آقا مملکت باحالیه
یکی از جاذبه های گردشگری ایران
بی قانونی و بی معرفتی و نامردی موجود در این مملکته
چند روز پیش یه بنده خدا را که از بدبختی
افسر وظیفه راهنمایی و رانندگی بود
چهار تا جوان به جرم اینکه سرباز بدبخت
به علت پارک دوبله
نمره ماشینشون را برداشته بود
سیر کتک زدند
مردم هم فقط تماشا کردند
ما هم که خواستیم جلو بریم
گرفتنمون که جوان با چاقو می زنندت ولشون کن
لابد بابا یه کاری کرده حقشه
مردیکه ها فقط جریمه بلدند حالا بخور و از این اراجیف
اینم روحیه جوانمردی ملت ما
اینم غیرت و همیت و همت و فرهنگ و ... که همه شونو ... کردند توش
اگر یک فرنگی بیاد اینجا
فقط تماشا می کند و می خندد
بابا ای و ا.. به این همه مرد و فرهنگ و جوانمرد و ملت
نابود کردیم هر چیزی را که داشتیم
شدیم قصه آقا کلاغه
راه رفتن کبک و بلد نشدیم
راه خودمون را هم نمی تونیم بریم
خلاصه شدیم یه چیز هچل هفت
که بیا و ببین
غم این خفته پند
خواب در چشم ترم می شکند
آرش
Tuesday, May 30, 2006
Saturday, May 27, 2006
Sunday, May 21, 2006
"قلم شکستن بغضش کلام می خواهد"
"غم آتش است نه باد است جام می خواهد"
نظم چیز خوبی است
قانون هم به درد می خورد
ولی می دانید
این قانون بیشتر به درد ممالک آنچنانی می خورد
اصلا این غربیها قانون دست و پا گیر را اختراع کرده اند که چه
معنی ندارد
عقلشان نمی رسیده
اگر می فهمیدند
این همه علامت راهنمایی و رانندگی نمی ساختند
پولشان را می رفتند خرج فقرا و مستضعفین می کردند
ما خودمان در مملکتمان
این همه اصراف کرده ابم و تابلو ساخته ایم
همه را می بایست جمع کنیم
مگر ندیدید همه چراغهای راهنمایی جمع شد
مشکل ترافیک هم حل گردید
تازه پول برق هم صرف ایتام شد
تابلوها را هم که جمع کنیم
به قراضه خر سر خیابان بدهیم و پولش را صرف کارهای خیر کنیم بهتر است
حقوق افسرها را هم بدهیم به ایتام
مملکت این همه قانون لازم ندارد
...
اگر چند مصراع اراجیف دیگر هم پیدا می شد
وزیری وکیلی می شدم
آرش
"غم آتش است نه باد است جام می خواهد"
نظم چیز خوبی است
قانون هم به درد می خورد
ولی می دانید
این قانون بیشتر به درد ممالک آنچنانی می خورد
اصلا این غربیها قانون دست و پا گیر را اختراع کرده اند که چه
معنی ندارد
عقلشان نمی رسیده
اگر می فهمیدند
این همه علامت راهنمایی و رانندگی نمی ساختند
پولشان را می رفتند خرج فقرا و مستضعفین می کردند
ما خودمان در مملکتمان
این همه اصراف کرده ابم و تابلو ساخته ایم
همه را می بایست جمع کنیم
مگر ندیدید همه چراغهای راهنمایی جمع شد
مشکل ترافیک هم حل گردید
تازه پول برق هم صرف ایتام شد
تابلوها را هم که جمع کنیم
به قراضه خر سر خیابان بدهیم و پولش را صرف کارهای خیر کنیم بهتر است
حقوق افسرها را هم بدهیم به ایتام
مملکت این همه قانون لازم ندارد
...
اگر چند مصراع اراجیف دیگر هم پیدا می شد
وزیری وکیلی می شدم
آرش
از جنس ديگری بود
با تمامی اعصار و قرون آشنایی داشت
به طراوت شبنم صبحگاهی می مانست
مهربان بود و دوست داشتنی
زیبا بود و جذاب
خاطراتی خوش می ساخت
خوب می نوشت
خوب می نواخت
یک دنیای زیبا می ساخت
شوخ بود و شنگ
نامش دوست بود
از قدیم آشنا بود
از ازل همراه بود
تا ابد نماند
رخت بربست و رفت
مسافر دنیای غریب شد
هنوز خوب می نویسد
دوست دیروز
آشنای امروز
غریبه فردا
هنوز خوب می نویسد
بنویس ای دوست
آرش
با تمامی اعصار و قرون آشنایی داشت
به طراوت شبنم صبحگاهی می مانست
مهربان بود و دوست داشتنی
زیبا بود و جذاب
خاطراتی خوش می ساخت
خوب می نوشت
خوب می نواخت
یک دنیای زیبا می ساخت
شوخ بود و شنگ
نامش دوست بود
از قدیم آشنا بود
از ازل همراه بود
تا ابد نماند
رخت بربست و رفت
مسافر دنیای غریب شد
هنوز خوب می نویسد
دوست دیروز
آشنای امروز
غریبه فردا
هنوز خوب می نویسد
بنویس ای دوست
آرش
Saturday, May 20, 2006
Wednesday, February 01, 2006
از خواب که برخاستم
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم
آرش
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم
آرش
چندی است که ترجیحا کنج عزلت گرفته ام
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند
آرش
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند
آرش
Sunday, October 16, 2005
این متن را که خواندید به لزوم بستری من رای خواهید داد
من دیوانگی خویش را هرگز پنهان نکرده ام
مجنون گشتم
در نقطه صفر و صفر
محل تلاقی دو خط بی معنی
آغاز حرکتم اینچنین بود
اکنون اما
متحیر و حیران از گردش زمانه
زمین گیر مات و مبهوت
در میانه راهی صعب
در هزارتویی تو خالی
چه می خواهد جسمی خاکی
مانده در همان صفر و صفر
نه پای حرکتی
نه توان ماندنی
به کدامین نقطه می اندیشد
ذهنی خسته از تمامی تکرارهای روزانه
و سوالی همیشه نابجا
چرا جدول ضربی که حفظ کرده بودیم
به اندازه زندگی
یا حتی به میزان دانش پزشکی
روز به روز تغییر نمی کند
و من به دنبال هیچ
در انتهای سلولهایی می گردم
که عطر کهنگی به خود می گیرند
و در گذر بی دریغ زمانه
غبار فراموشی می یابند
در جستجوی هیچ
In Search For Nothing
آرش
من دیوانگی خویش را هرگز پنهان نکرده ام
مجنون گشتم
در نقطه صفر و صفر
محل تلاقی دو خط بی معنی
آغاز حرکتم اینچنین بود
اکنون اما
متحیر و حیران از گردش زمانه
زمین گیر مات و مبهوت
در میانه راهی صعب
در هزارتویی تو خالی
چه می خواهد جسمی خاکی
مانده در همان صفر و صفر
نه پای حرکتی
نه توان ماندنی
به کدامین نقطه می اندیشد
ذهنی خسته از تمامی تکرارهای روزانه
و سوالی همیشه نابجا
چرا جدول ضربی که حفظ کرده بودیم
به اندازه زندگی
یا حتی به میزان دانش پزشکی
روز به روز تغییر نمی کند
و من به دنبال هیچ
در انتهای سلولهایی می گردم
که عطر کهنگی به خود می گیرند
و در گذر بی دریغ زمانه
غبار فراموشی می یابند
در جستجوی هیچ
In Search For Nothing
آرش
Friday, October 14, 2005
اینجا در آلمان با ماه رمضان کلی حال می کنم
برای برگشت به خاک خوب ایران
هرثانیه را هزار بار شماره می کنم
ولی زمان نمی گذرد
تا پیوند مجدد این جسم فرسوده را با آب و هوای خوب همیشه رقم دوباره بزند
آغوشی باز برای هوای دودی تهران پر ترافیک
عجیب دل بسته می کند در همی همیشگی شهری شلوغ
و من تا کنون این عشق را چنین ملموس نمی شناختم
آرش
برای برگشت به خاک خوب ایران
هرثانیه را هزار بار شماره می کنم
ولی زمان نمی گذرد
تا پیوند مجدد این جسم فرسوده را با آب و هوای خوب همیشه رقم دوباره بزند
آغوشی باز برای هوای دودی تهران پر ترافیک
عجیب دل بسته می کند در همی همیشگی شهری شلوغ
و من تا کنون این عشق را چنین ملموس نمی شناختم
آرش
Saturday, October 01, 2005
در پی گام دیگری هستم
آهنگی دیگر ساز کنید
غم زمانه را بر نمی تابم
گام هایی سنگین به جلو
گامی را که بر می داری
معلوم نیست به زمین می رسد یا نه
اینجا در این گوشه خلوت
کسی طلوع کرده
سازی می نوازد موزون
آهنگی ساز می کند رویایی
و من هنوز به رویای خویشم
نه سازی در من موثر است نه رقصی و آوازی
ولی ضرب آهنگ آواز جدید
به من می گوید
با اولین طلوع سپیده
با اولین رسیدن بهار
کوله باری از گذشته بردارم
به دنبال چیزی
که می گوید سرنوشت نام دارد بروم
آرش
آهنگی دیگر ساز کنید
غم زمانه را بر نمی تابم
گام هایی سنگین به جلو
گامی را که بر می داری
معلوم نیست به زمین می رسد یا نه
اینجا در این گوشه خلوت
کسی طلوع کرده
سازی می نوازد موزون
آهنگی ساز می کند رویایی
و من هنوز به رویای خویشم
نه سازی در من موثر است نه رقصی و آوازی
ولی ضرب آهنگ آواز جدید
به من می گوید
با اولین طلوع سپیده
با اولین رسیدن بهار
کوله باری از گذشته بردارم
به دنبال چیزی
که می گوید سرنوشت نام دارد بروم
آرش
Wednesday, September 21, 2005
Wednesday, August 24, 2005
ترنمی نو بخوان
رخوتی شاد در رگهایم جاریست
سرودی شاد می سرایم
چکامه ای پر ز شور
آهنگی شاد ساز کن
ترنمی نو بخوان
کودکی متولد می شود
یادگار کودکی های گذشته
لبخنده ای بر لب
قهقهه ای از شادی
مست از صدای گریة شبانه اش
ترنمی نو بخوان
رقصی پا به پا
همگام و هم نفس
شادان
چشم به چشم
همنوا با این ترانه
بی خبر از گذر زمان
ترنمی نو بخوان
چون در آغوشم می آرمی
با لالایی خواب
در رخوت بیداری
هنگام طلوع سپیده دمان
با حضور صبح
ترنمی نو بخوان
*******************
این را نمی دانم کی و کجا گفته ام و روی سخنم با که بوده است
؟!!!!!!!!!!!!!
نه شاید هم بدانم اما نگفتنیست
آغوش گشاده
لبهایی خندان
پستانهایی لرزان
شاد و رقصان
به خوش آمد که آمده ای
من سال هاست
در اعماق تفکر خویش
در سیاهچاله هایی که نمی دانی
مرده ام
نازنین
**************************
چشمانی پر ز وقاحت
دستانی گشاده
پنجه هایی کشیده
درندة قلب و هستی
مرگ
با گام هایی سهمگین
هر نفس
به تو نزدیک می شود
این چند گام آخر را
شاد زی
آرش
رخوتی شاد در رگهایم جاریست
سرودی شاد می سرایم
چکامه ای پر ز شور
آهنگی شاد ساز کن
ترنمی نو بخوان
کودکی متولد می شود
یادگار کودکی های گذشته
لبخنده ای بر لب
قهقهه ای از شادی
مست از صدای گریة شبانه اش
ترنمی نو بخوان
رقصی پا به پا
همگام و هم نفس
شادان
چشم به چشم
همنوا با این ترانه
بی خبر از گذر زمان
ترنمی نو بخوان
چون در آغوشم می آرمی
با لالایی خواب
در رخوت بیداری
هنگام طلوع سپیده دمان
با حضور صبح
ترنمی نو بخوان
*******************
این را نمی دانم کی و کجا گفته ام و روی سخنم با که بوده است
؟!!!!!!!!!!!!!
نه شاید هم بدانم اما نگفتنیست
آغوش گشاده
لبهایی خندان
پستانهایی لرزان
شاد و رقصان
به خوش آمد که آمده ای
من سال هاست
در اعماق تفکر خویش
در سیاهچاله هایی که نمی دانی
مرده ام
نازنین
**************************
چشمانی پر ز وقاحت
دستانی گشاده
پنجه هایی کشیده
درندة قلب و هستی
مرگ
با گام هایی سهمگین
هر نفس
به تو نزدیک می شود
این چند گام آخر را
شاد زی
آرش