قديمی
آرش
|
به تاريخ سه شنبه 24/9/1383 هياتي متشکل از 12 نفر شامل سرکار خانم دکتر ارشدي، سرکار خانم دکتر سياح، سرکار خانم دکتر قاضي زاده، جناب آقاي دکتر صامي، آقاي دکتر اورعي، آقاي دکتر عطري، آقاي دکتر ذوالفقاري، آقاي دکتر حيدري، آقاي دکتر فضلي، آقاي دکتر قريشي، آقاي دکتر اصلاني، و اينجانب با پرواز ساعت 4:10 صبح هواپيمايي امارات به مقصد دوبي و از آنجا به سمت بحرين سفري آغاز نموديم که شرحش نه در اين مختصر مي گنجد و اثرش نه به چند روز بحرين که تمام عمر در من باقي است.
ساعت 8:15 دقيقه صبح به وقت محلي، منامه، جايي که زماني جزيي از خاک ايران بود اينک براي پذيرش ايرانيان سخت تر مي گرفت تا چشم بادامي ها و يانکي ها و ديگران. کسي انتظارمان را در فرودگاه مي کشيد که پزشک بود و ايراني، رفته بود تا مقدمات رسيدنمان را فراهم کند. يک هزار و دويست کيلو اضافه بار داشتيم همه از جنس کاغذ و بروشور و علم. وانتي مهيا شد و گروه به دو قسمت تقسيم شد. جوانان به محل سالن نمايشگاه رفتند و بزرگان براي استراحت به هتل.
در بدو ورود به سالن نمايشگاه اولين چيزي که حيرتم را بر انگيخت غرفه اي بود که کشور عربستان صعودي بر پا نموده بود. در مقابل، در غرفه ايران، سادگي، بي وسيله بودن، کم مايه بودن، کوته فکري و بسياري صفات ديگر، هجمه اي از کلمات بود که گرد سرم پرواز مي کرد. فکر مي کردم اگر نام خليج فارس را خليج و گاه خليج عربي بر زبان مي آورند بي علت نيست، که همواره کم مايگان و فرومايگان اين سرزمين به اغراض شخصي، جاه طلبي هاي کودکانه و غيره و غيره حرکتي نموده اند که به ايشان اجازه چنين جسارتي را مي دهد. فرصت سوزاني که هر عرصه اي را به کويري خشک بدل مي نمايند.
بدو ورود به هتل چنان ضربه اي وارد شد که گويي کل حرکتي که شش ماه زمان برده است را بر باد داده اند. عليرغم سفر يک هفته قبل نماينده سازمان ايرانگردي و جهانگردي جهت آماده سازي زمينه براي برگزاري سمينار، هماهنگي هاي لازم انجام نشده بود و سالني در محل نمايشگاه در اختيار ايرانيان نبود. جلسه اي تشکيل شد با حضور جناب آقاي دکتر ناصري، آقاي دکتر طباطبايي نژاد، و کاردار ايران در بحرين جناب آقاي شبيبي و اينجانب، نظر جمعي آقايان بر عدم برگزاري سمينار بود و علت سمينار سنگاپور که گسترده است و هيچ کس را توان هماوردي بديشان نيست حتي عربستان و بحرين سميناري برگزار نمي کنند. استمداد کمک از بزرگترها و بالاخص جناب آقاي دکتر صامي تنها ممري بود که به ذهنم مي رسيد و نتيجه اش اين شد که سالني بايد ابتياع کرد و سميناري برگزار. با توجه به مصوبه اي که ستاد خدمات بين المللي سلامت صادر کرده بود و حضور اساتيدي گران در گروه، هر حرفي جز عمل نمودن در جهت حفظ آبروي ايران بيهوده مي نمود. پس از کسب اجازتي شفاهي از دکتر صامي سالن ابتياع شد و به سرکار خانم دکتر ارشدي تاکيد براي برنامه ريزي مباحث علمي سمينار صورت گرفت. جوانترها کار غرفه آرايي و کارهاي يدي را بر عهده گرفتند و بزرگان به مهياي سخنراني و سمينار شدند. دکتر فضلي و دکتر اصلاني اولين نفراتي بودند که براي کمک به بزرگان و اساتيد از جمع جوانان جدا شده و به تهيه متون سخنراني و دعوت نامه و غيره پرداختند. ما هم با بضاعتي اندک مشغول مهيا کردن محيطي درخور شديم و صدها افسوس بر دل دست به کار، که نمايندگان انحصاري برگزار کنندگان نمايشگاه 15% سهم خويش از محل اجاره سالن را طلب مي کنند و ديگراني به فکر فروش گليم و تابلو در نمايشگاهي با نام سلامت و گردشگريند. و چه احساس هم دردي مطلقي بود با نيما شاعر معاصر که غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شکند. شب هنگام وقتي که برگزار کننده سمينار نه نماينده خود خوانده ايران را که تمام ايرانيان را به گدا صفتي، بي برنامگي، و هزاران هجو نامربوط ديگر متهم مي نمود برق غيرت نمي دانست کدامين فرد را هدف قرار دهد و بغض مانده در گلو را بر سر کدام آوار کند که يکي خودي بود و با کوته فکري و بي مغزي هيمه در کوره غير مي نهاد و ديگري غيري نادان که صوري عام مي آورد نمونه اي را که روبرو داشت و معلوم نبود از کجا وارد اين ميدان شده است. همراهي دوستان و عدم پاسخ به مردکي مصري چنان بغض در دلم ساخت که غربت را با تمام وجود احساس نمودم. تنها چيزي که براي من مي ماند عزمي جزم تر براي ادامه بود و يقين که راهي که مي روم و مي رويم اگر به تغيير نگرشي چنين به ايران و ايراني بيانجامد به مقصودمان رسانده. تنها کاري که کردم تلفني بود به تهران، استمداد طلبيدني که ايها الناس به داد برسيد که امروز جنگ را رداي ديگري لازم است و عرصه عرصة بازي نيست. اينگونه شد که باري گران مجدد به مقصد منامه رهسپار شد تا شکل ديگري ساز کند و نواي ديگري فراهم نمايد.
چهارشنبه صبح آمد و جناب آقاي دکتر نوري با مشايعت اساتيد و بزرگاني ديگر از راه رسيدند. عليرغم هماهنگي قبلي با سفارت ايران در مورد سفر معاونت محترم اشتغال، کسي از سفارت به استقبال نشتافت و به واسطه سياسي بودن گذرنامه، ايشان در فرودگاه با مشکل ويزا و ورود مواجه شدند. دست استمداد اين بار مي بايست جلوي ديگران دراز مي کرديم که از خودي و ناخودي به همه متوصل شديم تا از مخمصه اي گران رها شويم. يک و نيم ساعت زمان طلايي صبح و قبل از افتتاح به باد رفت و آنگاه که من رسيدم وزراي داخله و بهداشت از غرفه ما گذشته بودند هر چند که دکتر نوري را به هر زحمتي به موقع رسانده بوديم. ياد حاتمي کارگردان بزرگ اين سرزمين به خير که مي گفت تمام عمر دير رسيديم.
تا غرفه اي درخور مهيا شود عصر شده بود، اما نتيجه چنان درخور بود که همان برگزار کنندگاني که تا ديروز ايران و ايراني را محکوم مي کردند و هجو مي بافتند در اولين نظر تفاوت را احساس نمودند و عذر خواستند و توجيه ها نمودند. شب هنگام تنها دغدغه اي که رنگ داشت و باقي بود، عدم استقبال از سمينار فردا بود که مي بايست تدبيري برايش يافت مي شد. روزنامه اي پيدا شد، ايرانياني هموطن در کنارمان يافت شدند و به کمتر از نصف، اطلاعيه اي منتشر نمودند و تبليغي براي سمينار ايرانيان کردند. سميناري که به علت دير رسيدن ما و قصور ديگران مصادف بود با صلات ظهر و وقت ناهار و هزاران مشکل ديگر. به هر تقدير دست غيبي کمک مي کرد و پيشمان مي برد که باعث مي شد عليرغم هزينه نکردن براي ناهار و غيره تعداد شنوندگان غير ايراني چيزي از سمينار سنگاپور و عربستان و بحرين کم نداشته باشد. جمله اي که دکتر نبيل، يک پزشک مقيم عربستان صعودي و مسئول گسترش سيستم پزشک خانواده در صعودي گفت مبني بر اينکه نميدانست ايران اين همه توانايي دارد چنان شعفي برانگيخت که ناخودآگاه گفتم کل هزينه ها و بي خوابي ها و ... به همين يک جمله التيام گرفت. جمله اي که دکتر ناصر قيصل به ذکاوت و شيطنت در مورد ايجاد برد کشورهاي خليج گفت با درايت اساتيد ايراني مبدل به تاسيس برد کشورهاي اسلامي شد. سمينار که گذشت، ساحلي از آرامش پيش رو بود و فراغت خيال و احساس غرور.
در کنار ما که بار اجرا و هماهنگي را بر دوش مي کشيديم، آقاي دکتر نوري و هيات همراه، جلساتي برگزار کردند و رايزني ها نمودند. کمک به تامين نيروي انساني بيمارستاني با کادر تماما خانم پيشنهادي بود، ديگري به دنبال داروي ايراني بود. کسي به فکر اضافه کردن بخش هايي به بيمارستاني موجود. در روز پنج شنبه و جمعه که بازديد عمومي انجام مي شد و تعطيلات رسمي بحرين بود هجمه اي از بيماران بحريني بودند که به دنبال درمان مي گشتند. عرصه اي ديدم فراخ و جاي کاري بزرگ که همت عالي مي خواهد مرداني مرد تا در سرزميني که اکثريتش شيعه اند و اقليتي ديگر بر آنان حکم مي رانند، براي اکثريتي فقير و هم کيش خدمتي فراهم آورند. خدمتي درخور که هم جذب سرمايه اي باشد براي کشور و هم دعاي خيري براي پزشکان و هم نمايشي از توانمندي و توانايي اين مرز و بوم. جمعه نمازي در پيش بود و افتتاح به ساعت 4:00 بعد از ظهر موکول شد. قسمت اعظمي از همراهان کوله بار سفر بستند تا هفته اي را براي خدمت در وطن آغاز کنند. عقبه اي بر جا ماند متشکل از سه نفر تا جمع کند آنچه را مي بايست برد و بر جا بگذارد چيزي را که مي بايست بر جا گذاشت. تمام لوازم جمع شد تا به شارجه و اينبار براي نمايشگاهي در عرصه اي ديگر فرستاده شود. در روز که تعطيل رسمي بود دستي از غيب ياري مي کرد تا شرکت حمل و نقلي کاملا اتفاقي پاسخ تلفن دهد و وسيله ها را تحويل بگيرد تا در اولين روز کاري به مقصد شارجه بفرستد. در نبود کارگر و کمک، برگزار کنندگان نمايشگاه آستين بالا زدند و عقبه اي را که به نام آتيه سازان بر زمين مانده بود جمع نمودند و به نشانه عذر از گزافه گويي هاي خويش ياريمان نمودند در جمع و جور باقي مانده نمايشگاه. دخترکي سنگاپوري مي پرسيد چگونه بود که شما پسته تعارف مي کرديد و بادام مي گردانديد، ديگري گليم مي فروخت و براي گرفتن يک کيف و قلم پنج بار مراجعه مي نمود. تفاوت را همه احساس کرده بودند و از فروش تلويزيون توسط فلان غرفه دار ايراني، فروش گليم و غيره و غيره گله مي کردند و ابراز تعجب که تفاوت در کجاست. و بزرگترين سوالي که در ذهنم نقش بست همين جمله بود که تفاوت در چيست؟ (What is the difference?)
جمع شد عقبه و يک تن بار به همت سه پزشک سوار وانتي شد به مقصد شارجه من بر مي گشتم و پرچمي که نماد ملي من بود بر سقف آويزان باقي بود. کساني که نه به عزم که به فکري غير آمده بودند چون شکست خوردگاني در حال عقب نشيني پرچم اين ناموس خود براي غير جا گذارده بودن. به تضرع خواستم پرچم وطنم را باز پس دهند و از چوبه دارش به زير بکشند تا با خويش اين شکسته را باز گردانم، پوزخندي زدند و گفتند فراموشکاراني که جايش گذارده اند شايد آنرا از ما طلب کنند، کاري که تا يک هفته پس از اتمام نمايشگاه هنوز انجام نشده بود و معلومم نشد کارگري که پرچم وطنم را پايين مي آورد به خاکش کشيد يا با احترام در گوشه اي انبارش کرد.
آرش
Saturday, January 08, 2005
Tuesday, December 28, 2004
| شب کريسمس برف باريد
زمين ردای سپيد به بر کرده مرا به سماع می آورد و من رهگذری تنها بر موجی از خاطرات سوار راه می پيمودم کبود بی کران آسمان بر سر گام بر زمينی سراسر سپيد رو به سوی قله هايی بلند ردی از خويش می نگارم بر برفی که به زودی آب می شود و همگان فراموش می کنند مسافری از اين سرزمين می گذشت قصه غم بار و تکراری زندگی آرش |
Friday, December 24, 2004
Sunday, December 12, 2004
Wednesday, December 01, 2004
Saturday, November 27, 2004
Friday, November 26, 2004
گام بعدی چيست؟ در آستانه قدمی به سمت بلوغی انسانی آن دم که تصميم می سازی عزم جزم می کنی بايد فرياد برآوری که آی جماعت
ای جماعت عشق می دانيد چيست؟ ای جماعت امشب چشم بر هم نخواهم گذاشت قهقهه ای مستانه ساز خواهم نمود کتابی عاشقانه را قلم برای تقرير دست خواهم گرفت و چنين آغاز خواهم کرد به نام عشق اولين کلامی که به انسان آموختند
آرش |
Saturday, November 20, 2004
Wednesday, November 17, 2004
Saturday, November 13, 2004
Friday, November 12, 2004
گاهی تو را به گریه وا می دارد
و گاه از شادی به پروازت می آورد
گاه وصال مایه سرخوشی و مستی می گردد
گاه فراق به بلوغ می رساند
گاه به زبان می آورد و گاه لال می گرداند
گاه بینایی بخش و گاه کور کننده
زیر باران گشتن
خواب باران دیدن
گاه گاهی قدمی
در کنارت بودن
نیم شب عطر اقاقی
ز تنت بوییدن
بهر بد مست شدن
جرعه ای می زلبت نوشیدن
غم و اندوه زمان را گاهی
اشک در دامن تو موییدن
بو سه ای از سر مهر
گاه از دست توام بوسیدن
...
خواب باران دیدن
...
آرش
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به یاد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نتوان کرد ز بیداری شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
روز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد"
فریدون مشیری
اینم یک شعر که یکی از دوستان با محبت
برام نوشته بود
آرش
Friday, November 05, 2004
به من گفت یک روز تنهایم خواهی گذاشت و خواهی رفت
نمی خواهم به تو عادت کنم
نمی خواهم در سوگ رفتنت بنشینم
کنارتر بایست و فاصله نگه دار
باور نداشت بازی قدار روزگار
این سرنوشت محتوم همیشگی
همواره و پیوسته
ما را به بازی خویش خواهد برد
و تنهایی و بی کسی
سرنوشت شومی است در انتظار همگان
روزی که رفت
روزی که می رفتم
اشک های بسیاری رفت
روزهای بسیاری گذشت
بسیاری آمدند و رفتند
اما
یاد آن روزگار همچنان شفاف و بی همتا
در خاطرم باقی است
ایکاش قدر لحظه های با هم بودن
قدر این یک نفس در کنار هم بودن
را می دانستیم
آرش
یادمان باشد کوچ پرستوهای عاشق همیشگی نیست دستان قدار روزگار هر چند کوس جدایی سر می دهد پیوستگی دل های یاران جبران فاصله ها را رقم می زند یادی و خاطره ای روشن در ذهن برق می زند انگار همین دیروز بود عطر باران و نم بهاران سرسبزی زیبای شمال خانه گلی پدربزرگ سرمای شبانگاهان و یک دنیا عشق و ترانه و همدلی شاید کناره گزیده باشم اما همچنان یادها و خاطرات برقی در ذهنم می آفریند ماسوله در مه یاد آن همه زیبایی و گردش در زیر نم نم باران لحظه لحظه هایش را به خاطر دارم
آرش
|
Thursday, November 04, 2004
| در گذار بی امان لحظه ها
گاه جبر زمانه و گاه جبر دوستان آدمی را مجبور به عبور از دوراهی ها می سازد و گاه دوراهی ها خود، ما را عبور می دهند به هر حال قصد عبور از کوران ثانیه ها به پیش می راندمان گاه با رنگ شعف به رقصمان وا می دارد گاه با بهانه اشکی زانوی غم به سینه مان می نشاند هم نفس در گذر از تمامی ظلمت های پیش رو در عبور از تمامی ناشناخته های نیامده چشمانت را روشنی بخش راهم کن در صعود همواره از طناب زندگی در گذر از صخره های صعب روزگار همقدم و همراهم شو در هجوم غم های زمانه هنگامی که هجمه اشک کورم می سازد شانه ات را مامن من ساز در هنگامه مستی و سرخوشی آن زمان که سرشار از خنده و لذتم به سماع آی و سرورم را سرشارتر کن همقدم و همراهم شو باشد که آینده ای روشن تر پیش روی آوریم آرش |
Tuesday, November 02, 2004
Thursday, October 28, 2004
Saturday, October 23, 2004
| یک شب می آیی
در آغوش باد با نوازش نرم نسیم خرامان و بی صدا از جام شرابت سیرابم می کنی می نوشی و می نوشانی در آغوشم می کشی خوابم را می گیری خوابم می کنی از عطرت سرشار می شوم روح تازه ای می دمی اتاق را رنگی نو می بخشی زندگی را نور طنین گام هایت هر روز و هر شب نزدیک تر و نزدیک تر می شود تو برای فتح من می آیی من برای تسلیم تو هر روز قوای بیشتری می بازم روزی که بیایی چیزی نمی یابی |
آرش
Thursday, October 21, 2004
همیشه سدی ممنوع بود برای گذر
درب سرد و آهنی باغ
مرا از بهشت زیبایم جدا می کرد
و فاصله ای بود میان من و معشوق
چه شبها که به خیال رسیدن
در خوابش می دیدم
چه روزها که با وهم نوشیدن
تصورش می کردم
اما همیشه
این مرزبندی انسانی
از جنس آهن و سنگ و سیمان
یا نه از جنس وهم و ایمان
مرا از وصالش بازمیداشت
امروز اما
از پس سال ها
میوه ممنوع را به دندان کشیدم
ایکاش هرگز طعم این سیب حوا را نچشیده بودم
چرا که در خیال بسیار شیرین تر بود
چه بسیار لذیذتر لحظاتی را با خیالش داشتم
و این حقیقت مکرر را برایم خواند
هر چیزی در خیال زیباتر می نماید
آرش
Tuesday, October 19, 2004
یکی این روزها بیش از دیگران خود نمایی می کند
کوچ!!؟؟
در کمتر محفل و مجلسی
کسی را می یابی که به فکر فرار نباشد
فلان کس رفت
فلانی ویزا گرفت
اگر بی خبری از کنار بگذرد
تصور می کند برات بهشت گرفته اند
تعمق که می کنی
در می مانی که نهایت چه می شود
در اسلام
آورده اند که
اگر در جامعه ای بودید و انتقاد داشتید
اول امر به معروف نمایید و نهی از منکر کنید
سپس یا هجرت کنید یا جهاد
دوستان قبل از ابراز انتقاد خویش
همگی به فکر هجرتند
بیچاره مملکتی که با هزار امید و آرزو
خرج تحصیل جوانانش می کند که روزی آینده ای بهتر ساز نمایند
و جوانان معظم
ممالک دیگر را می سازند
عاقبت این دور باطل چه می شود
آرش
| جالب ترین حس زندگی این روزها
مجموعه انتقاداتی است که دوستان دارند خوشحالم که این همه نظر در مورد من وجود دارد تا جایی که یادم هست من همیشه همین بودم که هستم از چیزی هم که هستم بسیار راضی و خشنودم چیزی برای آشکار شدن ندارم که پنهان و پیدا همین چیزی که هست هست آدمی که خفا ندارد ترسی از روشن شدن بسیاری چیزها ندارد بحث تهمت و افترا و غیره و غیره هم که مشکل بزرگی نیست بگذریم آنانکه باید بدانند و بشناسند می دانند اما دوستان حافظ شناس و حافظ بین و حافظ خوان لطفا در تایپ اشعار شاعر دقت لازم را بنمایید از آدم هایی که در نوشتن اقوال دیگران کم دقتند متنفرم آرش |
Monday, October 18, 2004
اگر کسی را مسخره کرده ام باید ببخشد
اما خوب عزیزان برادر
کاری نکنید که مضحکه شوید
در ضمن
لطفا سعی کنید خودتان باشید
این عرصه جنگی که این کنج عافیت را به آن تشبیه کرده اند
وقتی
اتاقکی بود برای تخلیه ذهن از آنچه آزارم می داد
این عرصه
شیر اطمینانی است برای من
شاید همانند چاهی که علی داشت
گاهی می نویسم و پست می کنم
تا فراموش کنم
و گاه می نویسم و پست می کنم
تا دیگران را یادآور شوم
بگذریم
از فحاشی و الفاظ دوستان هم تشکر دارم
هم گله
اگر می خواهید فحش دهید
یا انتقاد کنید
اگر مسخره بازی های من موجب آزار خاطرتان بوده
و اگر رفیق شفیقید
تلفن را بردارید
زنگی به من بزنید
هر آنچه می خواهید بگویید
گوش می کنم
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
...
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ار به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
آرش
بی هیچ برنامه قبلی
سر یک کوچه از ماشین یکی از دوستان پیاده شدم
یا بهتر بگم دوستی سر یک کوچه از شر من خلاص شد
تا به کار دیگری برسد
ناخود آگاه به کوچه باغی قدم گذاشتم
که هزاران یاد و خاطره را در من زنده می کرد
با قدم هایی سنگین به سمت انتهای کوچه حرکت کردم
کوران خاطرات گذشته چنان شفاف در ذهنم می گذشت
که حتی صدای قدم های همقدمی قدیمی را می شنیدم
چقدر دلم برای آن روزها و دوستی ها تنگ شده بود
هر چه بر سرعت قدم هایم می افزوردم
تا سریعتر از کوران خاطرات قدیمی بگذرم
تصویرها شفاف تر می شدند
و من متحیر در میان کوچه باغی از خاطرات می رفتم
چشم که باز کردم
صدای موذن غروب را نوید می داد
و من متحیر در میان مردمی همه از جنس شقایق
حیران به دنبال لاله ای می گشتم
که یادش
عطرش
وجود نازنینش
همه وجودم را پر کرده بود
آرش
Sunday, October 17, 2004
نه پیغمبرم
نه امام
نه رهبر
نه رییس جمهور
و نه ...
به همین خاطر اسمی که آدم ها برای خود انتخاب می کنند
به من مربوط نیست
با این حال
این وبلاگ حریم خصوصی بنده است
من احترام بسیاری را نگه می دارم
و انتظار دارم دوستان احترام خود و دیگران را حفظ کنند
این وبلاگ برای همگان در دسترس است
اما وجود اغیار در آن مخل آسایش است
و مرا از نوشتن بازخواهد داشت
لطفا در این وبلاگ
احترام دیگران را حفظ نمایید
تنها کسی که در این جا انتقاد به او جایز است
شخص آرش درویش است
آرش
Friday, October 15, 2004
Tuesday, October 12, 2004
ولی یک نفر در ناخودآگاه من اثری باید گذاشته باشد
چقدر ساده بودم
به دنیا که آمدم
برهنه و ساده
بی رنگ و بی ریا
در پارچه ای پوشاندندم
تا پنهانکاری را بیاموزم
مهر را قطره قطره از سینه ای به من چشاندند
تا دل بستن را بیاموزم
در آغوشم گرفتند و نوازشم نمودند
تا امنیت را احساس کنم
چون کودکی شدند و به بازیم گرفتند
تا کودکی و شادابی را بیاموزم
به مکتب سپردندم
تا علم بیاموزم
ریاضیاتم آموختند تا منطقی شوم
آه لعنت به تو
آمدی تا احساس تنفر را بیاموزم
من احساس تنفر نسبت به هیچ کس و هیچ چیز ندارم
یعنی مدت ها است که احساس ندارم
من هنوز عشق را می شناسم
تنفر را هزگر
ولی این نوشته ؟؟!!؟؟
یک چیزی در ناخود آگاه من هست
آرش
جلدم را می گذارم
کوله بارم را بر می گیرم
آغوش گرمم برای تو
هر چند که به سردی می گراید
امشب باید بروم
این بیقوله را بگذارم
برخیزم
کوله باری برگیرم
یاد هزار خاطره را جمع کنم
از میان زلال پنجره
این سد ممنوع ورود هر نسیم
بیرون بروم
امشب باید بروم
با طبیعت یکی شوم
در آغوش باد پرواز کنم
از انتهای کوچه بن بست
تا بلندای دماوند سربلند
تا خنکای برفی دامن سبلان
تا گرمای جانسوز کویر
امشب باید برخیزم
جلدم را بگذارم و بروم
جذابیت چهره ای که گفتی ارزانی تو
جوانی و زیبایی هم ارزانی تو
من امشب باید بروم
مسافری خسته
کوله باری بر دوش
شبگرد و جستجوگر
در راهی صعب
همراه باد
می روم
آرش
Monday, October 04, 2004
Sunday, October 03, 2004
پنجشنبه هنوز چشمم از خواب خوش صبح گرم بود
و سرماي بيرون باعث شده بود گرماي پتو را دوست تر داشته باشم كه
با صداي تلفن و بعد صحبت بابا
كه مثل زنگ تو گوشم ميپيچيد
و ميگفت كجا چپ كرديد
آرمين چپ كرده؟
نميدانم تا كنار ماشين آرمان چه جوري رانندگي كردم
وقتي رسيدم صحنه ديدني بود
يه پرايد كه دو خط موازي كه همان جداول معظم جوي آب بودند
دو اثر هنري بر سقفش بر جاي گذارده بودند
خوشحالم كه دو تا برادرم سالم هستند
گور باباي مال دنيا
ماشين آرمان را ميفروشيم
كمي پول بيشتر ميدهيم
يك ماشين نو تر ميخريم
آرش
Wednesday, September 29, 2004
Tuesday, September 21, 2004
Sunday, September 12, 2004
گاهي وبلاگي را باز ميكنيد
پست ديگري نيست
پس كجاست آن روح سركش
در كوچه پس كوچههاي زندگي روزمره گم شده است
يا از جنون و سركشي سر به كوه و بيابان نهاده است
هر آنچه باشد
من تصور هم نميتوانم بكنم
كه ارواح چموش و سركش دوستان
خموشي پيشه كرده باشند
آنان كه من ميشناسم
در گوشهاي مشغول
بنيان ديگري بنا مينهند
اميد كه موفق باشند و سرزنده
آرش
Friday, September 10, 2004
Saturday, September 04, 2004
Monday, August 30, 2004
Thursday, August 26, 2004
چيزي شاد بنويسم
خيلي از دوستان دور و بر
نه بگذاريد بگويم خيلي از آدمهاي دور و بر
به گذشتة خود مينازند
و يا خود را هوشمند و پرتوان ميدانند
به علت گذشتة خود و يا به علت غرور بيجاي خود
اما من
بهترين و پرقوت ترين نقطة زندگيم را آيندهام ميدانم
به همين دليل دو دستي به زندگي چسبيدهام
آنهايي كه ميآيند و ميدانند
به اين آينده ايمان دارند
من هم به اين آينده ايمان دارم
بنشينيد و ببينيد
چه ديوانهاي از قفس اين تن
خارج خواهم ساخت
سماعي رندانه
از پس شرابي چند ساله
در كنار دلبري جانانه
نزديك است
چنان كه هم الان از بوي شرابش
مستم
آرش
دوستاني دور و نزديك
تولدي ديگر را تبريك ميگويند
و من در درون
دستان مهربان پزشكي را تصور ميكنم
كه نوزادي را به وزن تقريبي 3500 گرم
با زور دست و تيغ جراحي
به دنيايي سراسر پليدي رهنمون ميشود
و لبخند رضايتي كه بر لب دارد
ايكاش در هنگام تولد
پزشك مهربان
با تصور غم و اندوه يك زندگي دور و ناپيدا
به جاي زدن بر پشت نوزاد تازه متولد
و به جاي كمك به تنفس
نوزاد را با جفتي كه راهي سطل زباله نمود
همراه ميكرد
و غم و اندوه زندگي در زمانة رندان را
بر دوش كودك نميگذارد
ايكاش شبهايي كه كودك گريه و زاري مي كرد
مادر مهربان
به جاي پستان بالش بر دهانش مينهاد و
اين همه درد و سختي را برايش به ارمغان نمياورد
و هزاران ايكاش ديگر
من بيست و نه ساله ميشوم
و در آستانة سال جديد زندگيام
اينگونه غمگين و اندوهبار
آغاز ميكنم
اين تولد تبريك كه ندارد هيچ
جاي تسليت براي شما و من به همراه دارد
آرش
Sunday, August 22, 2004
Wednesday, August 18, 2004
جز لرزش يك دانة شبنم بر برگ
زندگي چيزي نيست
جز لميدن، به بر پهنة درياي خزر
زندگي
زندگي، گردش يك قاصدك بيپروا
بي هدف چرخ زنان در پرواز
زندگي غرقه شدن در روياست
زندگي خاطرهاي شيرينست
كه گذشتست و كنون
نخوت و خستگيش مانده به جاست
زندگي بودن من در اكنون
راز صد قهقهه يك كودك
بازي و ناز يكي دخترك تازه به راه افتادست
زندگي هر چه كه هست
در گذارش شب و روز
مست و بيدغدغه از كشتن اين لحظه كه هست
رنگ ميبازد و آغاز يكي قصة نو ميسازد
آرش
Sunday, August 15, 2004
درست به وسعت پنجرهاي قديمي
از پشت شيشههاي رنگي چندين ساله
زندگي را تماشا ميكنم
...
نور خورشيدي هست
رنگ به رنگ و مواج
گردش گرد و غبار در درونش زيباست
پشت اين شيشة رنگي روزي
يك درختي ميزيست
راز خوشبختي را
در دل كوچه تماشا گر بود
دست بيرحم يكي همچون من
تير سردي
نشاندست كنون
جاي نجوا گر سبز ديروز
كه شبانگاهان را
پاك كرده ز ارواح درخت
نور مصنوعي و زرد يك لامپ
جاي آن روح كه ميگشت درون كوچه
و هزاران ناله
در شبانگاه برايم ميخواند
بنشسته است در آنسوي و به من ميخندد
من چقدر از زندگي دور شدهام
!!..............
آرش
Saturday, August 14, 2004
سرماي بلنداي البرز
كومهاي آتش
بوي دود
در مه
گامهايي استوار
به دنبال كدامين سرپناهي؟
كدامين راه فرار را جستجو مي كني
بايست
عقبگرد كن
به دامان شهر برگرد
خداي سالهاست از كوهها دست شسته است
پس از تاخير موسي
پس از صليب عيسي
پس از كوه نور
هيچكس در هيچكجاي اين بلندب خدا را نديده است
به شهر برگرد
آرام بگير و گوشهاي كوچك
سر بر داماني بنه
لذت هم آغوشي دختركان را بچش
راز عشق نوش كن و بمان
...
فردا همگان در شهر
داستان مردي را بازگو كردند
كه نصيحت نشنيد و راه گم كرد
آرش
خوابيده در پس ابرهايي انبوه
سرشار از غرور
دور و دست نايافتني
غنوده در پس هزاران سال
ساكن و صامت
بينندة خموش تمام تباهيها
در افقهاي دور
از پس اين تمامي ابرها
در زمينهاي محو تار
آزادي و آزادگي ميبينم
يك روز
خواهد آمد
خورشيد آزادي و آزادگي
ابرها را ميپراكند
و من در نور
غوطه ور و مغرور
فتح خواهم شد
آرش