Friday, October 31, 2003

ياد چشمان سفر كرده تو
ياد غم هاي نهان دل من
يا د آن خاطره ها، بودن ها
ياد پرواز در آن كنج خيال
ياد آن عصر دل انگيز پر از ياد و خيال
ياد ناز تو و آشفتگي و ميل و نياز
جملگي خاطره تيره و تاري است كه هست
من نيارم كه فراموش كنم راز و نياز

آرش
خستگي ديشب از تنم در نرفته بود كه زنگ نابهنگام تلفن از خواب بيدارم كرد
كله سحر يعني كي بود
گفتم بقيه از خواب بيدار نشن
ولي خوب آوار خبر مرگ ديگري بود كه بر سرم فرو مي ريخت
يكي از بزرگان فاميل هم مرد
بيچاره فكر كنم از صد سال رد شده بود
اين همه سال نمي دانم
كاش فرصت داشتم و مي ديدمش و ازش سوال مي كردم خسته نشده؟
خدا بيامرزدش
با خدا و ايمان بود
نماز شبش ترك نمي شد
حالا كه رفته حتما هم آمرزيدست
نمي دانم من خدا نيستم
تو كارش هم دخالت نمي كنم
خدا فقط مي داند
...
******************
ديشب نرسيدم به الهه زنگ بزنم
مي خوام قبل از رفتنم و رفتنش حتما ببينمش!
فكر مي كنم دارم آدم مي شم
و آداب معاشرت تمرين مي كنم
به قول اسكارلت تو برباد رفته
فردا روز ديگري است
فردا حتما باهاش قرار مي گذارم
.....
*******************
احساس مي كنم دارم تغيير مي كنم
شايد نشانه پيري باشد
نمي دانم
كلي جديدا بهتر شدم
ديگر آن آرشي نيستم كه با خودش قهر بود
گاهي تو آيينه به خودم نگاه مي كنم
ريش هايم داره سفيد مي شه
دو سه تا تار موي سپيد توش ديده مي شه
برعكس بقيه كه اول موها را سپيد مي كنن
من از ريش شروع كردم
خدا عاقبت را به خير كنه
فكرش را بكن
ده سال ديگه مچل با ريش سپيد
اميدوارم خدا خيلي طولش نده
حال صد سال زندگي را اصلا ندارم
همين الان هم احساس خستگي مي كنم

آرش

Wednesday, October 29, 2003

همینجوری پیش بره این وبلاگ در مدت کوتاهی تبدیل به یک مثنوی صد من یه غاز می شه
باید فکری کرد
اگر از خلا تفکری برون تراود
چاره ای خواهم کرد این جنون نگارش را

آرش
ماجرای دیشب
دیشب یک فیلم مجانی دیدیم
جای همه خالی
اول صدای تیراندازی و آژیر پلیس باعث شد متوجه بشم بیرون خبرایی هست
بعد از پنجره دیدم یک مامور نیروی انتظامی
همان پلیس سابق
کمی با ترس
اسلحه رو مسلح کرد
بعد به سمت پرایدی که نیمه واژگون
به علت افتادن دو تا چرخش تو جوب بود رفت
مثل اینکه قاچاقچی تو ماشین باشه
در رو ناگهان باز کرد
و اونوقت
یک دختر بچه را از درب عقب سمت کمک کشید بیرون
خلاصه
از پراید سه پسر و دو دختر پیاده شدند
اول مامور نیروی انتظامی مفصل کتکشون زد
مردم هم داد زدند که حق نداری بزنیشون
اون بدبخت هم از مردم معذرت خواهی کرد
دیگر نزدشون
حالا ماجرا چی بود
از این قرار بود که دو تا دختر دبیرستانی
با سه تا پسر تازه دانشجو شده
میرن پارتی
مست از پارتی برمی گشتن
شاید کمی هم مواد مصرف کرده بودند
چون اصلا تو این دنیا سیر نمی کردند
نیروی انتظامی بهشون آخر شب ایست می دهد
به قول ماموره و تایید بچه ها مودبانه
آنها هم که ترسیده بودند
که مبادا آبروریزی بشه
آخه دخترا نگفته بودن با دوست پسراشون میرن پارتی
گازشو میگیرن
که با پراید از دست بنز فرار کنن
مامورا هم کلی ایست می دن
بعدش هم معلومه تیراندازی می کنن
پانزده بیست فشنگ هم خالی می کنن
بعد فکر می کنن
یا سارق مسلح یا قاچاقچی دنبال می کنن
راست می گفتن
ماموره وقتی به ماشین نزدیک شد من می دیدیم
می ترسید
از ترسشم بود که اول کار کتک می زد
جالب بود
واکنش روانی اون مامور عادی بود
من و شما هم بودیم با اون استرس کتک می زدیم
ولی خوب این دلیل و توجیه اونا نیست
نباید چهار تا بچه رو زد
مامورا باید آکوزش بهتری ببینن
چرا که زدن بچه هنر نیست
راستش خندم از این گرفت
که دخترا تلفن خونشون رو نمی دادن که با پدر مادرشون تماس نگیرین
پر رویی هم می کردند
که شکایت می کنیم
ما آدم ها خیلی ضعیف هستیم
خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه
بگذریم
بچه ها رو بردن کلانتری
بعدش هم برام مهم نبود
تبرئه می شن
پدر مادرشون هم یک داستان پیدا می کنن برای همسایه ها
مامورا هم جایزه شاید بگیرن
ولی می دونید
این خیلی بده که ماموران ما با بنز نتونستند یک پراید رو درست متوقف کنند
این همه تیر زدند به ماشین نخورده
استرس خودشون را با کتک زدن خالی می کنن
و ...
پس به آموزش احتیاج دارن
بدتر اونکه
اونقدر در مورد آبرو به دخترا سخت گرفتیم
که به خاطر آبرو به راننده که دوست پسرشون بوده گفتن وا نایست
این نشان می ده قدیما سخت گیری نیروی انتظامی و منکرات باعث شده ملت فراری باشن
بعدش هم
دخترا از دامن خانوادشون می ترسیدن
چرا شو از فکر عوضی و فرهنگ غلط و غیرت بی جای ملت باید پرسید
این هم با آموزش حل می شه
اگر محکومم نکنید آموزش بی ناموسی می خوام بدم
در ضمن این همه ناموس بانی کردید که خیابونا تبدیل به ... شده
بگذریم
بدتین قسمت دیشب این بود
که مردم مامورین را نصیحت می کردن
و خواهش می کردند که اینها جوان هستند ولشون کنید
من نمی دانم چرا ما ملت تو هر چیز که هیچی ازش نمی دونیم دخالت باید بکنیم
یک بار کردیم آدم نشدیم
باز هم آدم نمی شویم
بابا طرف پلیس شده ولو غلط بگذارید کارش رو درست انجام بده
برید اول قوانین مملکتتون رو درست کنید بعد
اگر یارو خلاف عمل کرد خفتشو بگیرید
هر کی یه کامنت میداد
یکی می گفت ولشون کنید دو تا فاحشه بیشتر بهتر
یکی می گفت ولشون کنید برن حال کنن
یکی می گفت زندانیشون کنید به کثافت کشیدن خیابونا رو
یکی می گفت
...
و من می گفتم
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

و از دور در تاریکی اتاقم از پشت شنجره شاهد خموش و در جوش و خروش این صحنه بودم

آرش
خفه شدم از بس که نوشتم
من دو تا وبلاگ سر می زدم
ولی هر دو تا خفه شدن
بيچاره بچه هام
خبری نيست
اميدوارم زندگی خوش بگذره

آرش
توی اين وبلاگ قرار شده از خود سانسوری خبری نباشه
من هم بعد از نوشتن ويرايش رو دوست ندارم
کسی در مورد من می گفت
He was born to be wild
and he is a fighter
از اين جمله خوشم مياد
من تمام زندگی در حال جنگ بودم
با خودم و محيط
هنوز هم بره و تسليم بودن رو دوست ندارم
آدم بدون شيطنت هاش بی جذابيت می شه
من وقتی زاده شدم 20 ساله بودم
بايد اعتراف کنم مادرم من رو 20 ساله زاييد
اين بود که تا رفتن به دبيرستان 7-8 سال رشد کردم
کارهايي رو که جوانها در سن 20-25 سالگی يا کمی ديرتر انجام ميدن
تو دبيرستان تجربه کردم
دو سال آخر دبيرستان
ناگهان
گرد پيری به چهرم نشست
موهام ريخت
کچل شدم
اومدم دانشگاه
پيرمرد وارد شدم
سال 5 پزشکی با تشخيص عوضی يک استاد
محکوم به سرطان شدم
و مردم
بعد از مرگم
بهم زندگی دوباره بخشيدن
که بمونم
و حالا يدکی زنده ام
آخه مگه می شه پدر پاتولوژی ايران
تشخيص بده يکی سرطان داره و اشتباه کنه
خلاصش
تمام زندگيم عوضی و اشتباهی بوده
اينه که همش تو جنگم
اصلا مثل اينکه
خدا منو اشتباهی خلق کرده
يا به قول آرش
من گلی بودم از دست خدا افتاده
شيطان من رو از زمين برداشت
در من فوت کرد
از روح خود در من دميد
به همين علت هم آدم را سجده نکرد
و به خدا گفت
اين هم مثل آدم توست
خدا هم برای اثبات تفاوت منو به زمين فرستاد
حالا هم آيينه دق هستم و آيينه عبرت خلق که برن آدم شن
***************
مادر دکتر اسپندار هم درگذشت
بيچاره پيرمرد
يک عمر تنها زندگی کرده
حالا تنهاتر هم شده
فرشته مرگ دور و برم بدجوری گلچين می کنه
****************
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدميخوار است
ولی آن دم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نيکی و بدی را گاه پيکار است
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اينست
...
سياوش کسرايی
از منظومه آرش کمانگير
اين منظومه را دوست دارم


آرش
salam jonevare nashenakhte
az yasooj che khabara..
dochare yase falsafi shoodi..
male kare teorike ziade
davaye dardet inke ye majoon bokhori por az raz va ramz va eshgh..
albate age peyda koni.
rasti aresh in yani chi man yeki az sandroom haye nashaye ro daram?
manzooret norofibromatoze?
joonevare azizam mersi ke ino kashaf kari..
rasti hanooz moo to saret dari? kachal nashoodi?
khoob boro be karet beres..
ok?
mersi bye,, az lotfetam manoon
علی کلی لطف کرده دکتر شده برام نسخه نوشته
علی جان ممنون
نوروفیبروماتوز که گفتی دقیقا همون سندروم ناشایع است
بگذریم
خوشحالم که پیدات شد
کچل بودن ما هم چشم بصیرت میخواهد که ببینی
من مدت های مدیدی می شه که کچل هستم
ولی جنس کلاه گیسم خوبه
در مورد نسخت هم باید بگم ممنون
معجون لازم نیست
آب پرتقال هم این خاصیت را دارد
در ضمن
عشق هم رمز و راز نداره
"که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش"
عشق عشقه
هر چی هم بازاری تر
ارزان تر و پر رمز و راز تر
این همه رمز و راز که میگن برای گول زدن من و توست علی
راستی اسمت که میاد یاد این شعر می افتم
برات می نویسم
با رنگ بخونش
"علی کوچیکه علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید بادست
پا شد نشست
چی دیده بود چی دیده بود
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کوپه دوزاری
انگار که یک طاقه حریر با حاشیه منجق کاری
و
..."
شعر از فروغ فرخزاد هست
نمیتونم تا آخر تایپش کنم
یعنی حال ندارم تا صبح تایپ کنم برات
بقیش را خودت از طرف من برای خودت بلند بخون
با خودت حال کن
جای منم خالی
به ندی هم یه قوطی واکس و دو تا فرچه بده
به یاد بالماسکه
با رنگ و شیش و هشت و خواندنت برقصه
خیلی باحال می شه نه
یادش بخیر جوانی
دورانی داشتیم
بالماسکه و بی خیالی
ولش کن
روزگار عوض شده

دلم تنگه برای تلخی می
دلم تنگه برای راحت ای ساقی
دلم تنگه برای سادگی کردن دلم تنگه
دلم تنگه برای بچگی کردن دلم تنگه
**************
اسیرم
من اسیر بودنم در این زمین سرد
روزگار یاس و خاموشی
اسیرم
ناتوانم کرده این عسرت
میان مردمان خفته
سیل غم مرا با خود نخواهد برد
می دانم
که این طاعون وحشتناک زندگی مانند
مرا با خود نخواهد برد
باز می مانم
در این عسرت به نام زندگانی باز می مانم
و باید باز خوانم راه رفته
یاد مردم
یاد مردمی کردن
و باید بازخوانم
با گلوی زخمی از درد گذشتن ها
به گوش کودکان
این سازندگان فرداها
"که آری زندگی زیباست
و رقص شعله اش از هر کران پیداست
آسمان باز آفتاب زر
...
در غم انسان نشستن
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن..."
دلم فریاد می خواهد

علی بازم از معجون عشق و راز و رمز بخورم

با زبان درازی
آرش

امروز یک دختر را توی متروی تهران دیدم
چهرش از ستم یک مرد یا شاید هم نامرد
توسط اسید متلاشی شده بود
اگر نگاه و برق انسانی چشمهایش نبود شاید هیچگاه فکر نمی کردم انسان باشد
پشت نگاهش نفرت می بارید
ازش روی برگرداندم
او هم مثل اینکه فهمید
بعد از برگرداندن روی
از خودم بدم اومد
چه کسی دست محبت به سوی دختر اسید در چهره پاشیده دراز خواهد کرد
جز دست ترحم آیا به سوی او دراز خواهد شد
کدامین دست می تواند به او باز عطر محبت را نشان دهد
چه کسی نفرت را از آن چشمان خواهد گرفت

آرش
=;

آرش
مثل اينکه نوشتن هم شده يک اعتياد
عادت کردم
به اينترنت که سر می زنم
ناخود آگاه خودم را توی بلاگر پيدا می کنم
بايد ترکش کنم
نا سلامتی درس دارم
فعلا خداحافظ
تا اتصال و نوشتن بعدی

آرش

Tuesday, October 28, 2003

ندا رو ديدم
خودش رو خوب حفظ کرده بود
خوشم اومد
اون به اندازه کافی قوی هست
اميدوارم روزهای سخت برای اون و خانواده اش زودتر تموم بشن
هزار تا آرزوی خوب برای ندا و برای همه آنهايی که لياقت آرزوی خوب را دارند
**************************
حالم کلی گرفته است
چرا شو از اتفاقات روز می شه فهميد
من اينقدرها هم سوسول و نازک نارنجی نبودم
ولی از فحش دادن امروز خودم شاکی هستم
فکر کنم چون فحش خيلی بدی ندادم حالم گرفته شده است
شايد هم ...
**************************
وای يک خبر بد ديگر
همين الان محمد عطارد زنگ زد و گفت
پويه فزاشبندی از بچه های دانشگاه ما
از کسانی که متاسفانه کميته پژوهشی هم می اومد
درگذشت
وای همين ديروز به اين آدم فکر می کردم
در موردش داشتم فکر می کردم
پدرش روانپزشک بود
و ...
وای نمی دانم چرا هر چی خبر بد هست از کنارم می گذرد
مرگ دور سرم در پرواز است
راستی شيراز که رفته بوديم
من مامان بچه های کميته بودم
پويه فراشبندی هم بود
اون اصليتش شيرازی بود
باور نمی کنم مرده
اون هنوز و هميشه تو ياد من زنده است
يعنی از اونجا که کارم باهاش اسطکاک نداشت حالا هم بايد خيال کنم زنده است
اينجوری انرژی کمتر از دست می دهم
ولی
........
لعنت به اين زندگی
ولش کن
حالا که مرده من هم خبر دارم
بيچاره مهمان شده بود شهرستان
می رفت اونجا واحد بگذرونه
خدای من
آخه
لعنت به اين زندگی
چی بگم!؟
روحش شاد
يادش گرامی
صبر برای بازماندگانش پايدار
همين ها بسه!؟

آرش
دلم نیامد به این سایت لینک ندم
اینجا را کلیک کنید
نمی دانم چرا از وجود این همه کلیپ ایرانی کلی شاد شدم
خدا تمام کسانی را که در گسترش تکنولوژی نقش داشته اند رحمت کند و می کند.

آرش
دیشب بعد از حدود دو سال یکی از دوستان قدیمی رو روی اینترنت دیدم
ندی دختر سرزنده و شیطونی بود
از طریق خواهرش الهه که یک جورایی معلمم بود باهاش آشنا شدم
با علی برادرش هم همون موقع آشنا شدم
علی یکی از اون سندرومهای ناشایع را داشت
و ...
بگذریم موضوع اصلا معرفی ندی نیست
دیشب بچه افسرده بود
باور نمی کردم
فکر کردم برای چی
ازش پرسیدم
پدرش دو ساله که سرطان پروستات گرفته بود
شیمی درمانی می شد
حالا سرطان متاستاز داده به استخوان ها
رادیو تراپی می شه
لاغر شده و ...
نمی دونم
ندی داغون بود
علی هم داغون باید شده باشه
امروز می خواهم برم دیدن ندی و علی
آدم حالش گرفته میشه
وقتی می بینه
یک بیماری میتونه
تمام توان و سرزندگی مردم را بگیره
به ندی گفتم
کار ما پزشکان این شده
که زجر کشیدن مردم را طولانی تر کنیم
یا شاید بتوانیم به اطرافیان فرصت بدهیم
تا با مرگ آهسته و تدریجی بیمارکنار بیایند و
صبر و تحمل پیدا کنند
نمی دانم!
گاهی از حرفه پزشکی حالم بهم می خوره
از خودم بیشتر
چرا که نمی توانم کاری کنم
نه برای ندی و نه برای دیگران
بزرگترین درد اینه که وقتی خودم را جای بقیه می گذارم
می فهمم که چه زندگی سختیه
تازه اگر برای من یک روز اتفاق بیفته سخت تر هم هست
چرا که آدم به خودش نمی تونه دروغ بگه
درست مثل جریان محمود
که باید خون دل می خوردم و به روی مبارک نمی آوردم
امیدوارم که پیش نیاد
گاهی فکر می کنم آدم هر چه زودتر ریق مرگ رو سر بکشه بهتره
وقتی میمیری
دیگه غصه نمی خوری
تازشم برای بقیه عزیز می شی!
دلم برای طفلک خودم سوخت
عین آدم های دارای کمبود محبت این تکه را نوشتم
ولش کن وحشی نوشتن را دوست دارم
تصحیحش هم نمی کنم
بگذار فکر کنن از کمبود محبت دارم میمیرم

آرش
امروز صبح با ماشین یک پسرک جوان تصادف کردم
قضیه از این قرار بود که تو بزرگراه رسالت
راهم را مستقیم می رفتم
که یارو شروع کرد به سمت راست منحرف شدن
یک بار بوق زدم
دوباره بوق زدم
ولی خوب اون داشت می اومد
من هم مستقیم می رفتم
آینه بغل ماشین گرفت به آینه بابا
گازشو گرفت پیچید جلوم که آینه منو شکستی باید خسارت بدی
وسط بزرگراه گفت باید واستی افسر بیاد
گفتم بابات خوب ننت خوب کار دارم
میریم بیمه خسارتتو میده
گفت نه
منم گفتم آینت اصلا شکسته بوده
کی گفته من زدم شکستم
خلاصه
گفتم وا نمی ایستم
برو شکایت کن
گفت من سپاهی هستم
میدم ماشینتو بخوابونن
گفتم از خدامه
خرجم کم میشه
بعدشم
سپاهی هستی برای خودت و ننتی
به من چه
خلاصه شماره ماشین منو برداشت
منم بهش گفتم
به تخم مبارک!
وقتی راه افتادم کلی عصبانی بودم
بی شعور
باعث شد دهنم به مزخرفات باز بشه
مدت ها بود که جدی بد و بیراه نگفته بودم
هر چند به تخم مبارک بد و بیراه بدی نیست
ولی خوب آدم هر چی از این چیزها دور بمونه بهتره
هر چند که باید بدترین فحش ها رو هم بلد باشه
شاید به کار اومد
ولی هنر اینه که بدونی و استفاده نکنی
خلاصش
الان خیلی عصبی و خشمگین نشستم اینجا
می نویسم که تخلیه شم
...
آخیش

آرش
ویگن هم درگذشت
به مناسبت درگذشت این خواننده بزرگ
سلطان جاز ایران زمین خواستم چیزی بنویسم
دیدم سایت گل پسر پیش دستی کرده و کلیپ قشنگی را گذاشته تو سایتش
دیگه دلم نیامد چیزی بگم
فقط یاد آهنگهایی مثل
خنچه بیارید لاله بکارید میره به حجله شاه دوماد ... یا
دوماد ای شاخ شمشاد جشن عروسیت ... و یا
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
و ...
همیشه تو ذهن همه جاری و باقی خواهد بود
خاطرات این آهنگ ها نه تنها من رو که نسل بعد از من را هم فرا گرفته و آثاری باقی از این هنرمند به جا گذاشته است

یادش پاینده
روحش شاد

آرش

Monday, October 27, 2003

اين کليپ و سايت بسيار ديدنی را دوست دارم.
آرش

Sunday, October 26, 2003

سلام
من باز هم برگشتم تهران
از امروز دوباره بايد رفت سر کار و شرکت و ...
می گفت
بی تو مهتاب شبی باز ار آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
ياد تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق بيچاره که بودم
يادم آمد ...

ياسوج اينبار هميشه ياد سال گذشته
ساعت های مديد با موبايل صحبت کردن و ... را يادآوری می کرد
ولی امسال به لطف بدهی به مخابرات موبايلم يک طرفه شده بود
تا از اين تنها لذت دنيای متمدن که همراهم بود نيز ناکام باشم
روزگار عجيب سر جنگ دارد
************
فلک هر زمان دفتری وا کند
غم تازه را آشکارا کند
دو کس را که بيند هم آواز هم
که از بی کسی گشته دمساز هم
چنان دورشان افکند از ستم
نبينند هرگز دگر روی هم
....

يک شعر رو حوضی که از سال های دور در خاطرم مانده بود.
*******************
عقل و عشق:

گاهی عشق چنان ديوانه ام می خواهد
که در کالبد نيز نمی گنجم
در ميانه راه رفتن
درست آن زمان که دست از همه چيز می شويم
عقل بانگ بر می آورد که هی
ديوانه بازگرد
مگر ديوانه شده ای
حکايت اين گردش مستمر
اين رفتن و ماندن
چنان روحم را سوهان ميزند
و چنان آزار دهنده شده است
که يک روز
يک روز دل انگيز
عقل را قربانی عشق خواهم کرد
و عشق را در مسلخ زندگی نابود
آنروز
يک مرد دوباره متولد خواهد شد
آن روز
در عزای عشق و عقل
ديوانگی و کودکی خواهم نشاند
آن روز زندگی خواهم کرد
آنروز ...

آرش

Friday, October 24, 2003

قلم خاموشی این خموشی چرا
برون از خروشی نجوشی چرا
...

غزال طبع مرا باز رام می خواهند
به خیره زین لب دوشیزه کام می خواهند
عبث از این سر وحشی کلام می خواهند
دوباره کوبه به مصراع بیت بسته زنند
دوباره حلقه به گرد من شکسته زنند
...

آدم تو تنهایی کلی چیز برای نوشتن دارد
همین دیشب بیخوابی و شور و عشق و ...
همه دست به دست هم
کافری را ایجاد کرده بود که تو این شهر کوچک و دور از تمدن
شبگردی می کرد
ولی حالا که می شود از لحظاتی هر چند کوتاه برای نوشتن استفاده کرد
هجمه این همه نگفتنی
شرم و حیای کلمات پربار ننوشتنی
اشعار نیمه بند در ذهنی مغشوش و
هزاران دلیل موجه و غیر موجه دیگر
مانع از نوشتن می شوند
و این دمل چرکین باز بسته می ماند
تا کی سر باز کند و کوس رسوایی این عجوز جذامی را به بار آورد
تا آن روز

آرش
گاهی تو یاسوج هم دست آدم به اینترنت می رسد.
اینجا، این آخر دنیای من هم حالا دیگر اینترنت دارد
بگذریم
تنها با این وقت کم می توانم ایمیل هایم را چک کنم
این را هم برای خالی نبودن عریضه می نویسم
دیشب تلویزیون با جمشید مشایخی مصاحبه می کرد
دیالوگ آخر سوته دلان را از قول علی حاتمی می گفت

گفت
تمام عمر دیر رسیدیم
حکایت همه ما آدم ها
دیر رسیدن تو تمام عمرشون است

آرش

Saturday, October 11, 2003

لازم ديدم تبريك بگم اين نكته را كه يك ايراني بالاخره نوبل گرفت
اگر از صدقه سر جمهوري اسلامي نبود كسي جايزه نوبل صلح نمي گرفت
آرش