خواستم برای خدا بازم بنویسم
ترسیدم به جرم لا مذهبی و کفر گویی بلایی سرم بیاد
دیدم هنوز جوانم و جویای نام
از مرگ هم می ترسم
آنهم از نوع سنگسار و امثالهم
به همین علت سکوت می کنم
سکوتی سراسر فریاد
سکوتی مثل این صفحه سفید
آرش
Monday, September 15, 2003
دلم ميخواست كفر بگم ولي نميدونم چرا مينويسمشون كه مدرك كتبي باشه.
اگر دستم رسد روزي ...
شما رو نميدونم ولي اين ديوونه اون دنيا كه برسه به جاي سوال و جواب به خدا قراره گير بده! چرا، به اين دليل كه اين خداي خوب و منصف و ... كه هر چي صفات خوبه بهش نسبت ميدن اين همه آدم آفريده خوب دستش درد نكنه ولي ما رو واسه چي كرده لاي اينا؟ اگر ما آدميم چرا سيم كشيمون عوضيه؟ اگر نيستيم چرا قيافمون آدميزاديه؟
ما خودمونم تكليفمونو نميدونيم. اگر قراره آدميزادي رفتار كنيم ما هم بزنيم تو نخ عرق و سيگار و سكس و .... مگه ما چيمون از اين عمله اكلههاي تو خيابون كمتره. وقتي صحبت دختربازي و اين جور حرفاست سرمون به كار گرمه. وقتي صحبت كارو ميكنن، فكرمون به بهتر شدن اونه. خلاصش هر كاري ميكنيم راضي نميشيم كه نميشيم. انگار كه همش بايد بدويم كه شايد يه روزي كه معلوم نيس اصلنش زنده باشيم يا نه اوضاع بهتر بشه. تازشم معلوم نيس اگر اوضاع بهتر شد اونوقتش راضي بشيم يا نشيم.
همة اين نارضايتي هم تقصير اون خداي عادله. ما كه نفهميديم عدلش چيه و چه فينتيه. يكي مثل اين مش ممد عملة بغل دستي با داشتن يه ماشين و يه خونه و يه دو جين دختر و دوست دختر و امثالهم راضيه و فكر ميكنه دنيا رو بهش دادن. يكي هم مثل ما دنيا رو كه بهش بدن ميفروشه ميره خارج. آخه عدل خدا كجاست كه ما هم با اين جماعت يكي شديم نميدونم. فقط اينقدر ميدونم كه اونا اكثريت دارن و ما تو اقليتيم پس اگر اونا آدميزادن ما يه چيز ديگهايم. اسمشو بذاريم ايلااولا. خلاصش بگم من تو اون دنيا مدعيم. از خدا هم شكايت دارم. يه قاضي خوب پيدا كنيد به خداتون هم بگيد يه وكيل خوب بگيره. اين دعوا دعواي مردانه است. بهش گفتم شما هم بهش بگيد: بگرد تا بگرديم.
اينه ديگه
...
اگر دستم رسد روزي ...
شما رو نميدونم ولي اين ديوونه اون دنيا كه برسه به جاي سوال و جواب به خدا قراره گير بده! چرا، به اين دليل كه اين خداي خوب و منصف و ... كه هر چي صفات خوبه بهش نسبت ميدن اين همه آدم آفريده خوب دستش درد نكنه ولي ما رو واسه چي كرده لاي اينا؟ اگر ما آدميم چرا سيم كشيمون عوضيه؟ اگر نيستيم چرا قيافمون آدميزاديه؟
ما خودمونم تكليفمونو نميدونيم. اگر قراره آدميزادي رفتار كنيم ما هم بزنيم تو نخ عرق و سيگار و سكس و .... مگه ما چيمون از اين عمله اكلههاي تو خيابون كمتره. وقتي صحبت دختربازي و اين جور حرفاست سرمون به كار گرمه. وقتي صحبت كارو ميكنن، فكرمون به بهتر شدن اونه. خلاصش هر كاري ميكنيم راضي نميشيم كه نميشيم. انگار كه همش بايد بدويم كه شايد يه روزي كه معلوم نيس اصلنش زنده باشيم يا نه اوضاع بهتر بشه. تازشم معلوم نيس اگر اوضاع بهتر شد اونوقتش راضي بشيم يا نشيم.
همة اين نارضايتي هم تقصير اون خداي عادله. ما كه نفهميديم عدلش چيه و چه فينتيه. يكي مثل اين مش ممد عملة بغل دستي با داشتن يه ماشين و يه خونه و يه دو جين دختر و دوست دختر و امثالهم راضيه و فكر ميكنه دنيا رو بهش دادن. يكي هم مثل ما دنيا رو كه بهش بدن ميفروشه ميره خارج. آخه عدل خدا كجاست كه ما هم با اين جماعت يكي شديم نميدونم. فقط اينقدر ميدونم كه اونا اكثريت دارن و ما تو اقليتيم پس اگر اونا آدميزادن ما يه چيز ديگهايم. اسمشو بذاريم ايلااولا. خلاصش بگم من تو اون دنيا مدعيم. از خدا هم شكايت دارم. يه قاضي خوب پيدا كنيد به خداتون هم بگيد يه وكيل خوب بگيره. اين دعوا دعواي مردانه است. بهش گفتم شما هم بهش بگيد: بگرد تا بگرديم.
اينه ديگه
...
درس ادبيات!؟
بگذار صريح بروم سراصل مطلب. بحث، بحث ادبيات است هر چند كه بيادبانه آغاز ميشود.
ببينيد اين بحث خيلي جدي است و بايد به آن رسيدگي بشود.
من كشف كردم، هر چند نفر اول نبودم، كه كلمات مركبي مثل كـ... شعر، كـ... مغز،كـ... ميخ، و ... اصلاً هم بيادبانه نيستند. پيشوند كـ... در اين كلمات پيشوند فراواني است و نشان دهندة اوج و شدت موضوع ميباشد. مثلاً كـ... ميخ يعني خيلي خيلي ميخ و قص عليهذا.
بگذار صريح بروم سراصل مطلب. بحث، بحث ادبيات است هر چند كه بيادبانه آغاز ميشود.
ببينيد اين بحث خيلي جدي است و بايد به آن رسيدگي بشود.
من كشف كردم، هر چند نفر اول نبودم، كه كلمات مركبي مثل كـ... شعر، كـ... مغز،كـ... ميخ، و ... اصلاً هم بيادبانه نيستند. پيشوند كـ... در اين كلمات پيشوند فراواني است و نشان دهندة اوج و شدت موضوع ميباشد. مثلاً كـ... ميخ يعني خيلي خيلي ميخ و قص عليهذا.
استاد ارجمند جناب آقاي دكتر شريعتي كه خيلي از بزرگترها و يك نسل قبل از ما اسلام و دين و انقلاب و خيلي چيزهاي ديگر خود را مديون او ميدانند و هر كدامشان كتابهايش و نوارهاي سخنرانيش را دست به دست ميكردند، در كتاب معظم كوير خود كه من به شخس بسيار آنرا دوست دارم و برخي از قسمتهايش را بيش از چند بار خواندهام مدعي شدهاند كه دوست داشتن از عشق برتر است.
من نه خود را درسطحي ميدانم كه به ايشان خرده بگيرم و نه قصد توهين به ايشان را دارم ولي معتقدم كه ايشان در اين مبحث درگير بازي با كلمات شدهاند و اين تمايز تنها بازي با الفاظ است. من معتقدم كه عشق، دوست داشتن، مهر ورزيدن، علاقه داشتن، و ... همه الفاظي هستند كه يك اصل را نشان ميدهند. من معتقدم عشق و يا هر يك از كلمات بالا همگي يك چيز را نشان ميدهند و خود مراتبي دارند به عنوان مثال ما همگي به پدر و مادرمان عشق ميورزيم. مادر به فرزندش عشق ميورزد. همسر به همسرش عشق ميورزد. كافيست كلمات عشق ورزيدن را با دوست داشتن عوض كنيم باز هم همگي جملات يك معني را القا ميكنند. اما نوع عشق ورزيدن به فرزند با عشق ورزيدن به پدر و مادر و يا همسر متفاوت است. عشق به وطن با عشق به فرزند تفاوت دارد. همة اينها ريشه در يك چيز دارند. هر چند در آوردن مثال زبان خويش را الكن ميدانم و معتقدم با اين مثالها نتوانستهام شما را راضي نمايم كه عشق ورزيدن با دوست داشتن يكي است اما معتقدم عشق مراتبي دارد. عشق با احساس نياز آغاز ميشود و اين نياز بعد از مدتي در صورت بلوغ و ريشه يافتن به فنا ختم ميشود. انسان بالغ كه به مقام فنا در عشق برسد آنگاه ميتواند ادعا كند كسي را دوست دارد. مادر حاضر است از زندگي خود براي فرزندش بگذرد و خود را فنا نمايد و از جان خود بگذرد. اگر كسي به اين مرتبه برسد نامش را هر چه ميخواهيد بگذاريد، بگذاريد، او فنا شده است ديگر برايش چه فرقي ميكند. او دنبال نام و ننگ نيست، از هر چه به او وجود دهد گريزان است و به همين علت نامي نميجويد. او را بايد يافت. كسي را كه نيست!. نيستي مقامي است بسيار بالا. هر چه را كه هست ميشود در چهار بعد به زنجير كشيدهاند و او محدود به اين چهار بعد است. ميتوان از او طول را گرفت تا نابودش كرد. ميتوان در زمان محصورش نمود. ولي با آدمي كه نيست چه ميتوان كرد. چگونه ميتوان به بندش كشيد و رامش كرد. همين مقام، مقاميست كه از آن به استغناء نام ميبرند. او بينياز شده است و در معشوق خويش فنا گشته است. اين همان مقامي است كه رياضت ميطلبد و در مسير گمراهي به همراه دارد. گذر از اين ظلمات زخمهاي فراوان بر جان به جا ميگذارد و داغ بر دل. اين بلوغي است كه پير ميخواهد و پير مينمايد.
من هنوز پير نشدهام
جماعت سوداي جواني به سر دارم
من هنوز نيست نشدهام
دوستان خيال هستي در سر ميپرورم
من بينياز نيستم
اما هر چه هستم
در پي نياز نيستم
خامم هنوز
سوداي سفر دارم
پختگي و بينيازي و نيستي را
در دوردستها
آنسوي افق
در خواب ديدهام
...
من نه خود را درسطحي ميدانم كه به ايشان خرده بگيرم و نه قصد توهين به ايشان را دارم ولي معتقدم كه ايشان در اين مبحث درگير بازي با كلمات شدهاند و اين تمايز تنها بازي با الفاظ است. من معتقدم كه عشق، دوست داشتن، مهر ورزيدن، علاقه داشتن، و ... همه الفاظي هستند كه يك اصل را نشان ميدهند. من معتقدم عشق و يا هر يك از كلمات بالا همگي يك چيز را نشان ميدهند و خود مراتبي دارند به عنوان مثال ما همگي به پدر و مادرمان عشق ميورزيم. مادر به فرزندش عشق ميورزد. همسر به همسرش عشق ميورزد. كافيست كلمات عشق ورزيدن را با دوست داشتن عوض كنيم باز هم همگي جملات يك معني را القا ميكنند. اما نوع عشق ورزيدن به فرزند با عشق ورزيدن به پدر و مادر و يا همسر متفاوت است. عشق به وطن با عشق به فرزند تفاوت دارد. همة اينها ريشه در يك چيز دارند. هر چند در آوردن مثال زبان خويش را الكن ميدانم و معتقدم با اين مثالها نتوانستهام شما را راضي نمايم كه عشق ورزيدن با دوست داشتن يكي است اما معتقدم عشق مراتبي دارد. عشق با احساس نياز آغاز ميشود و اين نياز بعد از مدتي در صورت بلوغ و ريشه يافتن به فنا ختم ميشود. انسان بالغ كه به مقام فنا در عشق برسد آنگاه ميتواند ادعا كند كسي را دوست دارد. مادر حاضر است از زندگي خود براي فرزندش بگذرد و خود را فنا نمايد و از جان خود بگذرد. اگر كسي به اين مرتبه برسد نامش را هر چه ميخواهيد بگذاريد، بگذاريد، او فنا شده است ديگر برايش چه فرقي ميكند. او دنبال نام و ننگ نيست، از هر چه به او وجود دهد گريزان است و به همين علت نامي نميجويد. او را بايد يافت. كسي را كه نيست!. نيستي مقامي است بسيار بالا. هر چه را كه هست ميشود در چهار بعد به زنجير كشيدهاند و او محدود به اين چهار بعد است. ميتوان از او طول را گرفت تا نابودش كرد. ميتوان در زمان محصورش نمود. ولي با آدمي كه نيست چه ميتوان كرد. چگونه ميتوان به بندش كشيد و رامش كرد. همين مقام، مقاميست كه از آن به استغناء نام ميبرند. او بينياز شده است و در معشوق خويش فنا گشته است. اين همان مقامي است كه رياضت ميطلبد و در مسير گمراهي به همراه دارد. گذر از اين ظلمات زخمهاي فراوان بر جان به جا ميگذارد و داغ بر دل. اين بلوغي است كه پير ميخواهد و پير مينمايد.
من هنوز پير نشدهام
جماعت سوداي جواني به سر دارم
من هنوز نيست نشدهام
دوستان خيال هستي در سر ميپرورم
من بينياز نيستم
اما هر چه هستم
در پي نياز نيستم
خامم هنوز
سوداي سفر دارم
پختگي و بينيازي و نيستي را
در دوردستها
آنسوي افق
در خواب ديدهام
...
آخر اين هفته دو سه روزي به استراحت و شادي تو دوتا عروسي جاي يكي ميگذرد. اميدوارم دوستاني كه تاهل پيشه ميكنند موفق و مويد باشند. بالاخره جايگزيني من براي رفتن به ياسوج هم به حقيقت پيوست و فكر ميكنم خيلي كه دوام بياورم تا آخر هفته يا اوايل هفتةبعد تهران باشم بعد از آن هم بايد كوله بارم را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم و از كوره راه به سمت سرنوشت بروم. اين اسير سرنوشت بودن ما هم دنيايي شده براي خودش كه فكر ميكنم در نهايت ما را غرق خواهد كرد.
گاهي فكر ميكنم گوشه نشيني و خلوت گزيدن بهترين كار در دنياي امروز است ولي هميشه از فراموش شدن و در خفا ماندن ميترشم به همين خاطر هم هست كه بيشتر اوقات عليرغم تصميم گرفتن به گوشهگيري و سكوت همگان ميبينند كه ميدان دار و سردمدار حركت و شلوغي هستم.
آرش
گاهي فكر ميكنم گوشه نشيني و خلوت گزيدن بهترين كار در دنياي امروز است ولي هميشه از فراموش شدن و در خفا ماندن ميترشم به همين خاطر هم هست كه بيشتر اوقات عليرغم تصميم گرفتن به گوشهگيري و سكوت همگان ميبينند كه ميدان دار و سردمدار حركت و شلوغي هستم.
آرش
Sunday, September 14, 2003
گاهي نزديك شدن لحظة جدايي از جدايي دردناكتر ميباشد.
ديشب داشتم احساساتم را مرور ميكردم و خط بطلاني بر آرزوهاي محال خود ميكشيدم. نميدانم چرا ولي هميشه دنيايي كه ما در ذهن خود براي خويش و اطرافيان خود ترسيم ميكنيم بسيار بزرگتر از دنياي واقعي بيرون است. گاهي ميخواهم هر چه كه دارم حتي زندگي خود را براي پيشرفت اطرافيان فدا كنم. بزرگترين نكته اينست كه در لحظة فدا كردن زندگي است كه تمام مشكلات آغاز ميشود. به قول پير خرابات ما
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
مثل اينكه اين سياه رويي هم بزرگترين مشكل موجود اين بندة حقير شده و از آن گريزي در حال حاضر نيست. ايكاش ما انسانها هميشه هماني بوديم كه ادعا ميكرديم ولي متاسفانه اين طور نيست و به همين علت شايد باشد كه بيشتر اوقات دوست دارم اصلا نباشم تا اينكه حضورم بعدها به علت همطراز نبودن با ادعاهايم ترك بردارد و سياه رويي برايم بماند.
اندكي محبت،
كمي شراب،
و يك آغوش گرم،
عشقبازي و ديگر هيچ،
اگر فراهم شود،
آنگاه ...
ديشب داشتم احساساتم را مرور ميكردم و خط بطلاني بر آرزوهاي محال خود ميكشيدم. نميدانم چرا ولي هميشه دنيايي كه ما در ذهن خود براي خويش و اطرافيان خود ترسيم ميكنيم بسيار بزرگتر از دنياي واقعي بيرون است. گاهي ميخواهم هر چه كه دارم حتي زندگي خود را براي پيشرفت اطرافيان فدا كنم. بزرگترين نكته اينست كه در لحظة فدا كردن زندگي است كه تمام مشكلات آغاز ميشود. به قول پير خرابات ما
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
مثل اينكه اين سياه رويي هم بزرگترين مشكل موجود اين بندة حقير شده و از آن گريزي در حال حاضر نيست. ايكاش ما انسانها هميشه هماني بوديم كه ادعا ميكرديم ولي متاسفانه اين طور نيست و به همين علت شايد باشد كه بيشتر اوقات دوست دارم اصلا نباشم تا اينكه حضورم بعدها به علت همطراز نبودن با ادعاهايم ترك بردارد و سياه رويي برايم بماند.
اندكي محبت،
كمي شراب،
و يك آغوش گرم،
عشقبازي و ديگر هيچ،
اگر فراهم شود،
آنگاه ...
تَه اين كوچة بن بست
زير اون درخت بي بار
يادگاري مينويسم
...
ياد روزهاي گذشته
ياد ناز با تو بودن
ياد عشق، با تن خسته
با تو بودم بي تو بودم
بي تو هستم با تو هستم
راز زندگي همينه
بودنش عين نبودن
...
خواب ناز تو ميبينم
روي ناز بالش خوابم
تنهايي رفتي از اينجا
تنها كرديم و اسيرم
...
پر پروازت نبودم
ساز آوازت نبودم
قد طنازت نبودم
رفتي و كردي ذليلم
...
ميگه عاشق شدي، آخه عاشقي تو قرن ماشين و آهن، تو قرن اينترنت و فضا و ... ديگه معني نداره!
ميگم ديوانهام، ديوانه نديدي! آخه جونم تو دنيايي كه همه ديوانهها جمع شدن ما هم اينوري افتاديم!
ميگه ديوانگيتم نوبره؟ آخه آدم! تو رو چه به ديوانه بازي اين كار مال آدمهاي شكم سيره! بشينن ... شعر بنويسن، از عاشقي بگن، و كوس و كرنا راه بندازن كه آهاي ما هم هستيم!
بهش ميگم عزيز من! ما هم هستيم، ديگه چيه! "ما اصلاً در اين ميونه نيستيم"! از اول هم نبوديم! نوبرشو هم نياورديم كه چيزي كه فراوونه ديوونست. مي دوني چيه اما اين ديوونگي عالمش سواست.
ميگه ديوونه ديوونست همين و بس. ديگه انواع نداره. تازشم اگر ديوونگي هفتاد نوع شناخته شده باشه اين مدل تو از هيچكدومش نيست راست و حسينيش ديوونگيت يه چيزيش ميلنگه.
بهش ميگم دِ آفرين همينه! ما هم كه گفتيم ديوونگيمون فرق ميكنه. ماشا... خوشم اومد چيز فهم!
ميگه آخه خل و چل بعد از شهريار كه پزشكي رو ول كرد و زد به عاشقي و شاعري بايد چشممون به تو روشن باشه.
ميگم: به شهريار توهين نكن هر چند كه سر پيري ر.. ولي خوب آدم حسابي بود
ميگه تو نيستي؟
ميگم: نه بابا! يعني تو منو آدم حسابي ميبيني! اگر ميتوني بنويس من آدم حسابيم تا ...
ميگه: معلومه كه نمينويسم! آخه خل و چل سر و وضعتو، لباس پوشيدنتو، نگاه كن. آدم حسابي كه اينجوري نيست.
ميگم: قربون آدم چيز فهم. بابا شما كه آدم حسابي هستي دس از سر كچل ما بردار. بذار به درد خودمون باشيم و بميريم. بذار يه گوشه تنها بمونيم و بپوسيم.
ميگه: برو گور تو گم كن، اينم از بخت من سياه بخت، كه يكي هم پيدا كردم آدمش كنم تو زرد از آب در اومد.
ميرم و گورم و گم ميكنم. با اين حسرت كه ايكاش آدم ميشدم.
آرش
زير اون درخت بي بار
يادگاري مينويسم
...
ياد روزهاي گذشته
ياد ناز با تو بودن
ياد عشق، با تن خسته
با تو بودم بي تو بودم
بي تو هستم با تو هستم
راز زندگي همينه
بودنش عين نبودن
...
خواب ناز تو ميبينم
روي ناز بالش خوابم
تنهايي رفتي از اينجا
تنها كرديم و اسيرم
...
پر پروازت نبودم
ساز آوازت نبودم
قد طنازت نبودم
رفتي و كردي ذليلم
...
ميگه عاشق شدي، آخه عاشقي تو قرن ماشين و آهن، تو قرن اينترنت و فضا و ... ديگه معني نداره!
ميگم ديوانهام، ديوانه نديدي! آخه جونم تو دنيايي كه همه ديوانهها جمع شدن ما هم اينوري افتاديم!
ميگه ديوانگيتم نوبره؟ آخه آدم! تو رو چه به ديوانه بازي اين كار مال آدمهاي شكم سيره! بشينن ... شعر بنويسن، از عاشقي بگن، و كوس و كرنا راه بندازن كه آهاي ما هم هستيم!
بهش ميگم عزيز من! ما هم هستيم، ديگه چيه! "ما اصلاً در اين ميونه نيستيم"! از اول هم نبوديم! نوبرشو هم نياورديم كه چيزي كه فراوونه ديوونست. مي دوني چيه اما اين ديوونگي عالمش سواست.
ميگه ديوونه ديوونست همين و بس. ديگه انواع نداره. تازشم اگر ديوونگي هفتاد نوع شناخته شده باشه اين مدل تو از هيچكدومش نيست راست و حسينيش ديوونگيت يه چيزيش ميلنگه.
بهش ميگم دِ آفرين همينه! ما هم كه گفتيم ديوونگيمون فرق ميكنه. ماشا... خوشم اومد چيز فهم!
ميگه آخه خل و چل بعد از شهريار كه پزشكي رو ول كرد و زد به عاشقي و شاعري بايد چشممون به تو روشن باشه.
ميگم: به شهريار توهين نكن هر چند كه سر پيري ر.. ولي خوب آدم حسابي بود
ميگه تو نيستي؟
ميگم: نه بابا! يعني تو منو آدم حسابي ميبيني! اگر ميتوني بنويس من آدم حسابيم تا ...
ميگه: معلومه كه نمينويسم! آخه خل و چل سر و وضعتو، لباس پوشيدنتو، نگاه كن. آدم حسابي كه اينجوري نيست.
ميگم: قربون آدم چيز فهم. بابا شما كه آدم حسابي هستي دس از سر كچل ما بردار. بذار به درد خودمون باشيم و بميريم. بذار يه گوشه تنها بمونيم و بپوسيم.
ميگه: برو گور تو گم كن، اينم از بخت من سياه بخت، كه يكي هم پيدا كردم آدمش كنم تو زرد از آب در اومد.
ميرم و گورم و گم ميكنم. با اين حسرت كه ايكاش آدم ميشدم.
آرش
Saturday, September 13, 2003
Tuesday, September 09, 2003
يادش بخير وقتي
يادت هست وقتي
دستم را در دست گرفتي
لبم را بوسيدي
برايم ترانه خواندي
از عشق گفتي
از مهر نوشتي
گوشم در آن زمان نميشنيد
چشمانم ترا نميديد
فكرم تو را نميخواند
روحم ترا نمي چشيد
عطر وجودت در جام وجودم نميپيچيد
آنروز ساغر لبهاي تو
عطش نابودة مرا سيراب نميكرد
امروز كه از احساس پر ميشوم
امروز كه عطش كوير پيرامون مرا ميسوزاند
اكنون كه نوازشت را متكديم
اكنون كه ترا ميجويم
رفتهاي
دور از من
آنروز تو نياز من بودي و من ناز تو
اكنون كه من سرا پا نيازم
نازت نيست
بگو اينك بگو
هنوز روي نيازت هست!
....
آرش
يادت هست وقتي
دستم را در دست گرفتي
لبم را بوسيدي
برايم ترانه خواندي
از عشق گفتي
از مهر نوشتي
گوشم در آن زمان نميشنيد
چشمانم ترا نميديد
فكرم تو را نميخواند
روحم ترا نمي چشيد
عطر وجودت در جام وجودم نميپيچيد
آنروز ساغر لبهاي تو
عطش نابودة مرا سيراب نميكرد
امروز كه از احساس پر ميشوم
امروز كه عطش كوير پيرامون مرا ميسوزاند
اكنون كه نوازشت را متكديم
اكنون كه ترا ميجويم
رفتهاي
دور از من
آنروز تو نياز من بودي و من ناز تو
اكنون كه من سرا پا نيازم
نازت نيست
بگو اينك بگو
هنوز روي نيازت هست!
....
آرش
Monday, September 08, 2003
يك صبح سرد و صاف زمستان بود
...
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدي و نشستي
چون خيره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شكستي
من شرمناك ماندم و آنگاه
گلبرگ نيم خند تو پژمرد
مي خواستم بگويم ... اما
آن خواستن درون من افسرد
دست ترا فشردم و گفتي
فكرش مكن كه دستم گرم است
شايد تويي كه سردي و
...
آنگاه
ديدي كه مات ماندم و رفتي
رفتي و روزها سپري گشت
بي تو گريستم
بي تو گداختم
اينك
من سرد نيستم
اينك
اين عشق ضربه خوردة عاصي
بيزار از آن دو لحظة ترديد
بيزار از آن دو لحظة شرم است
اي دور مانده از من
آيا هنوز دست تو گرم است؟
ساده بودن، ساده زيستن
ساده ماندن و ساده گريستن
سادگي آن دخترك روستايي
سادگي زندگي در تنهايي
ساده بودن را دوست دارم ايكاش
...
راستي ياسوج از چهارماه قبل تا حالا تنها تغييرش اين بوده كه خانههاي 40 سال قبل را كه سازماني هم بود سازمان زمين شهري تصرف و تخريب كرده الا آسايشگاه زندان مانند ما را
دور تا دور آسايشگاه زمين خالي شده كه چون مركز شهر هم هست كلي گران ميفروشندش. اين سازمان زمين شهري هم خوب ميداند چگونه پول در بياورد. آميدوارم پول به جيب آقايان نرود
...
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدي و نشستي
چون خيره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شكستي
من شرمناك ماندم و آنگاه
گلبرگ نيم خند تو پژمرد
مي خواستم بگويم ... اما
آن خواستن درون من افسرد
دست ترا فشردم و گفتي
فكرش مكن كه دستم گرم است
شايد تويي كه سردي و
...
آنگاه
ديدي كه مات ماندم و رفتي
رفتي و روزها سپري گشت
بي تو گريستم
بي تو گداختم
اينك
من سرد نيستم
اينك
اين عشق ضربه خوردة عاصي
بيزار از آن دو لحظة ترديد
بيزار از آن دو لحظة شرم است
اي دور مانده از من
آيا هنوز دست تو گرم است؟
ساده بودن، ساده زيستن
ساده ماندن و ساده گريستن
سادگي آن دخترك روستايي
سادگي زندگي در تنهايي
ساده بودن را دوست دارم ايكاش
...
راستي ياسوج از چهارماه قبل تا حالا تنها تغييرش اين بوده كه خانههاي 40 سال قبل را كه سازماني هم بود سازمان زمين شهري تصرف و تخريب كرده الا آسايشگاه زندان مانند ما را
دور تا دور آسايشگاه زمين خالي شده كه چون مركز شهر هم هست كلي گران ميفروشندش. اين سازمان زمين شهري هم خوب ميداند چگونه پول در بياورد. آميدوارم پول به جيب آقايان نرود
Sunday, September 07, 2003
تصميم گرفتهام تغييراتي در سيستم وبلاگ نويسي خودكم پديد بياورم. اگر عمري باقي بود و دستي به قلم در آينده اين وبلاگ را به فارسي مينويسم و وبلاگ ديگرم را به انگليسي. حس غريب و قريبي به من ميگويد اندكي جلوتر اتفاقات جالبي در انتظار است. اميدوارم و مطمئنم كه خير است. در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
بگذريم! بوي غريبي در نزديكي به مشام ميرسد. باز هم حلوايي در راه است. شايد به خاطر نامزدي آيدين كه امروز شنيدم اينقدر حس غريبي دارم
مبارك است ان شاء ا... و
فكر ميكنم با اين وضعيت تو ياسوج تنهاتر از قبل باشم
دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد
بگذريم! بوي غريبي در نزديكي به مشام ميرسد. باز هم حلوايي در راه است. شايد به خاطر نامزدي آيدين كه امروز شنيدم اينقدر حس غريبي دارم
مبارك است ان شاء ا... و
فكر ميكنم با اين وضعيت تو ياسوج تنهاتر از قبل باشم
دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد
آخرين كلامهاي قبل از رفتن
طاقت ماندن در اين سراي به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه به در شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
اشك و تب و تاب و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر غمخوار
...
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز بادة پر جوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار
،،،
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گر چه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار
،،،
اي نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي، يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز، يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ، يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار، يا نگهم دار
...
طاقت ماندن در اين سراي به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه به در شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
اشك و تب و تاب و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر غمخوار
...
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز بادة پر جوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار
،،،
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گر چه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار
،،،
اي نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي، يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز، يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ، يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار، يا نگهم دار
...