از خواب که برخاستم
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم
آرش
Wednesday, February 01, 2006
چندی است که ترجیحا کنج عزلت گرفته ام
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند
آرش
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند
آرش