Tuesday, May 30, 2006

آقا مملکت باحالیه
یکی از جاذبه های گردشگری ایران
بی قانونی و بی معرفتی و نامردی موجود در این مملکته
چند روز پیش یه بنده خدا را که از بدبختی
افسر وظیفه راهنمایی و رانندگی بود
چهار تا جوان به جرم اینکه سرباز بدبخت
به علت پارک دوبله
نمره ماشینشون را برداشته بود
سیر کتک زدند
مردم هم فقط تماشا کردند
ما هم که خواستیم جلو بریم
گرفتنمون که جوان با چاقو می زنندت ولشون کن
لابد بابا یه کاری کرده حقشه
مردیکه ها فقط جریمه بلدند حالا بخور و از این اراجیف
اینم روحیه جوانمردی ملت ما
اینم غیرت و همیت و همت و فرهنگ و ... که همه شونو ... کردند توش
اگر یک فرنگی بیاد اینجا
فقط تماشا می کند و می خندد
بابا ای و ا.. به این همه مرد و فرهنگ و جوانمرد و ملت
نابود کردیم هر چیزی را که داشتیم
شدیم قصه آقا کلاغه
راه رفتن کبک و بلد نشدیم
راه خودمون را هم نمی تونیم بریم
خلاصه شدیم یه چیز هچل هفت
که بیا و ببین
غم این خفته پند
خواب در چشم ترم می شکند

آرش

Saturday, May 27, 2006

شبها آن هنگام که تنهایی و سیاهی شب پرده می افکند
هجمه بی خوابی آغاز می شود و در پناه کورسوی چراغی رنگی
آغوش می گشاید و با لالایی مهربانش
خوابم می کند
راستی
چقدر درس های پزشکی و کتاب های درسی
خواب آورند
!!!

آرش

Sunday, May 21, 2006

"قلم شکستن بغضش کلام می خواهد"
"غم آتش است نه باد است جام می خواهد"

نظم چیز خوبی است
قانون هم به درد می خورد
ولی می دانید
این قانون بیشتر به درد ممالک آنچنانی می خورد
اصلا این غربیها قانون دست و پا گیر را اختراع کرده اند که چه
معنی ندارد
عقلشان نمی رسیده
اگر می فهمیدند
این همه علامت راهنمایی و رانندگی نمی ساختند
پولشان را می رفتند خرج فقرا و مستضعفین می کردند
ما خودمان در مملکتمان
این همه اصراف کرده ابم و تابلو ساخته ایم
همه را می بایست جمع کنیم
مگر ندیدید همه چراغهای راهنمایی جمع شد
مشکل ترافیک هم حل گردید
تازه پول برق هم صرف ایتام شد
تابلوها را هم که جمع کنیم
به قراضه خر سر خیابان بدهیم و پولش را صرف کارهای خیر کنیم بهتر است
حقوق افسرها را هم بدهیم به ایتام
مملکت این همه قانون لازم ندارد
...

اگر چند مصراع اراجیف دیگر هم پیدا می شد
وزیری وکیلی می شدم

آرش
از جنس ديگری بود
با تمامی اعصار و قرون آشنایی داشت
به طراوت شبنم صبحگاهی می مانست
مهربان بود و دوست داشتنی
زیبا بود و جذاب
خاطراتی خوش می ساخت
خوب می نوشت
خوب می نواخت
یک دنیای زیبا می ساخت
شوخ بود و شنگ
نامش دوست بود
از قدیم آشنا بود
از ازل همراه بود
تا ابد نماند
رخت بربست و رفت
مسافر دنیای غریب شد
هنوز خوب می نویسد
دوست دیروز
آشنای امروز
غریبه فردا
هنوز خوب می نویسد
بنویس ای دوست

آرش

Saturday, May 20, 2006

هر بار که می خواهم چیزی بنویسم
هر چه سعی می کنم به جایی بر خوردیت پیدا می کند
تا اطلاع ثانوی خود سانسوری داریم

آرش
سپیده صبح که دمید
صورتکی نقش بست به روی دیوار
رقص سایه ها بر دیوار
زنده می کرد خاطرات کهنه را
زخمی قدیمی سر باز کرد
دملی چرکین تعفنش را تخلیه نمود
اگر نوازش نرم اشک نبود
این هجمه را تاب نمی شد آورد
همچنان اشک بریز ای مرد

آرش

Wednesday, February 01, 2006

از خواب که برخاستم
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم

آرش
هنوز دماوند در خاطر دارد
مردانی را در دامان خویش
آرش کمانگیری بود
کاوه آهنگری
رستم دستانی
...
مردانی بودند مرد
آینده اما
از این زمانه
چیزی را به خاطر نخواهد آورد
پهلوانان امروز
از جنس دیگری هستند

آرش
چندی است که ترجیحا کنج عزلت گرفته ام
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند

آرش

Sunday, October 16, 2005

مرا با هیچ کس
هیچ گاه دلبستگی نبود
از هیچ خاکی یادی نمی کردم
تا انتهای خاطره
من بودم و تنهایی خویش
پیوندی نبود
چنان آزاد و رها بار برمیگرفتم
تو گویی قیدی نیست
اینک اما
در پس هر بار سفر
دلتنگی و خاطره و بستگی است
و من
در آغاز راه دیگری
دلبستگی را به خویش افزودم

آرش
این متن را که خواندید به لزوم بستری من رای خواهید داد
من دیوانگی خویش را هرگز پنهان نکرده ام

مجنون گشتم
در نقطه صفر و صفر
محل تلاقی دو خط بی معنی
آغاز حرکتم اینچنین بود
اکنون اما
متحیر و حیران از گردش زمانه
زمین گیر مات و مبهوت
در میانه راهی صعب
در هزارتویی تو خالی
چه می خواهد جسمی خاکی
مانده در همان صفر و صفر
نه پای حرکتی
نه توان ماندنی
به کدامین نقطه می اندیشد
ذهنی خسته از تمامی تکرارهای روزانه
و سوالی همیشه نابجا
چرا جدول ضربی که حفظ کرده بودیم
به اندازه زندگی
یا حتی به میزان دانش پزشکی
روز به روز تغییر نمی کند
و من به دنبال هیچ
در انتهای سلولهایی می گردم
که عطر کهنگی به خود می گیرند
و در گذر بی دریغ زمانه
غبار فراموشی می یابند
در جستجوی هیچ
In Search For Nothing

آرش

Friday, October 14, 2005

اینجا در آلمان با ماه رمضان کلی حال می کنم
برای برگشت به خاک خوب ایران
هرثانیه را هزار بار شماره می کنم
ولی زمان نمی گذرد
تا پیوند مجدد این جسم فرسوده را با آب و هوای خوب همیشه رقم دوباره بزند
آغوشی باز برای هوای دودی تهران پر ترافیک
عجیب دل بسته می کند در همی همیشگی شهری شلوغ
و من تا کنون این عشق را چنین ملموس نمی شناختم

آرش

Saturday, October 01, 2005

ای کبوتر مهاجر
ای مسافر همیشه
قبله این همه مردم
کوچ تو به سمت غربت
ما همه غریبه اینجا
منتظر برای هجرت
تو مسافر همیشه
هجرتت بدون مرز
غربتت اگر چه سخته
عزت نفس تو باقیست

آرش
در پی گام دیگری هستم
آهنگی دیگر ساز کنید
غم زمانه را بر نمی تابم
گام هایی سنگین به جلو
گامی را که بر می داری
معلوم نیست به زمین می رسد یا نه
اینجا در این گوشه خلوت
کسی طلوع کرده
سازی می نوازد موزون
آهنگی ساز می کند رویایی
و من هنوز به رویای خویشم
نه سازی در من موثر است نه رقصی و آوازی
ولی ضرب آهنگ آواز جدید
به من می گوید
با اولین طلوع سپیده
با اولین رسیدن بهار
کوله باری از گذشته بردارم
به دنبال چیزی
که می گوید سرنوشت نام دارد بروم

آرش

Wednesday, September 21, 2005

تو اگر می دانستی
چه سریع این زمان می گذرد
و این زمانه قدار چه به سرعت
ما را در خود غرق می نماید
امروز دیگر هوایی برای نفس کشیدن ندارم

آرش
سلام و صدها سلام
بابا زندگی مشترک و شوهر و زن و بچه و این جور چیزا
هنوز ما ها رو آدم نکرده است
ملا شدن چه سخت است
آدم شدن محال است
ما که نه ملا شدیم نه آدم
"شدیم یه چیز هچل هفت
یه چیز دیگه
خلاصه هر چی که بود"
اون آرش نبود
خدا به داد زن و فرزند برسد

آرش

Wednesday, August 24, 2005

جمعه قرار شده
من شوهر داده شوم
خدا به خیر بگذراند

این جمعه که بگذرد
هزار جمعه را تاب خواهم آورد
فقط اگر این جمعه بگذرد

آرش
ترنمی نو بخوان
رخوتی شاد در رگهایم جاریست
سرودی شاد می سرایم
چکامه ای پر ز شور
آهنگی شاد ساز کن
ترنمی نو بخوان
کودکی متولد می شود
یادگار کودکی های گذشته
لبخنده ای بر لب
قهقهه ای از شادی
مست از صدای گریة شبانه اش
ترنمی نو بخوان
رقصی پا به پا
همگام و هم نفس
شادان
چشم به چشم
همنوا با این ترانه
بی خبر از گذر زمان
ترنمی نو بخوان
چون در آغوشم می آرمی
با لالایی خواب
در رخوت بیداری
هنگام طلوع سپیده دمان
با حضور صبح
ترنمی نو بخوان
*******************
این را نمی دانم کی و کجا گفته ام و روی سخنم با که بوده است
؟!!!!!!!!!!!!!
نه شاید هم بدانم اما نگفتنیست

آغوش گشاده
لبهایی خندان
پستانهایی لرزان
شاد و رقصان
به خوش آمد که آمده ای
من سال هاست
در اعماق تفکر خویش
در سیاهچاله هایی که نمی دانی
مرده ام
نازنین
**************************
چشمانی پر ز وقاحت
دستانی گشاده
پنجه هایی کشیده
درندة قلب و هستی
مرگ
با گام هایی سهمگین
هر نفس
به تو نزدیک می شود
این چند گام آخر را
شاد زی


آرش
در ولوله شور و شادی و شراب
آن هنگام که ندایی از غیب فرا می خواند
آغوش گشوده به دنبال چه می گردی؟

آرش

Friday, August 12, 2005

یک شب ترا خواهیم خواند
آغوش خواهیم گشود
خوانی فرا خواهیم نهاد
صدایت خواهیم زد
و تقسیم خواهیم نمود
در آستانة ملکوت
مستی و شور و شعف را
به تناسب با تو

آرش