Wednesday, February 01, 2006

از خواب که برخاستم
شاخه گندمی در آغوشم بود
ردایی سرخ در کنارم
دیگر هیچ نبود
تو گویی
حوا این زیبای خام
فریب خویش را برده است
از خواب که برخاستم
تشعشع صبحگاهی خورشید
ردی از نور می پاشید
و گرمایش درونم را روشن می کرد
از خواب که برخاستم
عریانی تلخ حقیقت
آواری ریخت بر سرم
که چند خفته ای
زندگیت را به تاراج برده اند
از خواب که برخاستم
هیچ نیافتم
که محکوم کنم
بی تدبیری خویش را
در پس چهره دیگری
از خواب که برخاستم
تنها مقصر تمام اعصار
من بودم
که یاد نگرفتم
مرد باشم و بایستم

آرش
هنوز دماوند در خاطر دارد
مردانی را در دامان خویش
آرش کمانگیری بود
کاوه آهنگری
رستم دستانی
...
مردانی بودند مرد
آینده اما
از این زمانه
چیزی را به خاطر نخواهد آورد
پهلوانان امروز
از جنس دیگری هستند

آرش
چندی است که ترجیحا کنج عزلت گرفته ام
تراوشات مغزی خویش را نشخوار می کنم
آن هنگام که همه به فکر فرار می افتند
ترجیح می دهم سینه سپر کنم و بایستم
در آستانه این هیایو
در آن هنگام که بیگانگان نیز
دندان برای این مملکت تیز کرده اند
باید در جهت رشد و اعتلای مملکت کوشید
ایکاش همه دست به دست هم سینه سپر می کردند
و می ایستادند

آرش