Thursday, July 05, 2007

مدت های مدیدی است که این شکسته تنها محیط را توصیف می نماید. مدت هاست که دوران فرصتی برای قضاوت به من نمی دهد. در نتیجه نه آن که قصد مردم آزاری نداشته باشم، توان آنرا از دست داده ام. به قول شاعر "من از بازوی خود دارم بسی شکر، که زور مردم آزاری ندارم". اینم داستان بی انتهای ما.

آرش

Tuesday, July 03, 2007

در رابطه با پستی در وبلاگ اروس نوشتم:

قضاوت اين سخت ترين کار دنيا که هميشه رنگ قساوت به خود می گيرد. به راستی چگونه عده ای به خود جرات می دهند در جايگاهی بنشينند که جايگاه خداوند است؟ آدم های بی قضاوت را می پرستم چون رنگ بی رنگی دارند.

راستی اگر کسی پزشک بود و قصد هجرت به غربت آمریکا را داشت به من یک ایمیل بزند شاید بتوانم کمکی ناچیز کنم. زکات کمکی که دیگران به من کردند.

آرش
هیمه می سوزد و فرو می ریزد
شمع می سوزد و آب می شود
درخت می سوزد و می شکند
آدمی اما
می سوزد و می سازد!

اینک دور از وطن
غریبه ای هستم، آشنا
سرشار از زندگی
در آستانه تحولی شگرف
به پهنای کوچه باغ های آینده
به افق های دور می اندیشم

آرش

Tuesday, June 26, 2007

از عاشقانه ها

دل بستن ها و دل بریدن ها

از بودن ها و نا بودن ها

از تمامی یادها و نام ها

از کوره راه گذشته ها

گریزان از خویش

به کدامین آینده می نگری

بی عشق



آرش
آن غزال گریز پا
آن گریزان همیشه
صید یادی و خاطره ای
بسته و خسته
اینک
در دام
به کدامین سو باید رفت
نازنین

آرش
در پس آبی دریاها
در ورای تابیدن خورشید
در پایان راهی صعب
با اولین روشنی سپیده دم
سوار بر بال باد
آرام و بی صدا
در من وزیدی
آغاز عشق چنین بود

آرش

Monday, June 25, 2007

من عاشق آن لحظه جوانه زدن هستم
نویدی از بهاران
این زمستان که بگذرد
از سرما و اسارت و تاریکی که بگذریم
آن سوی خواب زمستانی
نور خواهد بود و جوانه زدن و عطر بهار
آن روز
عطر زندگی
گرمای آفتاب
آزادی و آزادگی
در کلمات نمی گنجند
اگر جوانه ها گل کنند
آنگاه
نیازی به گفتن نیست
باید در آن لحظه غرق شد
آه

آرش

Friday, June 22, 2007

از کوچه باغ خاطرات قدیمی
از پهنه تمام ناگفتنی های زندگی
واژه سلام را دوست تر دارم
و از گفتن خداحافظ بیزارم
پس سلام زندگی

آرش

Wednesday, May 30, 2007

مرداب سال هاست،
آماجگاه نیزه سرخ طلوع ها،
آیینه دار پرتو زرد غروب ها،
نقش آفرین چهره ماه و ستاره ها،
چشم انتظار ریزش احسان آب ها،
سیلی خور صبور سواران بادها،
حسرت کش تراوش جوشان چشمه ها،
آرام گاه روشن طوفان یادها،
آبشخور نهانی خوکان و گرگ ها،
دشنام نوش سرزنش گنگ صخره هاست.
مرداب،
سال هاست،
که آرام و بی صداست.

شعر از صحوری
آرش
گنجشک کوچک خانه ما
این زمستان که بگذرد
سال هاست
که در اسارت و قفس
بی بال و پر
در تکاپوی آزادی
با خیال پرواز
با رویای آزادگی
زندگی در بند بودن را
به روزمرگی می گذراند
آزادیش از این قفس
آرزوی همه ماست

یک گفته تو ایران هست
که ایکاش آنقدر که شنیدیم
به آن اعتقاد داشتیم
و بدان عمل می کردیم
"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"
افسوس و صد افسوس
...

آرش
این روزها
پر است از جای خالی دوست
ایکاش
این پیمانه
سریع تر پر شود
با دوست

آرش
زمان ابتدا آرام آرام می گذشت
از پس ماهی ضرب آهنگ قدم هایش را تندتر نمود
تا به خود آمدم
چنان سریع گام برمی داشت
که ناگاه خود را به جا مانده ای پریشان یافتم
کدامین ضرب آهنگ
گام زندگی کوتاه ما را خواهد نواخت

آرش

Sunday, May 20, 2007

وقتی از خونه و زندگی و خانواده دور میشویم
هنگامی که فاصله موجب نزدیکی هر چه بیشتر دلها می شود
آن گاه که در غم دوری و غربت رقت قلبی مان بالا می رود
شاید خاطره هزاران زخم گذشته
و کوچه باغ های غم زده سال های پیش را زود فراموش کنیم

از خانه که بیرون می آمدم
آن هنگام که از فراز آسمان آخرین نگاه ها را به خاک سرزمینم می انداختم
اندیشه ام همه فریادی بود که از پس سالها سکوت
از قعر تاریک بغض ها و کینه ها ریشه می گرفت
فریادی که سالها در گلویم ماسیده بود

در گذار طولانی سفر
همواره فکر فریادی بودم
که سالها فرو خورده بودمش
به این سرزمین که رسیدم
سبزی جنگل و بوی خاک باران خورده
ریزش باران بی موقع بهاری
برسرم آواری ریخت تا فراموش کنم
از کجا آمده ام و اکنون کجا هستم
از پس گذر کند زمانه
هنوز خود را در خاک موطنم حس می کنم
و غم غربت هنوز بر سرم سنگینی نمی کند

این بار
من مانده ام و جماعتی غریب
آن هنگام که فریاد خواستم برآورم
گوش شنوایی نیافتم
پس باز غم خویش فرو خوردم
که این جماعت
چه می دانند
غم تنهایی من را
چه می فهمند
سکوت سالیانم را
چه می خوانند

پس باز مهر سکوت بر لب زده
کناره ای جسته ام
و سرم گرم کار خویشتن است
و هر آنکس که از من بپرسد از کجا آمده ای
و برای ایرانی بودنم سوالات متعدد در سر بپروراند
جوابی گرم و محکم برایش دارم
جوابی که آنرا جایی خوانده بودم
و آن جواب اینست
I come from Iran
If you were not there then shut your mouth.

آرش

Thursday, November 16, 2006

یک همخونه خوب و مهربان
یک دوست صمیمی و دوست داشتنی
یک گوش همیشه شنوا
یک آغوش آرامش بخش
یاد حافظ افتادم
" هرآن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت هم قرین دارد"
حالا حکایت این حقیر شده با یک دوست مهربان
واقعا "رسیدن به مقام کبریایی دوست کاری است بس دشوار" و
من خوشحالم که گاهی دوستان از سر لطف
من را قابل دانسته و دوست خطاب می کنند
"چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم"

آرش
گاهی ننوشتن از هزاران فریاد حکایت دارد

آرش

Tuesday, July 18, 2006

این سفر آخر به کشور عراق و زیارت کربلا و نجف و کوفه
که تا دو روز پیش طول کشید
کلی بار فکری و روحی داشت
اول اینکه چند تا فبلم از سر بریدن ها دیدم و دوتا هم کپی کردم آوردم
شاید یک روزی منتشر کنم
واقعا فجیع و غیر انسانی بودن که منتشر نکردم رو این سایت
مثل اینکه این فاجعه
از زمان امام حسین بوده
اصلا از قبل از حسین بوده
از وقتی قابل هابیل را کشت
این مسئله جنایت و هم جنس کشی بوده
مثل اینکه یکی از خطاهای خلقت
یا یکی از خطاهای عصب شناختی مغز آدمی
همین جریان آدم کشی است
هر پند همه تقبیح می کنند
ولی وجود دارد و هست
یکی از راه دور با بمب و گلوله می کشد
یکی از نزدیک با چاقو و سرنیزه سر می برد
اولی حتی ریختن خون را نمی بیند که بعد وجدان درد بگیرد
دومی وجدان ندارد که درد بگیرد
برای من که تربیت شدم تا پیش گیری کنم از مرگ
تصور اینکه یکی به این راحتی می کشد هنوز هم سخت است

آرش

Friday, June 30, 2006

می گم آبی که برقشو گرفته باشن دیگه آب نیست
آب این شهر کلی برق داره پشت سد
!
آرش
صبح اول وقت
از خواب ناز که بیدار می شوی
خداوندگار عالم هزاران ستاره برایت چیده است
هزاران چیز خوب و دوست داشتنی
حق انتخاب با شماست
اول صورتتان را می شویید
یا اول چایی را سر می کشید
با این همه حق انتخاب
آدم وسواسی مثل اینجانب
صبح تا شب همیشه سر کار است
دیگر فرصتی نمی ماند
همیشه در میانه انتخاب های مختلف
در تفکر و حیرت می مانی
و زندگی به پیش می رود و تو را جا می گذارد

آرش

Saturday, June 17, 2006

چه هوايي دارد
کل شب راز سياهی خواندن
با سپيده خفتن
ظهر تابستانی
حرم گرمای هوا نوشيدن
سيب سرخی چيدن
لب دريای شمال
روی شنهای کنار ساحل
نقش زيبای نگاری
رسم کردن
خواب باران ديدن

آرش

Tuesday, June 06, 2006

اگر دیدی ... آنگاه
راستش را بخواهید دارم از نوشتن بیزار می شوم
اما گاهی می بایست نوشت
گاهی افرادی را می بینی که هیچ گاه فکر نمی کردی ببینی
انگار دستی از غیب آن ها را سر راه تو رها می سازد
هیچ گاه اگر به تو حق انتخاب می دادند
آن ها را بر نمی گزیدی
ولی اکنون می بایست با آن ها باشی
تحمل شان کنی
و شاید هم به روش من از کنارشان با سکوت بگذری
آن ها را مدیر تو استخدام کرده است
و یا خانه کناری تو را خریده اند
خوشت بیاید یا بدت بیاید
آن ها فامیل، همسایه، همکار، همراه، و یا آشنا هستند
هیچ کدام را دوست نداری
خوشحالم که دوست را انتخاب می کنم
هر چند انتخابش سخت است
اما همیشه دوست داشتنی می ماند
دوست اگر هزار سال بگذرد
دوست است و پرستیدنی
وجود تمامی دوستان سرشار از زندگی
چندی پیش فرصتی شد
تا فروغ
این خواهر مهربان و همیشه راهنما
یادی از من بکند
بسیار خوشحالم
از اینکه فوق تخصص می گیرد سرشارم
از تولد فرزندش مسرورم
به وجودش و زندگی پربارش می بالم
به همسرش هزاران تبریک نثار می کنم
و هزاران هزار آرزوی موفقیت و سرشاری و بهروزی و پیروزی برایشان دارم
امید که در لحظه لحظه زندگی
سرشار و استوار به پیش بروی
خواهر بزرگوار و گرامی من
و امید که من آموزه های ترا
به بهترین روش به کار گیرم
بر بالین بیمارانی
که میدانی
که می دانم

آرش