Saturday, May 20, 2006

هر بار که می خواهم چیزی بنویسم
هر چه سعی می کنم به جایی بر خوردیت پیدا می کند
تا اطلاع ثانوی خود سانسوری داریم

آرش
سپیده صبح که دمید
صورتکی نقش بست به روی دیوار
رقص سایه ها بر دیوار
زنده می کرد خاطرات کهنه را
زخمی قدیمی سر باز کرد
دملی چرکین تعفنش را تخلیه نمود
اگر نوازش نرم اشک نبود
این هجمه را تاب نمی شد آورد
همچنان اشک بریز ای مرد

آرش

Wednesday, February 01, 2006

از خواب که برخاستم
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم

آرش
هنوز دماوند در خاطر دارد
مردانی را در دامان خویش
آرش کمانگیری بود
کاوه آهنگری
رستم دستانی
...
مردانی بودند مرد
آینده اما
از این زمانه
چیزی را به خاطر نخواهد آورد
پهلوانان امروز
از جنس دیگری هستند

آرش
چندی است که ترجیحا کنج عزلت گرفته ام
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند

آرش

Sunday, October 16, 2005

مرا با هیچ کس
هیچ گاه دلبستگی نبود
از هیچ خاکی یادی نمی کردم
تا انتهای خاطره
من بودم و تنهایی خویش
پیوندی نبود
چنان آزاد و رها بار برمیگرفتم
تو گویی قیدی نیست
اینک اما
در پس هر بار سفر
دلتنگی و خاطره و بستگی است
و من
در آغاز راه دیگری
دلبستگی را به خویش افزودم

آرش
این متن را که خواندید به لزوم بستری من رای خواهید داد
من دیوانگی خویش را هرگز پنهان نکرده ام

مجنون گشتم
در نقطه صفر و صفر
محل تلاقی دو خط بی معنی
آغاز حرکتم اینچنین بود
اکنون اما
متحیر و حیران از گردش زمانه
زمین گیر مات و مبهوت
در میانه راهی صعب
در هزارتویی تو خالی
چه می خواهد جسمی خاکی
مانده در همان صفر و صفر
نه پای حرکتی
نه توان ماندنی
به کدامین نقطه می اندیشد
ذهنی خسته از تمامی تکرارهای روزانه
و سوالی همیشه نابجا
چرا جدول ضربی که حفظ کرده بودیم
به اندازه زندگی
یا حتی به میزان دانش پزشکی
روز به روز تغییر نمی کند
و من به دنبال هیچ
در انتهای سلولهایی می گردم
که عطر کهنگی به خود می گیرند
و در گذر بی دریغ زمانه
غبار فراموشی می یابند
در جستجوی هیچ
In Search For Nothing

آرش

Friday, October 14, 2005

اینجا در آلمان با ماه رمضان کلی حال می کنم
برای برگشت به خاک خوب ایران
هرثانیه را هزار بار شماره می کنم
ولی زمان نمی گذرد
تا پیوند مجدد این جسم فرسوده را با آب و هوای خوب همیشه رقم دوباره بزند
آغوشی باز برای هوای دودی تهران پر ترافیک
عجیب دل بسته می کند در همی همیشگی شهری شلوغ
و من تا کنون این عشق را چنین ملموس نمی شناختم

آرش

Saturday, October 01, 2005

ای کبوتر مهاجر
ای مسافر همیشه
قبله این همه مردم
کوچ تو به سمت غربت
ما همه غریبه اینجا
منتظر برای هجرت
تو مسافر همیشه
هجرتت بدون مرز
غربتت اگر چه سخته
عزت نفس تو باقیست

آرش
در پی گام دیگری هستم
آهنگی دیگر ساز کنید
غم زمانه را بر نمی تابم
گام هایی سنگین به جلو
گامی را که بر می داری
معلوم نیست به زمین می رسد یا نه
اینجا در این گوشه خلوت
کسی طلوع کرده
سازی می نوازد موزون
آهنگی ساز می کند رویایی
و من هنوز به رویای خویشم
نه سازی در من موثر است نه رقصی و آوازی
ولی ضرب آهنگ آواز جدید
به من می گوید
با اولین طلوع سپیده
با اولین رسیدن بهار
کوله باری از گذشته بردارم
به دنبال چیزی
که می گوید سرنوشت نام دارد بروم

آرش

Wednesday, September 21, 2005

تو اگر می دانستی
چه سریع این زمان می گذرد
و این زمانه قدار چه به سرعت
ما را در خود غرق می نماید
امروز دیگر هوایی برای نفس کشیدن ندارم

آرش
سلام و صدها سلام
بابا زندگی مشترک و شوهر و زن و بچه و این جور چیزا
هنوز ما ها رو آدم نکرده است
ملا شدن چه سخت است
آدم شدن محال است
ما که نه ملا شدیم نه آدم
"شدیم یه چیز هچل هفت
یه چیز دیگه
خلاصه هر چی که بود"
اون آرش نبود
خدا به داد زن و فرزند برسد

آرش

Wednesday, August 24, 2005

جمعه قرار شده
من شوهر داده شوم
خدا به خیر بگذراند

این جمعه که بگذرد
هزار جمعه را تاب خواهم آورد
فقط اگر این جمعه بگذرد

آرش
ترنمی نو بخوان
رخوتی شاد در رگهایم جاریست
سرودی شاد می سرایم
چکامه ای پر ز شور
آهنگی شاد ساز کن
ترنمی نو بخوان
کودکی متولد می شود
یادگار کودکی های گذشته
لبخنده ای بر لب
قهقهه ای از شادی
مست از صدای گریة شبانه اش
ترنمی نو بخوان
رقصی پا به پا
همگام و هم نفس
شادان
چشم به چشم
همنوا با این ترانه
بی خبر از گذر زمان
ترنمی نو بخوان
چون در آغوشم می آرمی
با لالایی خواب
در رخوت بیداری
هنگام طلوع سپیده دمان
با حضور صبح
ترنمی نو بخوان
*******************
این را نمی دانم کی و کجا گفته ام و روی سخنم با که بوده است
؟!!!!!!!!!!!!!
نه شاید هم بدانم اما نگفتنیست

آغوش گشاده
لبهایی خندان
پستانهایی لرزان
شاد و رقصان
به خوش آمد که آمده ای
من سال هاست
در اعماق تفکر خویش
در سیاهچاله هایی که نمی دانی
مرده ام
نازنین
**************************
چشمانی پر ز وقاحت
دستانی گشاده
پنجه هایی کشیده
درندة قلب و هستی
مرگ
با گام هایی سهمگین
هر نفس
به تو نزدیک می شود
این چند گام آخر را
شاد زی


آرش
در ولوله شور و شادی و شراب
آن هنگام که ندایی از غیب فرا می خواند
آغوش گشوده به دنبال چه می گردی؟

آرش

Friday, August 12, 2005

یک شب ترا خواهیم خواند
آغوش خواهیم گشود
خوانی فرا خواهیم نهاد
صدایت خواهیم زد
و تقسیم خواهیم نمود
در آستانة ملکوت
مستی و شور و شعف را
به تناسب با تو

آرش

Monday, July 25, 2005

بوم سپید نقاشی
رنگ های محدود زمانه
نقشی رنگ پریده
زندگی می کشم و می فروشم
تغییر رنگ های محیطی
قفسی به رنگ دیگر
و گریزی به سویی دیگر
هر فراری را امیدی است
به سرابی
که نور می بارند
قیمت خون شما
**************
کوله باری از قلم
رو یایی در ذهن
داستانی می نویسم
همه شادی
ولوله ای برپاست
سر تا پا دروغ
ارزش تبدیل واقعیت ها
***************
تفکری وهم
پرده ای بی روح
نمایشی می سازم
از نور
سراسر هجو
نامش زندگی
***************
تو طلوع می کنی
سفره ای پهن می شود
اندگی دلخوشی
و گوشی برای شنیدن
تخلیه روانی از نوعی دیگر
به دنبال گم گشته ای می گردی
خیالی می سازی
در پرستشش به زانو می افتی
سر بر زمین گذارده
در لحظه می میری
همه چیز صفر می گردد
چرخشی از نو آغاز می شود
بومی دیگر و
...

آرش
سلام
اینجا هنوز خبری نشده است
همه چیز سر جای خودش است
تا دو هفته دیگر هم قرار است سر جای خودش بماند
بعد از دو هفته را نمی دانم
اصلا من که پیش گو نیستم

آرش

Tuesday, July 19, 2005

بابا ما که چیزی نگفتیم
از سرتاسر دنیا پیغام گذاشتند
من دارم زور می زنم یک ویزای تحصیلی از آمریکا بگیرم
برای ادامه تحصیل
کمی هم پول کنار گذاشتم برای همین ماجرا
این کل حال و احوالات
*****************

چند روز دیگه چند تا عکس میگذارم روی این صفحه
حال کنید

آرش

Friday, July 08, 2005

گاهی متعجب می مانی
آنگاه که اطرافیانت
آنچه را که می خواهند بر زبان نمی رانند
و نمی دانی
مشکل چیست و از کجا می آید
مهم نیست
من هجرت کردم
انسانها بمانند و مزخرفاتشان
فاتحه ای خواندم برای زندگانی که در ذهنم مردند
و زندگی را با تمام مصائب پیش رو با آغوشی باز خواندم

آرش