Sunday, February 29, 2004

حوصله ندارم
مزاحم نشید
بگذارید تو خلوت خودم باشم
من همیشه زیادیم
سعی کردم نزدیک باشم
در دسترس
ولی الان فکر می کنم
باید دور باشم
خیلی زیاد
اصلا شاید بهتره نباشم
اینجوری بهتره

آرش

Saturday, February 28, 2004

نمی دونستم
وقتی خوندم به خیلی چیزها فکر کردم
مرجان نوشته بود عموش فوت کرده
عزراییل هیچوقت خودش رو بدنوم نمی کنه
هیچ کس تو جواز دفنش دلیل مرگ رو حضور عزراییل نمی نویسه
عزراییل یه مفهوم غیر قابل لمسه
دلیل مرگ ایست قلبی، سکته، و ... است
چون ما حسش می کنیم
ولی می گن عزراییلی هست که قبض روح می کنه
به هر حال تسلیت می گم به مرجان
هر چند همیشه گفتم
ما هم می میریم
پس اشک ریختن برای مرده ها معنی نداره
اگر هم کسی اشک می ریزه برای خودش می ریزه
ولی برای بعضی آدم ها و در نبود بعضی ها باید خون گریست

آرش

من به راه خویش می روم
در مسیری یگانه
در گردشی بی همتا
در این مسیر صعب
با دستان خود راه می سازم
من در دوردستها
خورشید را دیده ام
و اینک راه به سوی فتح خورسید دارم
اگر همراهید کوله بار برگیرید
اگر می مانید
مرا از رفتن منع نکنید

آرش

وقتی بر بیکران دریای جنوب
رهنوردی بیچاره بودم
می خواستم غرق شده ای ناچیز باشم
تا پاکی آب های خروشان را درک کنم
تا همراه امواج به بیکرانه های دور بروم
وقتی نسیم گونه هایم را نوازش می کرد
می خواستم غباری باشم
تا در حرکت موزون نسیم
رقص بگیرم و به پرواز درآیم
چون شب می رسید
می خواستم شب تابی باشم
نوید بخش روشنایی
و چون صبح می دمید
می خواستم خواب و خستگی باشم
یادگار تاریکی شب
اما
با تمام این خواست ها
من هیچ نبوده ام
و این غم بزرگ زندگی
اشکی است که بر گونه هایم
ردی از گردش ایام می نشاند

آرش
من به رویا بودم
گل یادی برخاست
بوته ای از ته باغ
عطر اقاقی می ریخت
من به رویا بودم
شعله ای روشن شد
بر سرم حرم حرارت می ریخت
از فروغ شعله
نور در چشم تجلی می کرد
من به رویا بودم
رنگ خوبی ته رویایم بود
آبی چرخ کبود
سبز جنگل، سبزه
سرخی گونه شرم
همه با هم بودند
رنگ رویای من آنروز
رنگ رویای کبوتر ها بود
من به رویا بودم
ته رویا ماندم

آرش

Tuesday, February 24, 2004

یکی می پرسید این نازنین کیه؟
هر چی گفتیم بیل میریم باور نکرد
خوب من چیکاره بیدم
این وسط وا... ما بی تقصیر بیدیم
چشم دید دل پسندید
فقط یه مشکل کوچولو باق موند
اونم اختلاف سنی ما با هم دیگست
آخه بچم تازه دو سالشم نشده بود
به هر حال که ما رو تنها گذاشت و رفت
منم در غم فراقش
باید بسوزم و بسازم
:-P
آرش

Monday, February 23, 2004

امروز دارم می رم سفر
تا ته این مملکت
لب دریای جنوب
بندر عباس یا همان بندر گمبرون
بعد هم قشم
بالاخره زندگی به من هم لبخند می زند
گردشی و گذاری
دوستی عزیز را به همراه دارم
هم صحبتی دوست داشتنی و نازنین
چند روزی امکان نوشتن ندارم

راستی رفته بودم سفارت تاجیکستان
محاوره نمودیم به همراه کارمندان
گفت و گو کردیم بسیار
و ...
اگر فارسی اون چیزی بود که اونا صحبت می کردند ما به زبان ایلا اولا حرف می زنیم

آرش
من امشب یه چیزیم هست
نمی دونم چه مرگم شده
این کیه!!!؟
من که تکذیب می کنم

آرش
چه سبکبار بال گشوده ام امشب
چه بی خیال پر پرواز می گیرم
چه بی پروا خواهم پرید
چه گرم در این سرما به راه می افتم
از تمام دلبستگی ها، چه رها می بُرم
تا به وصل تو ای نازنین برسم
بارها از هر چه دلبستنی بود بُریدم
سالها از هر چه سودایی به سرم می آورد گذشتم
و اکنون از پس سال ها و بارها
اسیری گشته ام در بند زلفانت
روزی از تو نیز خواهم برید
آن روز که دیگر نباشم

آرش
من تنها در گذر زمان
دلخسته از نامردمی ها
بی رمق در پس یاران رفته
اینک بر قلهً افتخار و موفقیت
اینجا تنها ایستاده ام
پشت سر کوره راهی صعب
پیش رو دشتی سبز
چشمه سارانی فرح بخش
رودهایی سرشار از طراوت
به پشت سر نگاه می کنم
این راه صعب را
برای وصال خورشید
برای در آغوش کشیدن حرم محبت
پیمودم و اینک
بر فراز قله ای ایستاده ام
که از پی آن
سراب طلوع می کرد!!؟

آرش
امشب چه سرشارم
گرمای آغوشی دور
یاد وجود مهربانی
دستان نوازشگری
دامان امنی
همه با هجوم ناگهانی خویش
چنان سرشار و مستم کرده اند
که خود را نیز فراموش می کنم
امشب چه سرشارم اگر
...

آرش
دستانم را به دست بگیر
لبانت را بر لبم بگذار
راز عاشقانه زیستن را
بر لبهایم بیاموز
حرم وجودت را بر سرم ریز
تن طنازت را به عشوه در آور
رقصی بساز زیباتر از همیشه
تا دوباره سازم رابه بر گیرم
و آوازی بسازم به نام زندگی
شرابی در جامم ریز
سرم را به دامن بگیر
ناز و نوازشم کن تا بخوابم
که سال ها کابوس نبودنت
خوابم را آشفته کرده بود
و اینک آرامش حضورت
رخوتی عمیق در رگ هایم جاری می کند
بمان با من

آرش
طلوعت مبارک عزیز دلم
وجودت بی گزند از گذار زمان
جوانه که می زدی
وجودت را باور نکردم
اما اکنون
حضور شیرینت
رقص رویاییت
تمنای بوسه از لبانت
گرمای دستانت
آرامش دامانت
همه و همه مهری است
بر اثبات بودنت
حضورت فرخنده و گرامی
نازنین

آرش
وقتی در خیال خود چیزی را می سازیم
چنان وهم انگیز و زیبایش می آفرینیم
که از واقعیت بسیار جذاب تر است
ترا در رویا دوست تر می دارم!!؟

آرش
حس غریبی است
روشنایی سپیده دمان
محو تماشای منظره ای
مستی جرعه ای می
از لبان نازنینی
و آغوش گرمی
بی خوابی در کنار زیبا رویی
هم آغوشی خیال انگیزی
بیداری از رویایی چنین
هرگز!؟

آرش


Saturday, February 21, 2004

هزار سال ره است از تو تا مسلمانی
هزار سال دگر تا به شهر انسانی

این جمله ومطلب قبل از اون رو اینجا بخونید
وقتی خوندمش فکر کردم راست میگه
ما از تحجر فرهنگی به این نقطه رسیدیم که حتی به زنان اجازه عاشق شدن هم نمی دیم
همه به یک دختر عاشق در بطن جامعه یک جور دیگه نگاه می کنن
من خودم که این مطلب رو می نویسم بارها وقتی به این موضوع برخوردم برام قابل هضم نبوده
راستش رو بخواهید وقتی به کنه مطلب برسید می بینید در ذهن آدم های این مملکت زن تبدیل به یک کالا شده
همون کالایی که توی تلویزیون و غیره نسبتش می دیم به غربیها
وقتی ما دید خودمون عوضی باشه
همه چیزو عوضی میبینیم
وقتی تو دبیرستان می خوندم که زن در غرب تبدیل به یک کالا شده نمی فهمیدم
ولی راستش تو ذهن ما ملت این مملکت هست که زنها رو به شکل کالای ارضای جنسی می بینیم
اونقدر عقده تو بطن این ملت هست و اونقدر رسم و رسوم غلط وجود دارن
که چندین نسل باید فدا بشن تا شاید درست بشیم
درد رو وقتی می دونی ولی درمانی نیست
یعنی آخر خط و این درست مثل یک غده سرطانی می مونه
خون دل باید بخوری و شاهد اضمحلال سیستم باشی
تا جایی که یا مرگ دامنگیر سیستم بشه
یا معجزه
رفیقی می گفت بهترین سیاست برای آبادی یک جا، ویرانی اون تا نهایته
می گفتم همیشه سازندگی رو دوست دارم
خراب کردن هرگز، ولی این روزها گاهی فکر می کنم
باید فکر خیلی از آدم های دور و بر رو عوض کرد تا به مسلمونی رسید
انسانیت که ...
****************************

من یه قطره اشک پاکم
تو یه دریا پر خوبی
من اسیر این زمینم
تو پرندهً مهاجر
من خراب از این نشستن
تو سرافراز پریدن
من توی اینجا غریبم
تو غریبه، آشنایی
من میمیرم توی این خاک
تا که زندگی بگیری

پر بکش
پر بکش پرنده
ای پرنده مهاجر
پر بکش به سوی غربت
از غریبه ها نپرهیز
غربتت مبارک اما
یاد این اسیر در خاک
یاد این مونده به جا کن
بغض ما رو، بخون اونجا
از اسارت یادها کن
ما اسیریم توی خونه
توی این ویرونه مونده
تو پرنده ای که رفته
توی غربت سرسپرده
یادتم نیست دیگه ما رو
دنیای اسیری ها رو
سفرت به خیر اما
یاد این اسیر مونده
یاد این بیچاره ها کن

آرش

Friday, February 20, 2004

دیشب غم دل به دل بگفتم به نهفت
انشا کردم
چون صبح دمید دیگری هم می گفت
حاشا کردم
من بودم و دل راز مرا فاش که کرد
ای وای به من
دیگر غم دل به دل نمی باید گفت
بیجا کردم

نمی دونم گاهی یه چیزی میاد تو ذهن آدم همون دم تایپش می کنه دیگه
شان نزول این آیات هنوز مشخص نیست

آرش
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ندیدی چه دیوونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونی هامو
فقط باد و بارون شنیدم صدامو!!

دیشب خوابم نمی برد
احساس سنگینی عجیبی در فضا می کردم
انگار یک آسمان غم بر دلم نشسته بود
هر چی فکر می کردم
دلیلی برای دلتنگی پیدا نمی شد
نمی دانم کی و چگونه خوابیدم
در اطراف خبری هست
هنوز من نمی دانم
ولی اتفاقی در شرف است
امیدوارم اینبار مرگ نباشد

آرش

Thursday, February 19, 2004

یاسوج که بودم فرصتی دست داد
تا از طریق سیستم دیگری به اینترنت وصل بشم
در مورد تاریخ مصرف دوستی نظرات دیگران را در وبلاگ مرجان خوندم
می دونید چیه
من فکر می کنم
خیلی از اوقات همه اشتباه می کنن
یک اشتباه عرفی همیشه اشتباه می مونه
هر چند عرف باشه
مثال کلی برای این موضوع هست
تعارفات بی جای ما ایرانی ها از این دسته هستند
و ...
به هر حال که من می گم دوستی هم تاریخ مصرف داره
باور نمی کنید خوب نکنید
چیکار کنم خوب راستش اصلا مهم نیست
داشت، داشت، نداشت نداشته باشه

آرش
آدمها از زندگی من بیرون می روند
سنگی، نشانه یادبودی
و گلی بدرقه راهی،
اشکی نثار و دیگر هیچ
برخی مردگان در یادم نمی میرند که زندگانند نه در یاد من که در یاد آدمیان
برخی زندگان در من ریشه نمی گیرند که مرده متولد شده اند یا حیوان
این گذار بی بدیل زندگی چیزی در خاطرم بر می انگیزد
یادمان باشد زندگی کنیم
و زنده باشیم
آنچنان که خود می پسندیم و نه آنچنان که دیگران می خواهند

آرش