Wednesday, April 28, 2004

چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
گل هاي غربت!؟؟؟
{؟؟؟؟}
*********************************
تقدير نويس
داستاني ديگر ساز كن
مرا نامي دگر بگذار و اين قصه آغاز كن
از سرنوشت شوم هرگز دگر مگو
از بخت بد چيزي به من مگو
من سرنوشت خويش به دستت نمي دهم
از سرنوشت من چيزي دگر مخوان
من خواب و خسته ام
پير و شكسته ام
اما هنوز
من سرنوشت خويش به دستان خويشتن
تقرير مي كنم
************************
مرگ را دوست دارم
حتي اگر چهره اش كريه ترين موجود زمان باشد
من مرگ را دوست دارم
حتي اگر اين بزرگترين آدميخوار
خواهان خون من باشد
اما مرگ را براي تو، و براي ديگران
مصيبتي مي دانم
كه تحمل آن سخت مي نمايد
ايكاش مرگ هميشه براي من مي آمد!!؟؟؟

آرش

Sunday, April 25, 2004

اگر قرار باشه جایزه بی ادبیاتی نوبل بدن
من حتما نفر اول می شم!؟
به لطف دوستان لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان
و من ادب از دوستان آموختم

آرش

Friday, April 23, 2004

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
...
دارم بدجوری تحریک می شوم
خدا آخر و عاقبتم را به خیر کند
کلی فشار روحی و روانی
ولی خوب روشن شدن آینده از بلا تکلیفی بهتر است
حتی اگر مسیر را غلط انتخاب کنیم
حرکت از سکون برتر است

آرش

Thursday, April 22, 2004

بعضی وقت ها خجالت باید کشید وقتی چرندیات به دوستان تقدیم می کنیم
ولی بضاعت درویش در همین حدست

آرش
دوستی خانه ای تصویر کرده بود
سراپا از مهر
یاد خانه افتادم

خانه من جاییست
خانه آنجاست که ما
باز می گوییم
عریانی حقیقت خود را
خانه آنجاست
که پنهان کردن
در درونش نه رواست
خانه آنجاست که من، من شده ام
تو خودت را عریان
به نمایش دادی
خانه من
کنج تنهایی بودن در خویش
خانه تو ...
من به کنج خانه
میهمانی نخواهم خواند
میهمان هر چند عزیز
حجم عریانی من خواهد برد
خانه را از من تهی خواهد کرد
من لباسی زیبا به تنم خواهم کرد
خانه مهمان سرا خواهد شد
دوست آنست که خانه را خانه نگه می دارد
من عریان می مانم
با همه زشتی ها و زیبایی ها
خانه سقف امن منست و
دوستی هست که عریانی حقیقت را تحمل می کند
زینت خانه من
زشتی عریانی من خواهد بود
که به یمن قدم دوست مزین شده است
نور این خانه کوچک و قشنگ
از افق های نهایت پیداست
خانه گرم و قشنگی که در آن
از کران تا به کران
شوق صد گونه محبت برپاست
خانه ات آبادان

تقدیم به دوستی مهربان
آرش
سیاه بختی من از وقتی آغاز شد که چشم باز کردم
می دانید
من کور به دنیا آمدم
مدتهای مدید چیزی نمی دیدم
پزشکی مهربان به خیال مهر و دوستی
به من بینایی بخشید
تا قبل از آن
همه چیز برایم دو حالت داشت
یا بود یا نبود
یا زیبا در ذهنم بود یا زشت
اما نمی دیدم
کلمات برایم باری نداشت
رنگی احساس نمی کردم
در تصورم نور معنی دیگری داشت
اما دستان پزشکی مهربان
چشمانم را به خیال دوستی گشود
بینا شدم و دیدم
دنیا را با تمام زشتی ها
با تمام زیبایی هایی که از رویاهایم بسیار دور بودند
توانستم بخوانم
و تمام اراجیف زمان های گذشته را
با تمام اراجیف منتج از گذر زمان
خواندم و اکنون می دانم
دنیای نابینایان
بسیار زیباتر است
ایکاش هرگز نمی دیدم

آرش
آغوشی پیش رویم گشوده است
طناز دیگری و هیچ
هنوز معنی زندگی را نمی دانم
پس گوشه ای از وجودم را طلب مکنید
تنها بوده ام
تنها هستم
تنها خواهم ماند
آغوشم را طلب مکنید

آرش
شبانگاهان برفی
ردی از خون بر برف
در گذاری سخت دردآلود
گرگی زخمی
ز دست بیدادگر صیاد زمانه
ناله ای از ته وجود
و سکوت
صدای پایی بر برف
نه صدای برفی زیر پا
جور گلوله ای بر دامان
کدامین پناهگاه، پناهگاه من است
مرگ این دامان گشوده
عجوزه ای عبوث پیش رویم آغوش باز دارد
پیش رو مرگ
پشت سر گلوله و صیاد
در درون سرما
سرنوشت شومی است برادر جان
مرا از مرگ ترسی نیست
سرما هم استخوانم را نخواهد پوساند
اسارت را تحمل نمی توانم کرد
آزادی را و آزادگی را خواستارم
حتی به قیمت نیستی

آرش


قدم برداشتن سخت است
آن هنگام که نتیجه قدم برداشتن خود را نمی دانی
پیش رو نوری نیست
دوراهی این گذرگاه هر دو به آینده ای کور ختم می شوند
زندگی تا بوده همین بوده
همه این راه ها را رفته اند
تکرار تجربه ای تلخ
همه هزاران بار از این دوراهی ها گذشته اند
کسی باز نگشته است
و باز نمی گردد
عابران گذشته تابلویی برای افراد بعد از خود نصب نکردند
آنقدر در فکر فرورفته بودند
که به فکر بعدی ها نبودند
اینک من هم غرقه در تفکر ایستاده ام
برای نفر بعدی چه باید بنویسم
به کدامین طرف و چرا؟
فلسفه از همین جا آغاز می شود
مجموعه ای بافته ذهن آدمی
رویایی بی بدیل
اما پوچ و تهی
چرا باید رفت
کجا باید رفت
بی چراغ فلسفه نوشتن
راهنمایی کردن
ممکن نیست
ولی نفر بعدی چه
او باید بهتر از من انتخاب کند
تنها چیزی که می دانم اینست

آرش

Wednesday, April 21, 2004

امروز باید نوشت
مشکل خاصی پیدا کرده ام
آیا تا کنون در میانه دوراهی ایستاده بودید
من درست در میانه دوراهیم
راهی به چپ و راهی به راست
مستقیم دیگر نمی توان رفت
ایستاده ام در جا
متحیرم
کسی دستی به سویم دراز کند و مرا به سویی بکشد

آرش

Sunday, April 18, 2004

نوشتن امروز اصلا حال همیشگی رو نمی ده
شاید وقتی دیگر

آرش
می خوانم برای چشمان زیبای تو
می خوانم به یاد دامان تو
می دانم اکنون شادی دیگر
می خوانم با یاد خندان تو
می دانی دور از تو چون هستم؟
می دانی بی دامانت مستم
می خواهی با تو بگویم رازی
می دانی دوست دار تو هستم؟
...

نصفه نیمه که می نویسی اینجوری در می آد
ولش کن
***************************
کوه بلند با من می گوید
اشک و لبخند با من می گوید
خواب دلبر با من می گوید
گل پر پر با من می گوید
رود جاری با من می گوید
شمع سوزان با من می گوید
پایان راه
نیستی این محض همیشه است

آرش

اینجا هم هوای دیگری دارد
دل که بشکست خرسند کردن مشکل است
چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
امروز گفتاری خواندم از سهراب سپهری
که گفته بود من نمی توانم کسی را که دوست دارم بدبخت کنم
و به همین دلیل هم هرگز ازدواج نکرد
وضعیت کنونی ایران
و عدم توانایی در پیش بینی آینده
باعث می شود که احساس کنیم
نباید کسی را که دوستش داریم بدبخت کنیم
به هر حال من به بدبختی اعتقاد ندارم
ولی متاسفانه اعتقادم به آینده را هم از دست داده ام
و اینک این منم
منم تنها در این میانه
مست در کناره
بی پروا و آزاد
شاید شبی بال بگشایم
تا آنور رود تنهایی بروم
و مرگ را در آغوش بگیرم
حلاوت زندگی و دستانی غریب
تمامی دشت های نادیده
تمامی ساحل های دور
تمامی رودهای خروشان
و تمامی قله های بلند و برفی
تمام این زیبایی ها
مرا به زندگی پیوند کرده اند
یک روز زیبایی ها رنگ می بازند
زندگی سیاه و سفید می شود
و من می روم
آنروز
امیدوارم
دلی را نشکسته باشم
و خاطره ای خوش نقش کرده باشم
پس آن هنگام که نرا یاد می کنید
لبخند بزنید
و یاد بیاورید
ساعات خوشی را که با هم بودیم
رشدی که با هم کردیم
ریشه ای که در هم گرفتیم
بخندید به دیوانه ای که در من گم بود
و اشک نریزید
که از اشک بسیار بیزارم

آرش

Thursday, April 15, 2004

زندگی جدید

Life is just a moment,we're blowing in the wind,
we're trying to find a friend,and only time can tell us
if we win or if we lose...............and who will stand beside us!!!
بالاخره کار نقل و انتقال اولیه صورت گرفت
طول می کشد تا عادت کنم

آرش
کسی پرسید من کیستم؟
درویشم؟ صوفیم؟
ایکاش می دانستم
خود نیز نمی دانم کیستم
فکرش را بکنید
من نتیجه شهوت شبانه ام
عذاب یک عمر بعد از وقوع!
من حاصل یک حادثه ام
گرمی محبت یک هم آغوشی!
من فرزند برومند خانواده ام
مایه پیری و عذاب مادر و پدر
من روح بزرگ خداوندم
دمیده شده در مشتی گل!
من خلیفه خدا بر روی زمینم
ناتوان ترین خلیفه در تاریخ
من ترسوی همیشه ام
در هراس ازآشکاری آنچه در سینه دارم
من مجموعه ای از کلمات رکیکم
بسته بندی شده در قالب زبانی کهن
من ناشناس ترین فرد زمانم
به دنبال شناسایی خویشتنی نابوده
من دیوانه زنجیری گسسته بندم
عریان در میانه جمعی تماشاچی
من روسپی تمامی شبهایم
هم آغوش با خاک و در آغوش آسمان
من کتاب نانوشته اعصارم
متغیر به حجم اندیشه انسانی
من خمیر بی شکل بازیم
بازیچه در دست کودکانی خرد
من بی شکلی غناث و بی تابم
سیمابی به شکل مظروف خویشتن
من پهلوان بزرگ تاریخم
ساخته ذهنی غریب و بس بیمار
من دروغ بزرگ روزگارم
گفته هر روزه مردمان هر برزن
من کیستم؟؟؟؟
******************************
آرش درویش
فرزند محمدنبی
شماره شناسنامه 3674
صادره از تهران
متولد 6/6/1355
حد تحصیلات ششم قدیم
اخلاق صفر
معرفت زیر صفر
دانش منفی
...............
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

آرش
گرفتن کارت پایان خدمت
مصیبتی که به پایان رسید
و راهی نو آغاز شد
من عوض نشدم
دنیا همان رنگی که بود را دارد
ولی خوب
آیینه ها را شفاف تر می بینم
احساس می کنم در پایان یک راه طولانی
عاشق شده ام
!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرش
من دارم این سایت را به محل جدیدی منتقل می کنم
کمی طول می کشد اما
بهتر خواهد شد
!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرش

Saturday, April 10, 2004

آین آغاز یک راه تازه برای نوشتن است

آرش
منم شدم آیینه دق
یک آدم جدی که بیا و ببین
پشت ستاره حلبیم هم دیگه قلبی از طلا ندارم
...
******************
ستاره های دوردست
همان اشک های قدیمی
همان چشمان روشن آسمان
چنان شبها مرا با چشمک های خود فرا می خوانند
که گاه
چاره ای جز تسلیم ندارم
اگر دستی مرا
بر لبه بالکن نگه ندارد
کمی بی وزنی و آنگاه
ستاره ای دور می شوم
آه این کدامین دست است
که مرا اینگونه به خاک نشانده
کدامین دست مرا با زندگی پیوند می زند
از دست تو هم بیزارم
حتی اگر خدا باشی

آرش
نوشتن وقتی که وقت سر خاراندن نداری سخته
کلی برنامه و کار پیش رو
وقتی با یک دست بالاتر از توانم بار برمی دارم
حالا چه به حکم دوستان که قول همکاری می دهند و از زیر کار در می روند
چه به حماقت خویشتن
هم لذت می برم از این همه توانایی
هم زجر می کشم که اگر ده عدد خر مثل بنده پیدا می شد وضع مملکت این نبود
بگذریم
از شخم زدن اینترنت خسته شدم
دارم برنامه می ریزم برای یک سری کار مفیدتر
کلی کتاب پیش روم هست
شبها عشق بازی با کتاب ها حال دیگری دارد
کوری چشم تنها چیزی است که نصیب آدم می شود
صبح تا شب پای کامپیوتر و شب ها هم پای کتاب
قول دادم بچه خوبی باشم درس بخونم
ولی خوب بدقولی من چیز تازه ای نیست
بگذریم
فردا میریم کوه
جای همه خالی
خوش می گذرونیم هوارتا
تا چی پیش بیاد

آرش

Tuesday, April 06, 2004

می خواستم داستان بنویسم
از بی تفاوتی خودم و ...
ولی خوب حالا بهترین کار این نیست
سرم شلوغ شده
وقت ندارم
تا بعد

آرش
اینجا تازه آغاز یک راه جدیده!

آرش

Sunday, April 04, 2004

شاید یه وقتی بنویسم
؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

آرش
شبانگاه است
می خواند ز شاخی دور
جغدی کور
شبانگاه است و من بی خواب و بی تابم
سخن در سینه می ماسد
کلام از گفتنش عاصی است
شبانگاه است و بی تابی
مرا با خویش خواهد برد
کتابی پیش رویم باز
مرا آهسته می خواند
بیا اکنون که من آغوش بگشودم
بیا بنگر برایت سینه بگشادم
ولی بی تاب می مانم
مرا یارای ماندن نیست
پای رفتن نیست
می مانم
می مانم و می خوانم

آرش

Saturday, April 03, 2004

امروز که محتاج توام جای تو خالی است!!!؟؟؟
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

جای همه دوستان را خالی احساس می کنم ولی
با این وصف جای کسی هم خالی نیست
دارم راه خودم را می روم
افتان و خیزان
حیران و پرسان به سمت جلو
یک برنامه ریزی دارم برای پنج ماه آینده
سرشار و لبریز
روزانه پیشرفتم را خواهم نوشت

آرش

Friday, April 02, 2004

آرمان عزیزم تولدت مبارک
برادری که بیشتر از یک برادر برایم دوست محسوب می شود
و چنان احساس پشت گرمی به من می دهد
که فکر می کنم می تواند هر آنچه را من نیافتم بیابد
امیدوارم سال های سال
پاینده و پابر جا بمانی
استوار و محکم قدم برداری
و به پیش بروی

آرش
باز خواهم گشت
بر هر رهگذری آتش خواهم افروخت
بر هر زورقی پرچمی خواهم آویخت
در هر دشتی کشت خواهم کرد

راه خواهم رفت
همچو موجی بر آب
چون ستاره، چو شهاب
خسته و پیوسته راه خواهم پیمود

خواب خواهم دید
خواب روزان بهار
خواب باز آمدن شور به یار
خواب زیبایی آن دخترک ایرانی
خواب آبادی و آبادانی

حرف خواهم زد
ز آتش عشق تو خواهم گفت
سرخی شرم ترا خواهم خواند
آتش عشق ترا خواهم سوخت
شعر خواهم گفت
حرف خواهم زد

باز خواهم گشت
خانه ام ویران است
دوست خواهم داشت
خانه را با همه ویرانی ها

آشنا خواهم ساخت
گام را با راه
اشک را با لبخند
روح را با همه سرشاری ها
ذوب خواهم شد
در میان همه ویرانی ها
نیست خواهم شد
نیست خواهم ماند

بند خواهم زد
دل بشکسته را با عشق
عشق را با سوختن
سوختن را با شمع
شمع را با پروانه
پروانه را با خاکستر
خاکستر را با غم
غم را با اشک
اشک را با چشم
چشم را با نرگش
نرگس را با جام
جام را با می
می را با دل بشکسته

اینم شاید بشه اسمشو از هر دری سخنی گذاشت

آرش