هر چند پاسخ ابلهان خاموشی است و بلاهت را حدی نیست اما
گاه سکوتم فریادی است در پاسخ بلاهت اطرافیان
آن هنگام که فریاد زدم دیگر کافیست
کاسه صبرم لبریز شده است لطفا فرصتی برای تنفس به من بدهید
آن هنگام که گفتم برای بهانه گیری کمی فکر کنید
و آن لحظه که التماس نمودم به اعتقاداتتان اندکی فضا به من بدهید
این روز را پرهیز می نمودم
اکنون به تمامی طرق کودکانه
با تمامی عقل ناقص
به تمام ظرایف و لطایف
نخواهید توانست
تیر رها شده از بند را باز گردانید
که اتمام حجت کرده بودم و اتمام معرفت
استاد سخن سعدی می گوید:
نصیحت نیکبختان گوش گیرند
حکیمان پند درویشان پذیرند
چه نیکو گفت در پای شتر مور
که ای فربه مکن بر لاغران زور
جراحت بند باش ار میتوانی
تو را نیز ار بیندازد چه دانی
که دوران فلک بسیار بودست
که بخشودست و دیگر در ربودست
منم کافتادگان را بد نگفتم
که ترسیدم که روزی خود بیفتم
ز بسیار آمدن عزت بکاهد
چو کم بینند خاطر بیش خواهد
وگر گویند آن جاه و محل بین
تو پای روستایی در وحل بین
بپرس آن را که جسم از ناقه خونست
که قدر نعمت او داند که چونست
فقیر از بهر نان بر در دعاخوان
تو میتندی که مرغم نیست بر خوان
منه گر عقل داری در تن و هوش
اگر مردی ده و بخش و خور و پوش
کسی از زرع دنیا خوشه برداشت
که چندی خورد و چندی توشه برداشت
به گور گبر ماند زاهد زور
درون مردار و بیرون مشک و کافور
مرو با ژندهپوشان شام و شبگیر
چو رفتی در بغل نه دست تدبیر
مگو در نفس درویشان هنر نیست
که گرد مردیست هم زیشان به در نیست
سخن سهل است بر طرف زبان گفت
نگه کن کاین سخن هر جا توان گفت؟
مگو با دوست میگویم چه باکست
که گر دشمن شود بیم هلاکست
چه خوش گفت آن پسر با یار طناز
تو در نی بستهای آتش مینداز
چه باشد گر ز رحمت پارسایی
کند در کار درویشی دعایی
این دنیای دون محلی است برای گذر که دیر یا زود می بایست بار بست و رفت
من مرگ را مدت ها قبل
به تنهایی
به غربت در میان آن همه آشنا
ملاقات کرده ام
دیگر به من فخر نفروش
خریدار دیگری پیدا بنما
کسی که نداند
من به درستی ادعای واهیت شهادت می دهم
که دستان پینه بسته
فرزی و تیزی در کار
عرق جبین
گواهی می دهد به تمامی زحماتت
بیشتر بیندیش
آرش
Wednesday, April 08, 2009
Tuesday, April 07, 2009
مهر سکوت می شکند
گاه فریاد می رسد
در زمانی که فریاد رسی در دسترس نیست
قصد داشتم عادات بد گذشته را فراموش کنم
و ساکت و خاموش کنج عافیت خویش گزینم
و به گویشی دیگر
"میان گریه می خندم که چون شمع
زبان آتشینم هست و اما در نمی گیرد"
بشوم.
افسوس و صد افسوس که نشد و نتوانستم
"که ترک عادت های بد انگیزه های خوب می خواهد"
و عشق این خانمان سوز همیشه هم نتوانست بر دیوانگی من فائق آید
نادر نادرپور شاعر معاصر چنین می سراید
"
پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال
يك شب تو را زمرمر شعر آفريده ام
تا در نگين چشم تو نقش هوس زنم
راز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست
پاشيده ام شراب كف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ايمنی دهم
دزديده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم
دست از سر نياز به هر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام كرده ام
از هر قدی ، كرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی كه به بت ساز ننگرد
در پيش پای خويش به خاكم فكنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گويی دل از كسی كه تو را ساخت ، كنده ای
هشدار ! زانكه در پس اين پرده نياز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند
بينند سايه ها كه تو را هم شكسته ام !
"
اکنون حکایت غم بار زندگانی این حقیر به سمتی می رود که برای اولین و آخرین بار تردید کنم در آن چه گذشته است و آرزو کنم ایکاش عقربه زمان را بازگشتی بود. آنگاه بتم را بنای دیگری می گذاشتم
آرش
گاه فریاد می رسد
در زمانی که فریاد رسی در دسترس نیست
قصد داشتم عادات بد گذشته را فراموش کنم
و ساکت و خاموش کنج عافیت خویش گزینم
و به گویشی دیگر
"میان گریه می خندم که چون شمع
زبان آتشینم هست و اما در نمی گیرد"
بشوم.
افسوس و صد افسوس که نشد و نتوانستم
"که ترک عادت های بد انگیزه های خوب می خواهد"
و عشق این خانمان سوز همیشه هم نتوانست بر دیوانگی من فائق آید
نادر نادرپور شاعر معاصر چنین می سراید
"
پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال
يك شب تو را زمرمر شعر آفريده ام
تا در نگين چشم تو نقش هوس زنم
راز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست
پاشيده ام شراب كف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ايمنی دهم
دزديده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم
دست از سر نياز به هر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام كرده ام
از هر قدی ، كرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی كه به بت ساز ننگرد
در پيش پای خويش به خاكم فكنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گويی دل از كسی كه تو را ساخت ، كنده ای
هشدار ! زانكه در پس اين پرده نياز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند
بينند سايه ها كه تو را هم شكسته ام !
"
اکنون حکایت غم بار زندگانی این حقیر به سمتی می رود که برای اولین و آخرین بار تردید کنم در آن چه گذشته است و آرزو کنم ایکاش عقربه زمان را بازگشتی بود. آنگاه بتم را بنای دیگری می گذاشتم
آرش
Thursday, January 15, 2009
طاقت ماندن در اين سراي به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه بدر شد
هر چه زدم ناله و افغان چه ثمر شد
اشك و تب و آه و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و افغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر دلدار!
شام نخوابيدم از تلالؤ رويت
روز نجنبيدهام ز جادوي بويت
اشك گره خورده در تسلسل مويت
دست چو شاخ درخت خشك به سويت
آبله زد پاي از تردّد كويت
چند چو ديوانگان به كوچه و بازار؟!
ضجه زدم گاه شام و گاه دم چاشت
عشق تو دردم نه كم نمود و نه برداشت
ناز تو زخمم بخست و زخم دگر كاشت
گر دل ما عشق دلبر دگري داشت
حرمت اين هاي و هوي و ولوله ميداشت
چند چو ديوانگان به كوچه و بازار؟!
اهل حرم سرفراز و فخر فروشند
سلسله كشتگان كه بي لب و گوشند
دسته مستان همه به جوش و خروشند
زمره عشاق توكه حرف نيوشند
با من مسكين زار جمله خموشند
از كه بجويم علاج اين دل بيمار؟!
روي من آيينه دار روي تو گرديد
يا كه به هر سو كه گشت، روي تو گرديد
قلب چو جام خمار سوي تو گرديد
يا كه تو ساقي شدي سبوي تو گرديد
دل همه جا را به جستجوي تو گرديد
يا تو بجستي و دل به خويش گرقتار!
خستهام از اضطراب چرخه مينا
خستهام از فكرت نيامده فردا
خستهام از مردمان بي سر و بي پا
خستهام از هاي هاي و قهقهه غوغا
خستهام آسوده ام كنيد خدا را
در پي منزلگه و ز قافله بيزار!
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز باده پرجوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار!
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گرچه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد هنوز عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار!
اي كه نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز ، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار يا نگهم دار!
دف به كف آريد، مه ز خانه برون شد
چنگ به چنگ آوريد، گاه جنون شد
چشم بگيريد هان، به فكر فسون شد
طره مشكينش از حجاب برون شد
تاب دو زلفش دو نون كن فيكون شد
گفت گرفتار شو، شديم گرفتار!
-- احمد محبّی آشتيانی
حوصله و صبر ز اندازه بدر شد
هر چه زدم ناله و افغان چه ثمر شد
اشك و تب و آه و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و افغان چه ثمر شد
هيچ نيامد نواي دلبر دلدار!
شام نخوابيدم از تلالؤ رويت
روز نجنبيدهام ز جادوي بويت
اشك گره خورده در تسلسل مويت
دست چو شاخ درخت خشك به سويت
آبله زد پاي از تردّد كويت
چند چو ديوانگان به كوچه و بازار؟!
ضجه زدم گاه شام و گاه دم چاشت
عشق تو دردم نه كم نمود و نه برداشت
ناز تو زخمم بخست و زخم دگر كاشت
گر دل ما عشق دلبر دگري داشت
حرمت اين هاي و هوي و ولوله ميداشت
چند چو ديوانگان به كوچه و بازار؟!
اهل حرم سرفراز و فخر فروشند
سلسله كشتگان كه بي لب و گوشند
دسته مستان همه به جوش و خروشند
زمره عشاق توكه حرف نيوشند
با من مسكين زار جمله خموشند
از كه بجويم علاج اين دل بيمار؟!
روي من آيينه دار روي تو گرديد
يا كه به هر سو كه گشت، روي تو گرديد
قلب چو جام خمار سوي تو گرديد
يا كه تو ساقي شدي سبوي تو گرديد
دل همه جا را به جستجوي تو گرديد
يا تو بجستي و دل به خويش گرقتار!
خستهام از اضطراب چرخه مينا
خستهام از فكرت نيامده فردا
خستهام از مردمان بي سر و بي پا
خستهام از هاي هاي و قهقهه غوغا
خستهام آسوده ام كنيد خدا را
در پي منزلگه و ز قافله بيزار!
عاشق تو تا كند فراق فراموش
نوش كند دم به دم ز باده پرجوش
آتش عشقش نگشت زين همه خاموش
ليك ز اقبال بد به ميكده اش دوش
صد غل و زنجير زد به گردن و بر دوش
محتسب مست بي حياي جفاكار!
محتسبش مي كشد مگر زندش پي
تا نخورد مي از اين سپس به دف و ني
هر چه بنوشد به راز مي نبرد پي
گرچه بنوشيد جرعه جرعه پياپي
تلخ بخندد هنوز عكس تو بر مي
عكس تو بر مي بماند و مست تو بر دار!
اي كه نوازي مرا و ناز كني نيز
يا مگشا روي يا ز وصل مپرهيز
دست مكن باز ، گر كني به من آويز
يا شكر از لب مريز يا به لبم ريز
يا به برم گير تنگ يا ز برم خيز
يا بكشم خوار و زار يا نگهم دار!
دف به كف آريد، مه ز خانه برون شد
چنگ به چنگ آوريد، گاه جنون شد
چشم بگيريد هان، به فكر فسون شد
طره مشكينش از حجاب برون شد
تاب دو زلفش دو نون كن فيكون شد
گفت گرفتار شو، شديم گرفتار!
-- احمد محبّی آشتيانی
Tuesday, August 07, 2007
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
...
بوی وصل یار می آید همی
گل ز بوستان باز می آید همی
بر چنین وصلی چو جان بازم رواست
گلعذاری با هزاران ناز می آید همی
لحظه وصلش ندانم دل کجا قربان کنم
بهر قربان کردنم گردن فراز آید همی
دین و دل دادم به دستش ملحد و کافر شدم
خوش تراشی قبله ای بهر نماز آید همی
دیدمش بهر شکاری زلف افشان می کند
بهر صید من کمند انداز می آید همی
گفتم ای رب این چنین از دایره بیرون شدم
پس ندا آمد که آن طناز می آید همی
اینم تقدیم به قدوم مبارک دوست که هر چه می کشیم از اوست
آرش
یاد باد آن روزگاران یاد باد
...
بوی وصل یار می آید همی
گل ز بوستان باز می آید همی
بر چنین وصلی چو جان بازم رواست
گلعذاری با هزاران ناز می آید همی
لحظه وصلش ندانم دل کجا قربان کنم
بهر قربان کردنم گردن فراز آید همی
دین و دل دادم به دستش ملحد و کافر شدم
خوش تراشی قبله ای بهر نماز آید همی
دیدمش بهر شکاری زلف افشان می کند
بهر صید من کمند انداز می آید همی
گفتم ای رب این چنین از دایره بیرون شدم
پس ندا آمد که آن طناز می آید همی
اینم تقدیم به قدوم مبارک دوست که هر چه می کشیم از اوست
آرش
Thursday, July 05, 2007
Tuesday, July 03, 2007
در رابطه با پستی در وبلاگ اروس نوشتم:
قضاوت اين سخت ترين کار دنيا که هميشه رنگ قساوت به خود می گيرد. به راستی چگونه عده ای به خود جرات می دهند در جايگاهی بنشينند که جايگاه خداوند است؟ آدم های بی قضاوت را می پرستم چون رنگ بی رنگی دارند.
راستی اگر کسی پزشک بود و قصد هجرت به غربت آمریکا را داشت به من یک ایمیل بزند شاید بتوانم کمکی ناچیز کنم. زکات کمکی که دیگران به من کردند.
آرش
قضاوت اين سخت ترين کار دنيا که هميشه رنگ قساوت به خود می گيرد. به راستی چگونه عده ای به خود جرات می دهند در جايگاهی بنشينند که جايگاه خداوند است؟ آدم های بی قضاوت را می پرستم چون رنگ بی رنگی دارند.
راستی اگر کسی پزشک بود و قصد هجرت به غربت آمریکا را داشت به من یک ایمیل بزند شاید بتوانم کمکی ناچیز کنم. زکات کمکی که دیگران به من کردند.
آرش
Tuesday, June 26, 2007
Monday, June 25, 2007
Friday, June 22, 2007
Wednesday, May 30, 2007
مرداب سال هاست،
آماجگاه نیزه سرخ طلوع ها،
آیینه دار پرتو زرد غروب ها،
نقش آفرین چهره ماه و ستاره ها،
چشم انتظار ریزش احسان آب ها،
سیلی خور صبور سواران بادها،
حسرت کش تراوش جوشان چشمه ها،
آرام گاه روشن طوفان یادها،
آبشخور نهانی خوکان و گرگ ها،
دشنام نوش سرزنش گنگ صخره هاست.
مرداب،
سال هاست،
که آرام و بی صداست.
شعر از صحوری
آماجگاه نیزه سرخ طلوع ها،
آیینه دار پرتو زرد غروب ها،
نقش آفرین چهره ماه و ستاره ها،
چشم انتظار ریزش احسان آب ها،
سیلی خور صبور سواران بادها،
حسرت کش تراوش جوشان چشمه ها،
آرام گاه روشن طوفان یادها،
آبشخور نهانی خوکان و گرگ ها،
دشنام نوش سرزنش گنگ صخره هاست.
مرداب،
سال هاست،
که آرام و بی صداست.
شعر از صحوری
آرش
گنجشک کوچک خانه ما
این زمستان که بگذرد
سال هاست
که در اسارت و قفس
بی بال و پر
در تکاپوی آزادی
با خیال پرواز
با رویای آزادگی
زندگی در بند بودن را
به روزمرگی می گذراند
آزادیش از این قفس
آرزوی همه ماست
یک گفته تو ایران هست
که ایکاش آنقدر که شنیدیم
به آن اعتقاد داشتیم
و بدان عمل می کردیم
"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"
افسوس و صد افسوس
...
آرش
این زمستان که بگذرد
سال هاست
که در اسارت و قفس
بی بال و پر
در تکاپوی آزادی
با خیال پرواز
با رویای آزادگی
زندگی در بند بودن را
به روزمرگی می گذراند
آزادیش از این قفس
آرزوی همه ماست
یک گفته تو ایران هست
که ایکاش آنقدر که شنیدیم
به آن اعتقاد داشتیم
و بدان عمل می کردیم
"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"
افسوس و صد افسوس
...
آرش
Sunday, May 20, 2007
وقتی از خونه و زندگی و خانواده دور میشویم
هنگامی که فاصله موجب نزدیکی هر چه بیشتر دلها می شود
آن گاه که در غم دوری و غربت رقت قلبی مان بالا می رود
شاید خاطره هزاران زخم گذشته
و کوچه باغ های غم زده سال های پیش را زود فراموش کنیم
از خانه که بیرون می آمدم
آن هنگام که از فراز آسمان آخرین نگاه ها را به خاک سرزمینم می انداختم
اندیشه ام همه فریادی بود که از پس سالها سکوت
از قعر تاریک بغض ها و کینه ها ریشه می گرفت
فریادی که سالها در گلویم ماسیده بود
در گذار طولانی سفر
همواره فکر فریادی بودم
که سالها فرو خورده بودمش
به این سرزمین که رسیدم
سبزی جنگل و بوی خاک باران خورده
ریزش باران بی موقع بهاری
برسرم آواری ریخت تا فراموش کنم
از کجا آمده ام و اکنون کجا هستم
از پس گذر کند زمانه
هنوز خود را در خاک موطنم حس می کنم
و غم غربت هنوز بر سرم سنگینی نمی کند
این بار
من مانده ام و جماعتی غریب
آن هنگام که فریاد خواستم برآورم
گوش شنوایی نیافتم
پس باز غم خویش فرو خوردم
که این جماعت
چه می دانند
غم تنهایی من را
چه می فهمند
سکوت سالیانم را
چه می خوانند
پس باز مهر سکوت بر لب زده
کناره ای جسته ام
و سرم گرم کار خویشتن است
و هر آنکس که از من بپرسد از کجا آمده ای
و برای ایرانی بودنم سوالات متعدد در سر بپروراند
جوابی گرم و محکم برایش دارم
جوابی که آنرا جایی خوانده بودم
و آن جواب اینست
I come from Iran
If you were not there then shut your mouth.
آرش
هنگامی که فاصله موجب نزدیکی هر چه بیشتر دلها می شود
آن گاه که در غم دوری و غربت رقت قلبی مان بالا می رود
شاید خاطره هزاران زخم گذشته
و کوچه باغ های غم زده سال های پیش را زود فراموش کنیم
از خانه که بیرون می آمدم
آن هنگام که از فراز آسمان آخرین نگاه ها را به خاک سرزمینم می انداختم
اندیشه ام همه فریادی بود که از پس سالها سکوت
از قعر تاریک بغض ها و کینه ها ریشه می گرفت
فریادی که سالها در گلویم ماسیده بود
در گذار طولانی سفر
همواره فکر فریادی بودم
که سالها فرو خورده بودمش
به این سرزمین که رسیدم
سبزی جنگل و بوی خاک باران خورده
ریزش باران بی موقع بهاری
برسرم آواری ریخت تا فراموش کنم
از کجا آمده ام و اکنون کجا هستم
از پس گذر کند زمانه
هنوز خود را در خاک موطنم حس می کنم
و غم غربت هنوز بر سرم سنگینی نمی کند
این بار
من مانده ام و جماعتی غریب
آن هنگام که فریاد خواستم برآورم
گوش شنوایی نیافتم
پس باز غم خویش فرو خوردم
که این جماعت
چه می دانند
غم تنهایی من را
چه می فهمند
سکوت سالیانم را
چه می خوانند
پس باز مهر سکوت بر لب زده
کناره ای جسته ام
و سرم گرم کار خویشتن است
و هر آنکس که از من بپرسد از کجا آمده ای
و برای ایرانی بودنم سوالات متعدد در سر بپروراند
جوابی گرم و محکم برایش دارم
جوابی که آنرا جایی خوانده بودم
و آن جواب اینست
I come from Iran
If you were not there then shut your mouth.
آرش
Thursday, November 16, 2006
یک همخونه خوب و مهربان
یک دوست صمیمی و دوست داشتنی
یک گوش همیشه شنوا
یک آغوش آرامش بخش
یاد حافظ افتادم
" هرآن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت هم قرین دارد"
حالا حکایت این حقیر شده با یک دوست مهربان
واقعا "رسیدن به مقام کبریایی دوست کاری است بس دشوار" و
من خوشحالم که گاهی دوستان از سر لطف
من را قابل دانسته و دوست خطاب می کنند
"چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم"
آرش
یک دوست صمیمی و دوست داشتنی
یک گوش همیشه شنوا
یک آغوش آرامش بخش
یاد حافظ افتادم
" هرآن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت هم قرین دارد"
حالا حکایت این حقیر شده با یک دوست مهربان
واقعا "رسیدن به مقام کبریایی دوست کاری است بس دشوار" و
من خوشحالم که گاهی دوستان از سر لطف
من را قابل دانسته و دوست خطاب می کنند
"چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم"
آرش